تبليغاتX
چند کوچه بالاتر
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
سرخی خون تو گره در سبزی دل من دارد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
شنبه بیست و سوم خرداد 1388
نامه ای به آقای همسایه...

سلام آقای همسایه محترم!

با تقدیم احترامات فائقه میخواستم به اطلاع برسانم که من از همون شبی که یواشکی و در ساعات نیمه شب - با حس اینکه من نمیتونم توی دفتر باشم - جرات کردی و پوستر کاندیدای مورد علاقه ام رو از روی در شرکت - که البته حریم شخصی من محسوب میشه - پاره کردی و وقتی من با زرنگی خاص خودم مثل یوز پلنگ پریدم بیرون و مچت رو گرفتم و تو به تته پته کردن افتادی و بهونه آوردی که کار پسرته که از سر بچگی این حرکت رو کرده، پیش خودم فکر کردم که این میتونه نشونه یه چیزی باشه، تو و همه هم فکرات هیچ وقت نتونستید در عالم منطق و برهان و رو در رو، جوابگوی من و تفکر امثال من باشید و از کاندیدای خودتون دفاع کنید و همیشه با تخریب و فحش و تهمت و در آخر هم با پنهان کاری در جایی که حضور ما نباشه، خواستید که به همه اعلام کنید شما بر حقید!

میدونی آقای همسایه محترم، الان برو بچ تون دارن نتایج رای گیری دیروز رو اعلام میکنند و من دارم به اون شب فکر میکنم! باز دارم به این می اندیشم که تو و امثال تو دوباره این جرات و توان رو نداشتید که در یک میدان سالم با من و هزاران نفر امثال من رقابت کنید و وقتی که در ساعات پایانی شب - مثل همون وقتی که اون پوستر رو از در پاره کردی - و در جایی که ما نبودیم و تو و هم فکرات فهمیده بودید که میدون رو واگذار کردید، باز با نامردی خودت رو برنده اعلام کردی غافل از اینکه من بیدار بودم و هوش و حواسم هم سر جاش! نه دنبال حاشیه بودم و نه در پی جنجال اما خواب هم نبودم!

آقای همسایه محترم، فقط میخواستم این رو بهت بگم که حالا من باز مچ تو رو گرفتم  ولی کاش خودت یه خورده از اون فسفر مغزت رو به کار میگرفتی و همه رو خر فرض نمیکردی و با این آمار بالای رای که واسه خودت ساختی، یه ارقامی رو اعلام میکردی که بشه باهاش  کنار اومد، نه اینکه رای بالای رقیبت رو بریزی تو سبد خودت و بعد هم با غرور از پیروزی قاطع سخن بگی!حتما خودت هم خوب میدونی که دیگه مردم رو نمیشه مثل سال های دهه چهل دهاتی فرض کرد و ماجرای مصدق رو سر اونها آورد!

آقای همسایه محترم، می خواستم بگم که ما به زودی از این محل میریم و تو راحت میتونی نه تنها پوستر روی در واحد من رو بکنی و پاره کنی که حتی میتونی به آدمی که بعد از من میاد اینجا بگی که من آدم ترسویی بودم که گذاشتم تو صاف صاف تو چشمام نگاه کنی و بهم دروغ بگی، توهین کنی و در آخر فکر کنی حق با توست!

تا بعد...

پ.ن : میدونم که این میخ آهنین در سنگ وجودت رخنه ای نخواهد داشت آقای همسایه عزیز وگرنه ما آدم هایی که غیر از شما در این کشور زندگی میکنیم، گذر این ۴ سال ها رو زیاد از روبروی دیده گذرانده ایم، این یکی هم - که البته دزدی حق دیگران است - هم روی همه قبلی ها!!! این صندلی برای هیچ کس وفایی نکرده و حالا برای تو نیز هم...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
شنبه شانزدهم خرداد 1388
تاریخ مصرف تو...

خیلی بده که حس کنی چیزی که داری و شرایطی که برش تکیه کردی تا همیشه پایداره! این خیال رو داشته باشی که با یه ظاهر مظلوم و طرز رفتاری عوام پسند و نوع گفتاری که همش بر مبنای ریا و خیال پردازی و دروغه، بتونی تا مدت ها بر دل ها و جسم ها حکومت کنی غافل از این اندیشه که این روال شاید برای حکومت بر جسم ها - البته اون هم نه زیاد طولانی - دوامی داشته باشه اما برای پادشاهی بر دل ها باید هم نقش اونها بود نه همرنگ دروغین!

البته از این بدتر اینه که روزی رو پیش روی خودت داشته باشی و بهش برسی که دیگه کسی بودنت رو نمیخواد و همه با تمام وجود مرگت و رفتنت رو فریاد میزنن!

تا بعد...

پ.ن ۱: حیف که نمیخوام مستقیم بهت اشاره کنم، لیاقتش رو نداری اصلا که اسمت رو بیارم تو وبلاگم! سید خوب بهت گفت: ادب مرد به ز دولت اوست!

پ.ن ۲: هر چند تف سر بالاست اما نمیتونم نگم! ای مرده شورت رو ببره رسانه ملی که حالم رو بهم میزنه این سبک برخوردت با سیاست! ای بمیری با اون منطقه آزادت که باید اسمش رو گذاشت منطقه دروغ! ای بخوره تو سرت این دکترای شیر برنجی ات دکتر پور حسین که تو نحوه اداره مناظره هم فرق قایل می شی!

