تبليغاتX
چند کوچه بالاتر
سه شنبه پنجم آبان 1388
بر گل نشسته...

این حس عجیبی که بهت دارم، این حجب و حیایی که همیشه نسبت بهت داشتم و از دستش ندادم و همه افکاری که تو این مدت طولانی که میشناسمت، درباره ات داشتم... چقدر جالبه برام که با اینکه بیشتر مدت با هم بودنمون رو از هم دور بودیم ولی همیشه حس کردم مثل یه سایه قدرتمند بالای سرم هستی و گوشه به گوشه کارهام رو رصد میکنی تا جایی از مسیر درست منحرف نشم و خدای ناکرده به سنگی نخوره سرم که دیگه توان ادامه راه رو نداشته باشم!

میدونی، یه وقت هایی با خودم فکر میکردم که چقدر وقتی در کنارمی دوست دارم نگاهت کنم.مثل یه عاشق که معشوقه اش رو به زحمت در تیر رس نگاهش صید میکنه و از همون کمترین زمان ها میخواد بیشترین سیراب شدن رو داشته باشه از چشمه عشق.

هنوز توی ذهنم هست همه خاطرات خوبی که برام ساختی و به بهونه هر کدوم از اونها چه شب ها که تا به صبح فیلم های با هم بودنمون رو از اول تا به اخر بارها مرور میکردم. یادم نرفته همه اون سوغات هایی رو که در بازگشت از هر سفر برام می آوردی و من تا مدت ها با داشتنشون حس بودنت رو بیشتر درک میکردم. 

کاش همه اون سفر هایی که همیشه از تکرارشون بیزار بودم و البته همیشه هم تو در جواب سوال تکراری ام میگفتی که " عمل به تکلیفه "، هیچ وقت اتفاق نمی افتاد. کاش به اندازه طولانی بودن همه اون سفر های تکراری میتونستم از بودنت بهره ببرم و کاش الان که کنارمی باز تکرار اون سفر های مدام رو نبینم.کاش اینقدر وقت داشته باشم که همه دور بودن دوران عمرم رو در این بودن الانت جبران کنم.

 

میدونی بابا، امروز که دکتر در جواب سوالم درباره نتایج آزمایش های پزشکی چند باره ات، اعلام کرد که وجود سرطان محرز شده و امید به ادامه زندگی ات شاید به چند سالی محدود باشه و باید برای هر اتفاقی آمادگی داشت، مثل آدم های بی جنبه شدم.همون آدم هایی که خیلی وقت ها اونها رو نهیب میزدم به خویشتنداری و توسل بر قدرت مطلق عالم! همه اون حرف هایی که برای آرامش همه آدم های این دور و بر هزار ها بار تعریف کرده بودم، در آنی برای خودم مسخره ترین کلمه ها و جمله های این دنیا تعبیر شدند و حالم بهم خورد از هر چه تقدیر و سرنوشت و حرف آرامشه.

باید باور کنم که این راه به آخر رسیده و این قطار به ایستگاه پایانی نزدیک! حس از دست دادنت و اینکه دیگه نداشته باشمت...کاش منطقی باشه برای صبر و شکیبایی.

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
چند پله بالاتر ...

در تابلوی اعلانات ساختمون رو باز کردم و با روان نویس سبزم روی اسم خودم رو خط کشیدم و زیرش درشت نوشتم " پرداخت شد ". خیلی وقت ها پیش اومده بود که بعد از گذشت روزها از پرداخت شارژ ماهیانه ام، باز هم مدیر ساختمون اسمم رو از توی لیست بدهکارها حذف نمیکرد.البته چیز مهمی نبود اون برگه ولی روی اعصابم بود هر روز موقع ورود به ساختمون.

حوصله منتظر آسانسور موندن رو نداشتم و آروم آروم راه پله رو در پیش گرفتم. جلوی آپارتمان که رسیدم، هنوز در رو بازنکرده بودم که حس کردم در واحد کناری مون باز شد. تا خودم رو آماده برگشتن و سلام کردن بکنم، جمله شسته و رفته و تکراری به گوشم خورد: " سلام، آقای جان لاک! "

برگشتم به سمتش و جواب سلامش رو دادم و رفتم طرفش. معلوم بود که تازه از حموم اومده بیرون و موهاش رو هم خشک نکرده کامل. چند تا پاکت توی دستش بود و میتونستم از اون فاصله تشخیص بدم که دی وی دی های سریال لاست، که بهش داده بودم و اونها رو تماشا کرده و الان منتظره تا دی وی دی قسمت های بعدی رو بهش بدم و بتونه باز همراه شه با قهرمان های سریال.

