یه سه گانه نویسی در هوای ابری بهار!
۱- تازگی ها وقتی به دور کمر ماهی هام توی آکواریوم دقت میکنم، حس میکنم که یه لایه چربی ضخیم دور تا دور بدنشون رو گرفته! خوب این بیچاره ها غیر از گوشت چرخ کرده خام، چیزی نمیخورن که! حدسم اینه که به دلیل بالا رفتن قیمت گوشت، قصاب محترم چربی مخلوط رو بیشتر کرده و این باعث شده تا ماهیان بیچاره من دچار چربی دور شکم بشوند! تازه جالب تر اینکه - گلاب به روتون - نوع مدفوعشون هم فرق کرده و هر چند روز یک بار باید از روی آبشون، یه لایه چربی مانند رو با اسفنج پاک کنم!
۲- چند روز پیش خیلی اتفاقی خواستم از یه دوست محترم در خارج از مرز های مملکت اسلامی احوالی بپرسم و تلفنی باهاش چند کلامی اختلاط کنم! من اون روز گفتگو هام رو انجام دادم و خیلی معمولی حرف هام رو به پایان بردم ولی ناخودآگاه حس کردم یه چیزی تو نوع برخورد اون دوست خوبم وجود داره که البته بد هم نیست و نوعی هیجانه! وقتی فردای اون روز، افلاینش رو که خوندم، فهمیدم ماجرا چی بوده! اون روز، روز تولده اون دوستم بوده و اون طفلکی خوشحال شده بوده که یه نفر از ایران زمین دقیقا همون روز بابت تولدش باهاش تماس گرفته!

۳- تازگی ها بیشتر وقتم رو توی خونه میگذرونم و این خیلی عجیبه! البته نه اینکه از کار بیکارم کرده باشن ها، نه! من ترجیح میدم که هماهنگی کارهام رو بیشتر تلفنی انجام بدم تا اینکه توی دفتر باشم یا حضوری برم دنبال گرفتاری هام!این هم از اثرات دعای بعضی دوستان که همیشه و در همه حال با پیام گیر گوشی بنده در مراوده بوده اند!
تا بعد...
چند روزی بود که از اداره پست برگه ای برام اومده بود و ازم خواسته بودند که زودتر برای تحویل مرسوله ای که به صندوق پستی ام اومده بود به اونجا مراجعه کنم. خوب تو این مدت اینقدر سرم شلوغ بود که اصلا نتونسته بودم این کار رو انجام بدم تا دیروز که نزدیکای ظهر، - سر راه دفتر - فرصت پیدا کردم.
جلوتر از من یه چند نفری بودند و من هم تا دیدم که باید منتظر شم، لای ۴۰ چراغ رو که تازه گرفته بودم باز کردم و شروع کردم به خوندن.چند دقیقه ای نگذشته بود که باصدای خانوم متصدی باجه به خودم اومدم. بعد از سلام و احوالپرسی و تبریک عید - شاید عید ۸۸ - بهم گفت که: ماجرای کاراتون رسیده به اروپا؟ تا حالا از رومانی، چیزی نداشتین! با تعجب نامه و اون بسته رو ازش گرفتم و شروع کردم به خوندن آدرس روش. خوب خیلی سر در نیاوردم و چیزی دستگیرم نشد. خداحافظی کردم و اومدم بیرون. تا برسم به ماشین همین طوری به پاکت نامه نگاه میکردم و مشتاق بودم زودتر بازش کنم.

وقتی توی ماشین نشستم، حمید - همون دوستم که گاهی ذکرش میاد توی نوشته هام - یه نگاه معنا داری بهم کرد و گفت: خبریه؟ مرگی؟عروسی؟پولی؟دلاری؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم یا بخوام جوابش رو بدم، شروع کردم به باز کردن نامه. توی پاکت چند برگ کاغذ به همراه یه تکه کاغد کوچک بود که روی اون نوشته شده بود : " تقدیم به یادبود بیست و هشتمین بهار زندگی شما " و در پایینش یه امضا و یه اسم آشنا ، " هنگامه حمیراوی "!