پ.ن ۳: یعنی شرکت تولیدی پوشاک گراد، به خاطر دل ما هم که شده میاد یه تریپ کت و شلوار سبز رنگ بفرسته تو بازار؟

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
شنبه نهم خرداد 1388
سبز سبز تا محو سیاهی...

روزی که صبحش قرار بود نتیجه دور دوم انتخابات ریاست جمهوری نهم رو اعلام کنن، شبش رو توی بغل تو گذرونده بودم و چه خاطره ای شده برای من اون شب! اصلا همیشه دو تا برخورد تا همیشه تو ذهن آدم میمونه، یکی اولین برخورد  که همه فکر و خیالت درگیر اینه که طرفت کیه و چه شکل و شمایلی و با چه نوع رفتاری میاد پیشت و دومی هم برخورد آخر و همون زمانی که دیگه نمیتونی از فرداش، به طرفت زنگ بزنی و یا باهاش بری سینما و گردش! واسه من اما هر چقدر که هنوز مو به موی اتفاقات برخورد اولم با تو یادم مونده، همه جزییات آخرین روز با هم بودنمون هم فراموش نشده از خاطرم!

یادمه وقتی با صدای بوق ماشین های تو خیابون بغلی تون، از خواب پریدم و چشم باز کردم و دیدم که تو مثل یه پری مهربون توی بغلم خوابیدی و محکم بغلم کردی، باز یادم افتاد که دیگه باید همه این حال و هوا رو به دست خاطرات بسپارم و فراموش کنم که منی بوده و تویی که با هم ما میشدیم! قرار هامون رو گذاشته بودیم و  شب قبل وداعمون رو انجام داده بودیم، ما باید از هم خداحافظی میکردیم و هر کدام میرفتیم سوی تقدیری که دیگه وقت با هم بودنمون رو به اتمام رسونده بود.

بارها و بارها همه اون روز و شب رو با خودم مرور کردم و خیلی وقت هاش هم با چشم هایی خیس و سرخ، جمع و جور میکردم همه اندیشه بی نتیجه ام رو از دلتنگی تو، اما یه چیزی تو اون صبح آخر برام مونده که هیچ وقت نخواستم اون رو به همه تلخی های اون روزم اضافه کنم ولی مگر میشه؟؟ همون صبح که با چشم هایی خسته از بیداری شب قبل، از توی بغل تو در اومدم و با عجله رفتم سراغ تلویزیون تا بشنوم که آخر کار با اعلام رای آوردن هاشمی، میشه امیدوار بود به اینکه شاید اوضاع خیلی تغییر نکنه بعد از خاتمی!!! هنوز ساعت خبر نبود و من کلافه و تو پریشان از بیداری ناگهانی به خاطر صدای تلویزیون. یادمه اومدی و باز پریدی توی بغلم و بعد از بوسه ای گرم، گفتی : " عوضی! باز رفتی تو سیاست!!؟ " و من موندم و اینکه این روز آخر آرامش میخوام و فقط آرامش! من از فردا،تو رو نداشتم و همین درد برام بس بود!

ساعت از ۸ گذشت و خبرها اعلام شد و آنی که نباید می شد، شد و من ماندم و یک عالم آرزوهای سوخته و یک دنیا پریشانی و نا امیدی. این روزها که فکر میکنم به اون روز،  همه اش دلم میخواد همه بد بختی ها و از دست دادن تو رو هم از پا قدم سیاهی ببینم که اون روز سر از انتخاب ما در آورد. کاش اگر اون روز تو رو باید از دست میدادم اما با شنیدن خبری غیر از آنچه به گوشمان رسید، امیدم به آینده کور نمیشد و در دلم آب از آب تکانی نمیخورد.

این روزها که میگذرد باز حال و هوای همان روز برایم زنده شده و یاد تو مثل شعله ای جانسوز در دلم رخنه کرده باز -  که اگر بگویم که هیچ وقت نرفته بود از دلم به گزاف نگفته ام - و  نمیدانم این بار این تقدیر باز برایم چه نشانه رفته که باید بگویم برایمان چه تدبیر کرده. فاش بگویم عزیزم، دیگر طاقت آن روز را هم ندارم که اگر این بار باز صبحی به اندیشه شنیدن نامی آشنا به سراغ تلویزیون روم و خدای ناکرده همان نام سیاه را برایم تکرار کند، آن وقت من میمانم و از دست رفتن همه آنی که بعد از تو برایم سبب زندگی بود.

اما میدانم دعا میکنی، میدانم! مثل همان روز که برایم از این روزها گفتی و خبری که برایم شاد ترین ها خواهد بود.

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
شنبه دوم خرداد 1388
خرداد آرزو ها...

مگر میتوان فراموش کرد همه آن عزتی را که به همه مان هدیه دادی یا مگر میشود از یاد برد که این سال ها برای ما، همه خرداد مفهومی نهفته است در دومین روز آغازین اش!! کاش این بار جوانه امیدمان در آستانه بهار، نمی خشکید و کاش دوباره بهار با بوی آمدنت به رویمان لبخند میزد ...

... راستی نرنج از این تلخ گویی ها، این روزها رنگ سبزی که نشانه امیدت بود و حال به رنگ آرزوهایمان تبدیل شده بر سر در دلمان نقش بسته، کاش میر حسین این سبزی را بر تارک اندیشه و افکارمان جاودانه سازد!

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | لينک به اين مطلب