گفت: " میدونی چقدر وقته منتظرتم؟ به خاطر تو نصفه و نیمه دوش گرفتم و حتی هنوز لای موهام کف شامپو پیداس! این روزها که دیگه رفتن و اومدن شما معلوم نیست! باید پشت در کشیک بکشم تا آقا کی تشریف فرما میشن! "  ... یه خنده شیطونی کرد و پاکت های توی دستش رو گرفت طرفم و منتظر شد تا بگیرم ازش.

منم در حالی که اونها رو ازش میگرفتم، گفتم: " خوب! به کجا رسیدی؟ بالاخره جان لاک تونست برات کاری بکنه؟ "... عاشق شخصیت جولیت دختر مرموز توی سریال شده بود و کلا خیلی وقتها با توهم جولیت بودن، چه خیال ها که برای خودش نمی بافت!

گفت: " نمیدونم چرا ولی حس میکنم این جولیت باید بمیره و هیچ کسی هم نمیتونه کمکش کنه، حتی جان لاک! انگاری همه در و تخته داستان داره به این ختم میشه که جولیت تا پایان راه نباشه...اه، نمیخوام! چرا آخه؟ من دوست ندارم بمیرم! چرا این کیت لعنتی - شخصیت دیگر سریال - نمیمیره؟چرا چرا! "

عین بچه های لوس این حرف ها رو میزد و هی دستاش رو با هم به نشونه اعتراض بالا و پایین میبرد. از دیدن این صحنه داشت خنده ام میگرفت اما از طرفی چون میدونستم حس نابی پشت این حرفاش خوابیده و خنده من باعث آشفتگی اش میشه، جلوی خودم رو میگرفتم.

گفتم: " خوب اشکالی نداره! من میرم و به نویسنده هاش میگم که اگر قراره تو سیزن - فصل - ششم سریال جولیت بمیره، من که جان لاکم حاضرم جام رو با اون عوض کنم! خوب هر چی باشه من قدرت بازگشت دوباره به دنیا رو دارم و مهم نیست که یه بار دیگه کشته بشم! "

با گفتن این حرف من، صدای خنده اش بود که کل ساختمون رو برداشت و من هم از ترس اینکه باقی همسایه ها هم تمایل پیدا کنن و به ادامه گفتگوی ما ملحق بشن زود در آپارتمان رو باز کردم و دویدم سمت اتاقم و دی وی دی چند قسمت بعدی سریال رو که از قبل براش آماده کرده بودم، از روی میزم برداشتم و اومدم سمتش دوباره. وقتی بهش دادم انگار که معمای بزرگی رو پیش چشمش رمز گشایی کرده باشم، بهم یه دوستت دارم گفت و بعد آروم رفت تو آپارتمان و قبل از اینکه در رو ببنده یه چشمک فانتزی برام فرستاد و در رو بست.

 

این روزها که از در ساختمون وارد میشم، با اینکه باز مدت هاست شارژ ماهیانه رو پرداخت کردم ولی  توی تابلو، اسمم هنوز قاطی اسم بدهکارها خودنمایی میکنه. البته برام عادی شده دیدن این صحنه و اما اون چیزی که هنوز با دیدنش چشمام دوست دارن نمناک بشن و خیس، برگه یادبودیه که از طرف ساکنان ساختمون براش نوشته شده و مرگش رو تسلیت گفتن و در کنار اون اعلامیه فوت و مراسم خاک سپاری اش.

خیلی دلم میخواد اگر این بار دست بردم توی تابلو اعلانات ساختمون، روی اون برگه و کنار اسمش با همون روان نویس سبزم بنویسم که " تو زنده ای، همون طوری که جولیت زنده است! این سرطان بود که مرد، نه تو! "

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
شنبه یازدهم مهر 1388
فقط محض مشاوره...

وقتی بهم گفت بیا اینجا روی پاهام بشین، اولش یه کم جا خوردم.فکر کردم داره باهام شوخی میکنه یا اینکه به نوعی میخواد امتحانم کنه تا بفهمه چقدر سفتم! بدون هیچ مقاومتی رفتم طرفش و بعد یه نگاه کوتاه، خودم رو انداختم توی بغلش روی کاناپه! میدونم که اصلا انتظار این حرکت رو نداشت ولی خوب من از پیشنهادش به بهترین شکل ممکن استقبال کرده بودم.