ناخودآگاه رفتم به مرور خاطرات سال ها قبل، حدود ۸ سال قبل و زمانی که هنگامه واسه یکی از برنامه ها که اون وقت ها درگیرش بودم نامه داده بود و از ما کمک خواسته بود واسه اینکه یه طوری به پدرش بفهمونیم که اون دوس نداره با پسر عموش ازدواج کنه و دلش با جوون دیگه ایه به نام حمید رضا! من هم همون وقت نامه اش رو با دکتر دیبا - همون دوست روانپزشکم - مطرح کردم و اون هم بهم پیشنهاد داد که با همراهی یکی دیگه از همکاراش، یه سفر بریم به شهر اونها و از نزدیک اوضاع رو بررسی کنیم.
این رفت و آمد ما دنباله طولانی داشت که فکر کنم حدود ۹ ماهی شد! بعد از اون ماجراها بود که بالاخره تلاش های دکتر دیبا نتیجه داد و هنگامه و پدرش به این تفاهم رسیدند که اون با پسر عموش ازدواج نکنه و درباره حمید رضا هم موضوع رو بگذاره به عهده بزرگترها! خلاصه این ماجرا به خوبی و خوشی تموم شد و تا مدتی هم هنگامه، گه گداری تلفنی از حالمون باخبر میشد. بعد از مدتی خبری از هنگامه نشد و دیگه کم کم در گرفتاری کار و درگیری های روزمره - تا همین دیروز - من اصلا فراموش کرده بودم اسمی رو به نام هنگامه!
خلاصه، اون توی نامه اش نوشته بود که دوسال بعد از اون اتفاقات، با رضایت خانواده اش با حمید رضا ازدواج کرده و الان هم به دلیل نوع رشته تحصیلی شوهرش و اینکه شرایط کاری اش توسط یکی از اقوامشون در بخارست فراهم شده، به اونجا رفتند و قراره تا مدت زیادی اونجا باشند و اگر شرایط جور شه، برای ادامه زندگی برن به انگلیس.
خیلی حس خوبی داشتم، کاش خوش باشن تا همیشه!
تا بعد...
پ.ن : حتما شما هم متوجه شدید که به صورت ناجوانمردانه ای نوشتن از اتفاقات اون موقع رو سانسور کردم! شاید وقتی دیگر...
نمیخوام خودم رو پا برهنه بندازم وسط دنیای نوشته های زنان و دختران بلاگستان که این روزها غوغا میکند در مدح و ثنای لذت جنسی و از تن نوشتن و در مذمت دنیای مردانی که صکص را گزینه ای مردانه میدانند و گفتن از آن را مخصوص عوالم آدم های همجنس خودشان!
یادم است روزها پیش از این در مطلبی با عنوان بازی هایی برای بازی دادن رواج بی حد و حصر برخی حرکات ناشایست را به عنوان بازی های بلاگستان، هشدار داده بودم و تلاش کرده بودم تا آگاه سازم آنانی را که ناخواسته گرفتار این دعوت ها و رودربایستی های پس و پیشش می شدند و علاوه بر سعی در اغراق نوشتاری، گاه دچار چنان توهماتی می گشتند که خود نیز گمان میکردند، اینجایی که درش حرافی می کنند محلی است برای گفتن و نوشتن از همه آنچه که نیستند و باید نشان دهند که هستند. گستره این بازیها در اندک زمانی چنان وسعت یافت که خاطرم است، مدتی فقط کارم این بود که به این و آن ایمیل بزنم یا کامنت بفرستم که " دوست عزیز، با کمال افتخار از دعوت حضرتعالی، معذور از پذیرش درخواستتان هستم ".

