- نمازش رو خوندم... چهل هفته پشت سرهم و هر یکشنبه بین نماز ظهر و عصرم... خیلی سخت نبود، عین نماز صبح بود و فقط بعد از هر حمد و سوره یه بار باید قنوت میخوندی و توی قنوت صد بار میگفتی بسم الله الرحمن الرحیم، همین... میدونی روزی که بهم گفت این نماز رو بخونم و حاجتم رو بگیرم خیلی جدی بودم واسه اینکه حتما عقب نندازمش و کامل بجا بیارمش ولی خب کم کم شل و ول شدم... هیچ خبری نشد خب، نه فرجی و نه راهی و نه آرامشی... اینم چون که دیگه مادر شوهرم گفته بود و هی ازش تعریف می کرد که هر کی خونده حاجت روا شده و فلان و بهمان، منم گفتم بذار تیری در تاریکی بندازیم... راستش از ته دلم که اعتقاد نداشتم بهش!!

~ اصل نقره س رکابش، نگینش هم با دست سوهان خورده، نه با دستگاه... یه روزی که رفته بودم کیش، یه عتیقه فروش اونجا بود که بساط همین چیزا رو داشت، منم ازش خریدم این رو... من دنبال مهره مار بودم ولی خب گفت این از اون بهتره!! خدایی ش هم بهتر بوده... از وقتی خریدمش همیشه توی انگشتمه و یه لحظه هم درش نیاوردم... گفت هر صبح که میخای از خونه بزنی بیرون باید یه نگاه بهش بندازی و توی دلت بگی امروز مال منه ... تا الان هر چی دارم و به دست آوردم از برکت همینه و واسه همینم خاطر خاهم زیاد داره ... اساسی از ته دل و جونم بهش اعتقاد دارم!!
تا بعد...
اولی: زشت ترین موجود روی زمین که شاید تصور از این زشت تر برای هیچ کسی امکان پذیر نباشد!! با بدترین مدل ممکن لباس و با فجیع ترین سبک ارایش صورت و ابرو و رنگ های مسخره گونه و لب!!
دومی: قشنگ و خوش اندام و آراسته و به نهایت با کلاس. با قد و قامتی متین و موقر و لباس های شیک و اتو کشیده. با نوع رفتاری که شاید فقط و فقط از یک جنتلمن انتظارش را داری!!

اولی را می بینم دست در دست دومی در امتداد پیاده رو همراهند و کودکی هم در آغوش دومی هر از گاهی تکانی میخورد و صدایی میکند. اولی زن خانواده است و دومی هم در جایگاه مرد خانواده و معلوم است که هر سه، یعنی اولی و دومی و آن کودک با هم می شوند یک خانواده!! اما نه فقط یک خانواده معمولی، آنها خوشبخت بودند، یعنی یک خانواده خوشبخت!!
تا بعد...
پیر مرد دونه های تسبیح رو یکی یکی با انگشت رد میکرد و با هر رد شدنی، یک بار صدای سوت سین از لب هاش شنیده می شد. هر از گاهی هم کلاهش رو روی سرش جابجا می کرد و بلند میگفت: لعنت بر شیطون!! استکان چای ش رو نیم خورد گذاشته بود و به دیوار خیره شده بود. زن و مرد هم کنارش ساکت و عین مجسمه اروم گرفته بودن. مرد با انگشتاش خط های گلیم رنگ و رو رفته زیر پاش رو نقاشی می کرد و زن هم با گوشه چادرش ور می رفت. صدای قل قل سماور به گوش می رسید و بوی سیب زمینی اب پز شده برای شام، توی اتاق پیچیده بود.

پیر مرد یک یاعلی گفت و از جاش بلند شد. زن و مرد هم سراسیمه سرپا بلند شدن و به پیر مرد نگاه می کردن. پیرمرد از در اتاق بیرون رفت و زن و مرد هم به دنبالش. پیرمرد کفش هاش رو توی راهرو می پوشید و زن و مرد هم در استانه راهرو نگاهش می کردن.
پیرمرد نگاهشون نکرد و در رو باز کرد و قبل از بیرون رفتن، با صدای بلند گفت: خیلی پاتون صبر کردم. من که سکه ضرب نمیزنم، قرض بدم به این و اون و بعدش هی بخوام دنبالش بدوم. صبح اول وقت بیا دم حجره. سند ماشینت رو هم بیار. شاید اصل و فرع پول رو بشه از فروشش در آورد!
زن و مرد توی راهرو ایستاده بودن. سکوت کرده بودن. در نیمه باز بود. هنوز هم صدای قل قل سماور می اومد. بوی سیب زمینی های اب پز شده برای شام هم هنوز می اومد، بوی سوختن شون.
تا بعد...
فردا، آغاز سی و یک سالگی... حس خاص و عجیبی ندارم!! یک سال پیرتر و با روزهای تازه ای در پیش رو!!

امسال می نویسم:
فردا آغاز سی و دو سالگی... حس خاص و عجیبی اما دارم!! یک سال پیرتر و با روزهای تازه ای در پیش رو!!
تا بعد...
امروز می گفت: وقتی دیدمش در اندک زمانی که فرصت داشتیم، ابراز علاقه م را نثارش کردم و از فلسفه دوستی و رابطه و حسی که بین مان وجود دارد، ماجرا ها تعریف کردم و شاید در عرض ده دقیقه همه صفر تا صد دوستی مان را طی کردیم و رسیدیم به آنجایی که یک تاکسی دربست ما را روانه خانه خالی دوستی کرد و ...

و باز امروز می گفت: این روزها که با هم قرار میگذاریم و می بینمش و حرف میزنیم و پای تلفن از فلسفه تنهایی و جدایی و نداشتن درک مشترک برایش میگویم، ده دقیقه کفاف نمی دهد و صد ها ده دقیقه گذشته و هنوز نتوانسته م بفهمانمش که راهمان یکی نیست!! کاش جای آن ده دقیقه اول و این ده ها ده دقیقه آخر جابجا می شد!!
تا بعد...

" من بهار می شوم، تو تنم را پر از شکوفه کن "
تا بعد...