توی این مدت ۸ ماه که پیشش میرفتم بارها شده بود که تا آستانه بغل کردنم پیش اومده بود و دقیقا همیشه هم همون زمانی بود که من از سرگذشت غم بار خودم تعریف کرده بودم و از بدی های روزگار و اشکم سرازیر بود روی گونه هام و دقیقا اما من هر بار به بهونه ای ازش دور شده بودم. همیشه هم بعد از این فرار مصلحتی من گفته بود که " ای شیطون، پس میخوای بگی دم به تله نمیدی؟؟ "

میتونم بگم من خیلی به حرفاش عادت کرده بودم و اصلا برام قابل درک نبود که مثلا هفته ای نتونم پیشش برم و یا مسافرت و اتفاق ناخواسته ای ما رو از هم دور کنه.توی دل اون رو نمیدونستم چی میگذره ولی خوب برام مهم نبود که چی فکر میکنه! اصلا بذار فکر کنه من یه زن بدبخت ام که برای داشتن لحظه ای ارامش و روح سالم، حاضرم باهاش مدت ها در یه اتاق در بسته بمونم و شاید حاضر شم کارم به جاهای باریک هم بکشه!!! گاهی وقت ها که حرف می زد و از دغدغه هام مثال می آورد، حس می کردم انگار نسخه دیگری از من در باطن اون هم وجود داره که به این خوبی درکم میکنه و روی کوچک ترین حرف ها و فکر هام حساب باز میکنه.هیچی رو از قلم نمی انداخت.حتی باور نکردنی بود که در روز تولدم که من فقط یه بار توی فرم نوشته بودم و اصلا باهاش در این باره صحبتی نداشتم و حتی کسی از دور و بری هام شاید براش مهم نبود که همچین روزی هم وجود داره در زندگی من، چنان هیجانی برام به وجود آورد با اون کادوی ارزشمندش که تا مدت ها توی فکر بودم چطور میتونم با جمع کردن پول هام کاری کنم که جبران اون کادوی قشنگش رو بکنه!

وقتی شروع میکرد به حرف زدن، مست می شدم در زبان و کلامش، انگار که باید فقط سکوت میکردم تا اون بهم بگه به چی فکر کنم و از چی دوری کنم. معمولا روزهای اخر هفته رو برای من مشخص میکرد تا با هم باشیم. روزهایی که هیچ مزاحمی نباشه و من و باشم و خودش. از روز اولی که پیشش رفتم نوع نگاهش رو به خودم خاص دیدم.  نگاهی که شاید باید بین یه دختر و پسر خیلی جوون تر از ما به وجود می اومد. 

 

روی پاهاش که نشسته بودم و اون لمس میکرد بدنم رو داشتم به نوشته مجوز مشاوره اش که روی دیوار نصب بود نگاه میکردم و می خوندمش، " آقای دکتر ... متخصص مشاوره خانواده و بیماری های روان ". یاد خودم افتادم، به این فکر می کردم که من با رامین مشکل مون اساسی نبود و فقط درباره دخالت های مادرش به مشکل برخورده بودیم که بعد از ۵ سال زندگی مشترک هنوز هم نمی تونست بفهمه که پسرش دیگه ازدواج کرده و اون حق نداره سر هر موضوع کوچیکی براش تصمیم بگیره و به راحتی دخالت کنه توی زندگی مون. به الان فکر می کردم که من عاشق کسی شده بودم که قرار بود مشاور و راهنمای من باشه در رهایی از مشکلات و ساختن آینده ای بهتر با رامین! من توی بغل کسی بودم که بهونه ام برای دیدن و هم کلامی باهاش، فقط و فقط کمک خواستن بود برای ادامه زندگی مشترک با رامین.

افکارم نیمه تمام موند وقتی آروم در گوشم گفت: " خوب، خوشگل خانوم ما تصمیم گرفتن واسه جدایی از رامین؟ "  

تا بعد... 

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
جمعه سبز...

استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم!

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
جمعه بیستم شهریور 1388
زیاده حرفی نیست با تو...