چیزی که این روزها می خوانم و به چشم می بینم در نوشته های بلند و کوتاه عده ای از برترین وب نویسان زن بلاگستان فارسی، به جرات جزو بهترین نوشته های ج ن س ی به زبان فارسی محسوب میشود اما، با این روال پرداختن به این مضامین، ناخواسته یا خواسته این مطالب به نوعی بازیچه برای گذران اوقات تفریح همان کسانی تبدیل شده است که این نوشتارها در نقد افکار خودکامه انها به نگارش در آمده اند!
این روزها دیگر نیازی نیست که برای گشت و گذار در نوشته های ج ن س ی و تحریک کننده هیجانات روحی کاذب، زیاد دنبال فیلتر شکن و نرم افزارفلان و بهمان بود! با اندک گذری در سایت هایی مانند بالاترین و مروری بر لینک های مورد توجه بیشتر کاربران، به راحتی میتوان از مراحل شروع رفتارهای صکصی فلان خانوم نویسنده وبلاگ خبردار شد و تا به اینجا رسید که به چه روشی علاقه مند است و الان با کدامین پسرک در ارتباط!!! این همان فرجامی است که از دنبال کردن این روند، انتظار میرفت و متاسفانه باید منتظر شرایطی بدتر از این هم بود، چرا که خیل عظیمی از وب نویسان زن - که عمده آنها دختران نوجوانان و تازه نویس هستند - به تازگی به این بازی خطرناک پیوسته اند و هیاهوهای بسیار دارند از شرح و تفصیل محرمانه های صکصی خود! این سبک رفتار از کسانی که خود داعیه اخلاق مداری دارند و از مورد ظلم واقع شدن - در قبال وزن مردانه بلاگستان - در آشوب هستند، بعید می نماید!
تا بعد ...
" بچه ام که به دنیا بیاد، دیگه آخر همه آرزوهامه! چه اتاقی براش آماده کردم، چه وسایلی، اصلا از روزی که دکتر گفته احتمالا پسره، دارم از خوشی روزی هزار بار میمیرم و زنده میشم. شاهین گفته میخواد همون هفته اول تولدش، یه مهمونی بزرگ بگیره و همه همسایه ها و فامیل رو دعوت کنه، مراسم تولد رامتین... اسمشه دیگه، با شاهین خیلی فکر کردیم و بعد از کلی جستجو و این ور و اون ور کردن کتاب و مجله، این اسم رو واسش انتخاب کردیم.خدایی حالا من مادرم که خیلی ذوق دارم ولی شاهین هم انگار که هر روز داره به زندگی امیدوار تر میشه، اصلا یه حال دیگه ایه این روزها! خوب طفلی کلی آرزو داره واسه آینده مون و حالا که داریم سه نفر میشیم، خیلی از شرایطمون داره فرق میکنه.قرار شده شاهین با اجازه صاحبخونه، یه دستی به سر و روی خونه بکشه و شاید یه رنگی چیزی هم بزنه دیوارهارو....

... اون قبلا ها هر وقت به شاهین میگفتم بچه، میگفت : نه، با این اوضاع مملکت بچه میخوایم چکار؟بچه دار شیم و فردا بدبختی اش رو ببینیم؟ اما حالا دیگه نظرش عوض شده، میگه سهام عدالت و پول نفت و از این چیزها قرار شده به همه پرداخت کنن.میگه این سوبسید نفت و بنزین و این چیزها رو هم میدن به خود مردم. خوب ما که ماشین نداریم که بخوایم پول بنزین بدیم، همه اش رو توی یه حساب میذاریم واسه رامتینم تا وقتی بزرگ شد، دستش باز باشه واسه زن گرفتن ( به همراه صدای خنده جمعی ). تازه شاهین میگه این خونه ۹۹ ساله که ثبت نام کردیم، خیالمون رو راحت کرده که دیگه مستاجری نکشیم و بدونیم ما هم مثل این آقا بهرام، صاحب کارش، می تونیم پز خونه داشتن رو بدیم.اصلامیدونی چیه، من میگم از وقتی این .... اومده، خیلی ها نظرشون عوض شده، میگن که فرق داره با بقیه شون. خوب بیچاره یه جاهایی هم اگر مثلا کاری نکرده، شاهین میگه آخه دستاش روبستن، هی بهش فشار میارن، همین دار و دست این ... و چمیدونم بچه هاش و فامیلاش دیگه، نمیذارن کار کنه...
... حالا یه چیز بگم بخندی خواهر، از وقتی خودم حامله شدم، دارم به همه دخترهای فامیل و همسایه هامون میگم که زودتر بچه بیارن، خوب یه وقت دیدی این سهام عدالت و اینها تموم شد، آدم هر چی بیشتر باشه تعدادشون، بهتره! اصلا شاهین میگه: باید یه کاری کنیم که ظاهر خونه مون یه جورایی باشه که دولت فکر کنه ما هم جزو کمیته امدادی ها هستیم... میگه: میخوام یه نامه به ... بنویسم و بگم که وضعمون این طوریه، یه وامی، کمکی و پولی بهمون بدن! مگه همین آقا رحمان نبود، دوستش، زنش زرنگ بود، تا دید که میشه مفتی مفتی خونه دار شد، رفت و دو تا استشهاد محلی و اینها جور کرد که نمیدونم ما خونه نداریم. یه ماه پیش بود شاهین میگفت، انگار قرار شده بهشون از این ۹۹ ساله ها بدن، تازه چی خودشون خونه دارن توی خیابون ...."
مسافرهای مترو کم کم پیاده میشدن و اما گفتگوی این دو زن گرمتر و گرم تر میشد. نوبت به من هم رسید و فرصت پیاده شدن که پیدا کردم، با خودم فکر میکردم، تاوان تحقق نیافتن خواسته های به حق معمولی و ناچیز این زن و امثال او که اینچنین از اینده و آرزوهای دور و درازش، پر گویی میکند، بر عهده کیست؟به یاد حباب هایی افتادم که عمرشون کوتاه است، به اندازه همه آنچه که شنیده بودم و فقط شنیده خواهد ماند.
تا بعد...
خیلی وقت بود ندیده بودمش و توی این مدت تقریبا یک سال، فقط تماس تلفنی داشتیم و همیشه دلتنگ از اینکه چرا دیر به دیر هم رو می بینیم! تازه آخرین بار هم که چه مشقت آور و سخت بود دیدارمون. تصور کن از یه شهر دور و با هماهنگی قبلی بلند شی و بری به شهر دوستت واسه دیدنش، بعد دقیقا زمانی که هواپیمات فرود اومد و تو گوشی ات رو روشن کردی، این پیامک - همون اس ام اس سابق- واسه ات برسه: " سلام. میتونی یه کم طولش بدی و تا شب خونه نیایی، مهمون دارم ". خوب نمیدونم شما اگر جای من بودید چکار میکردید، شاید با اولین پرواز برمیگشتید خونتون و دور اون آدم رو خط می کشیدید! شاید هم حس تنفرتون تحریک میشد و سعی میکردید که یه جوری همون جا بهش بفهمونید که خیلی عوضیه!... اما خوب من کاری که کردم این بود که خیلی محترمانه رفتم و بعد از یه گشت کوچولو توی شهر و خرید یه چند تا جنس دکوری - تنها جنسی که میمیرم براش - با یه تاکسی خودم رو به یه هتل رسوندم و واسه شب اتاق گرفتم.
خلاصه خیلی طولش ندم و جونم براتون بگه که شب رو توی هتل شام خوردم و بعد از یه کم مطالعه خوابیدم و بر خلاف همیشه که گوشی ام رو بعد از ۱۱ شب خاموش میکنم، - به جهت اثبات یه موضوع به خودم - اون رو روشن گذاشتم کنار تختم و خوابیدم. با صدای زنگ گوشی ام از خواب بیدار شدم. ساعت رو که نگاه کردم حدودای ۱۰ بود و خیلی بیش از حد معمول خوابیده بودم. گوشی رو که نگاه کردم، شماره دوستم بود، بی معطلی جواب دادم..... بعد از شرح و تفصیل اینکه چند تا مهمون پشت سر هم واسه اش رسیده و اخرینش رو هم شب نگه داشته وخلاصه کلی چرت و پرت و پاچه خواری، قرار گذاشت که تا یه ساعت دیگه جلوی در هتل باشه.

خوب حالا این تا اینجا، بشنوید از ملاقات این بارمون و بعد از گذشت یک سال.قبل از عید تماس گرفت که دارم میام تهران و خلاصه میخوام که ببینمت و از این حرفا! منم گفتم قدمت روی چشم تشریف بیارید.روزهای آخر اسفند بود و مشغله هام از هر زمانی بیشتر. حس میکردم که وقت کم میارم در طی روز و به هیچ کاری ام نمیرسم.نزدیکی ظهر بود و قرار بود با یکی از بچه ها نهار بریم رستوران و در باره سفر کاری همزمان با تعطیلات عیدمون صحبت کنیم.وسایلم رو که جمع و جور کردم، یه نگاه به گوشی ام انداختم تاپیام هارو چک کنم - قابل توجه اونها که همیشه میخورن یه پست پیام گیر گوشی من - و اگر کسی منتظرمه تماس بگیرم باهاش. دیدم شماره اش افتاده و پیام گذاشته: " سلام. تهرانم. میردامادم. ظهر میرم پیش یکی از بچه ها و عصر بهت زنگ میزنم بیایی دنبالم. قربانت ."
همون وقت بهش زنگ زدم و جواب نداد. یک ساعت بعد. دو ساعت بعد. شب... و هیچ خبری نشد که نشد.نگران شده بودم و داشتم از نارااحتی اینکه کجاس حرص میخوردم. دیدم گوشی ام زنگ خورد و خودش بود. با کلی بد و بیراه و اخم و ناراحتی بهش گفتم که هر جا هستی بمون تا بیام دنبالت که برگشت گفت: نه نیا، یکی از بچه ها شب مهمونی داده بهمون، شب خودش می رسوندم.بهت زنگ میزنم.
خلاصه اون شب و دو شب بعدش هم گذشت و ما این دوست محترم رو فقط به اندازه یک وقت خواب از شب تا به صبح ملاقاتشون کردیم و در این حد که برام گزارش ملاقات های روزانه اش رو بده. بد نیست شما هم مطلع بشید از برنامه های کاری روز اول ایشون از زبون خودشون:
.... ببین فرید، اون روز که اومدم، توی فرودگاه تا خواستم بهت خبر بدم که بیایی دنبالم، دیدم که لیلی - شماره یک - با یه دسته گل بزرگ همراه با دختر خاله اش اومدن استقبالم. خوب نمیشد که همون طوری ولشون کنم. رفتیم خونشون میرداماد و خلاصه نهار و تشکیلات و بساط و اینها. عصر ساعت ۵ بود انگار، بهاره - شماره دو - اس ام اس داد که منتظر تماستم. منم که بهش زنگ زدم گفت بیا پارک ملت و من هم رفتم اونجا. یه دوری که با هم زدیم گفت میخوای برو بچ رو جمع کنم دور هم تا امشب بترکونیم؟ خوب من هم دوس داشتم دیگه. خوب اون هم شام بهم داد و هم حال کردیم و هم اینکه رسوند من رو درخونه تو، تازه میگفت شب بمون.
... از اینجا به بعد رو من میگم: صبح روز بعد، یعنی ساعت ۱۰ ،شقایق - شماره سه - میاد دنبالش برن تهرون گردی و خلاصه تا ظهرش رو با اون بوده و بعد نهار میره خونه استاد موسیقی اش و خلاصه سر بزنگاه کلاس استاد بوده و اقا چشمش میافته به یکی ازدخترهای کلاس و بعد از مقدار متنابهی مخ زنی واسه شب قرار میذارن - شماره چهار - و بعد از شام واسه فردا نهارش هم قول میده.شب رو میاد خونه و صبح میره سراغ یه کار اداری و خلاصه ظاهرا اونجا با یکی از خانوم های اون اداره یه کم صمیمی میشه - این طور که خودش میگفت، از راه همزبانی با اون خانوم نمک میریزه - و قرار میذارن که بعد از ساعت ۵ اون خانوم رو - شماره پنج - توی یه کافی شاپ ببینن و اون درباره تلاش هاش درجهت حمایت از زبان مادری و این جور چیزها بگه! ظهر رو هم که عرض کردم با همون دختر کلاس موسیقی قرار داشتن و به این ترتیب سه روز حضور ایشون در تهران، چنین پربار به اتمام میرسه و جالب اینکه به قول خودش میگه یه چند نفر دیگه هم قرار شده تلفن بزنن و منتظرشونه. من واسه شما پنج نفر رو شمردم که در طول سه روز در راستای پر کردن اوقات فراغت ایشون فعالیت کردن. کم و بیش باید حدس زده باشید که مهمون های سال پیش ایشون، - که به خاطرشون من رو پیچوند - از همین دوستان و البته از دختران دانشجویی بودند که به وفور در مدت این ۶ سال رفاقت، دیدم که توی دست و بالش زیاد داره.
نمیدونم چی باید گفت درباره چنین ساختارهای اجتماعی و فرهنگی که کم نیستند در دور و بر همه ما! خیلی جالبه که بعضی وقت ها ما دادمون در میاد از عدم وجود تعهد و نبود صداقتی که این روزها کمرنگ ترین واژه بازار نقالان است. هم من و هم شما حتما این رو میدونیم که گفته مشترک دوست من به همه اون دخترکان بیچاره و با چاره اینه که: " من فقط تو رو دارم و این میتونه یه عشق افسانه ای باشه!!! "
تا بعد...
پ.ن: این دوستم بچه مایه داره، کارش هم اینه که یه شرکت تبلیغاتی داره توی یه خیابون معروف همون شهرشون ولی خوب مشغله اش اینه که به جنس مخالف مهربونی کنه!
واسه آخرین نوشته ام توی سال شتاد و شش، خیلی برنامه ها داشتم! تازه این برنامه ها اونجایی بیشتر هیجان آور و مهم تعبیر می شد برام که این نوشته میشد صدمین نوشته من در این وبلاگ! البته من واسه این پست از مدت ها قبل آماده شده بودم و تقریبا دست پری داشتم واسه نوشتن اما...

ترجیح میدم به خاطر خیلی از چیزهایی که در این یک سال گذشته و بیشتر در این اواخر رخ دادند و در مقابل همه شون سکوت کردم، ضمن تبریک پیشاپیش سال نو به همه دوستان خوب و همراهان قدیمی و تازه آشنا، به همین چند کلام بسنده کنم و آرزو کنم که در سال آینده، نه همه چیز که برخی چیزها همون نتایجی رو داشته باشه که من وما و همه انتظار دارند!
در یک کلام میتونم بگم که در سال ۸۶ فقط و فقط در جا زدم و حرص خوردم از دست خودم و نادانی های کم و بیش تکراری ام! کاش سال بعد، سالی برای رشد و بزرگ تر شدنم باشد، چه به ظاهر و چه در باطن!
نوروز پیشاپیش مبارک.
تا بعد...
پ.ن ۱: نمیتونم این رو نگفته بذارم که من اصلا برای ورود سال آینده حاضر نیستم و حس میکنم که مثل همین عکس حس و فکر من با زمان همراه نیست انگار!
پ.ن ۲: دلایل من برای ننوشتن داره زیاد میشه.برنامه بی نظیر صدا وسیما، یعنی مردم ایران سلام دیگه پخش نخواهد شد! بگذریم از تعطیلی موقتی دو قدم مانده به صبح!