۱- اشکالی نداره اگر اینجا رو بخونی! به هر حال فکر کنم یه روزی باید این حرف ها رو ازم می شنیدی و بعد بهت میگفتم بای! میدونی، خیلی وقت ها آدم ها نون اسمشون رو میخورن و اما تو نونی که خوردی - البته نه از زمان رسانه ملی که از زمان کیهان نویسی - نه از سر اسم و رسمت، که نون حرصت بود! حرص برای تفاوت داشتن و فرق آفرینی ات! اینکه همه یه جوری نگاهت کنن و بگن ای ول بابا، چه سوژه هایی!چه تفکری! چه طرز بیانی!... اما حیف که تو اونی که نباید موندی و خودت رو به ثمن بخس - یعنی چیزی شبیه همون آب عطسه بز که امروز تو خطبه های نماز دشمن شکن مثالش رو زدن - فروختی و ازت جز تاریکی و تباهی چیزی در اذهان سفید این مردم هموطنت نموند! از قدیم گفتن پشت سر مرده نباید حرف زد و از نظر من - و البته خیلی های دیگه از دوستان - تو دیگه فرقی با مرده نداری، پس من هم بیش از این گناهت رو نمی شورم و فقط میگم : " کامران جان، پست خبرنگاری رسانه مثلا ملی، در ولایت پاریس کار شایسته ای است در جبران بخشی از خدماتت به حکومت دروغ برادر! "

۲- خیلی وقت پیش ها وقتی خواستم مثال بزنم از دردانه های زمانه که شاید به خاطر از دست در رفتن در معرض نمایش عمومی قرار گرفته اند در رسانه مثلا ملی، همین برنامه دو قدم مانده به صبح ات باشد برادر! گفتگوهای شیرین و فصیح در همراهی مردان و زنان ناب این روزگار که برای شنیدن صدای هر کدامشان باید سالها و ماه ها تلاش میکردی و شاید آن وقت بهشان می رسیدی که از دستشان داده بودی، برای همه مان فرصتی بود مغتنم که شاید مهم ترین ملزوم گیرا شدنش همان نوا و فن بیان قدرتمند تو بود و بس! اما این شب ها خبری از دو قدم مانده به صبح ندارم، نه اینکه خواب امانم نداده باشد نه! از دیدنت به تهوع می افتم و درنگی ندارم در تغییر شبکه به سویی دیگر و شاید به سمت و سوی رسانه شیطان بزرگ! کاش آن روز در آن ضیافت احیای تقلب، که رنگی از صداقت در آن نبود ندیده بودمت! کاش در پشت همان پرده که پناه گرفته بودی، بیشتر میخزیدی و از دیدگانم دور میماندی تا این انگ تا ابد بر چهره و نامت نمی نشست! اطاله نمیکنم در کلام... خواستم بگویم دیگر در تعبیرات گفتاری ات، هیچ وقت نگو " بینندگان جان " که دیگر آنانی که مستحق این جان گفتن تو باشند، در روبروی شبکه محترم چهارت نخواهند نشست!

۳- قرمز بودن در ذاتم بوده و هست و اما با امپراطوری تو بر سرزمین پرسپولیس دیگر این عشق به تیمی که پر طرفدار ترین تیم قاره کهن است، برایم معنایی تازه تر پیدا کرده بود. نوع گفتار و کلامت و اینکه از رنگی دیگر هستی و آدم دوست دارد تکه تکه حرفهایت را به خاطر بسپارد و البته قبل از آن صداقتت را در گفتار تحسین کند. تو برای من - و شاید خیلی از همفکران همراه با من - شدی همه آنی که در ورزش این مملکت به مانند کیمیا بود و نمی توانستی اثری از آن ببینی! با هر برد تیم، تو را به اوج میبردیم و با هر شکست، تیم را مستحق تشر و تنبیه میدانستیم و نه تو را، چرا که از ته دل باورت داشتیم و شاید قبل از این باور، دوست داشتنی برایمان از تو شکل گرفته بود در وجودمان که هیچ خللی در آن راه نداشت! ... اما چه زود پرپر شدی در آسمان دل این مردم! کاش قدر این حرمتی را که برایت قایل شده بودند را میدانستی و از آن سوء استفاده نمیکردی برای تمکین در برابر ظلم! به دروغگویی و غلو که افتاده بودی این اواخر، کاری که با ورودت به ورزش این مملکت، همه حس میکردند دیگر باید شاهد از بین رفتنش باشیم را خودت هم پیشه کرده بودی و در آخر با آن حضور چشمگیر در تایید تقلب، برایمان مسجل شد که تو در حد یک محافظ ساده دربار امپراطور هم نیستی چه برسد به جایگاه امپراطوری! کاش به این سوالم جواب میدادی که در آن روز که در آن میانه نشسته بودی و خودت را به اطاعت از دستور مقام بالاتر راغب کرده بودی، دل شیری را که همیشه از آن مثال میزدی همراه داشتی یا مثل خیلی از حاضران دیگر آن مجلس تو هم کمتر از گربه ای خیابانی نبودی!؟؟

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب