یه سفر در پیش رو دارم که خیلی ذهنم رو مشغول کرده٬ البته کاریه ولی خوب تجربه سفر به مناطقی که باز گشت از اونها به اندازه ۵۰٪ باشه٬ حتما ذهن هر کسی رو مشغول میکنه! فکر میکنم که حدود ۷ تا ۱۰ روزی رو نباشم و چون اصل برنامه مستندی که قراره کار کنم بیشتر شخصیه تا رسمی٬ شاید هم بیشتر طول بکشه!
در مورد محل مسافرتم که شرمنده٬ فعلا چیزی نمیگم تا شرایط رفتنم کامل مهیا بشه و احتمالا پای سفر که رسیدم یه ندایی بهتون میدم.
از اونهایی که تقاضای سوغاتی دارن عذر خواهی میکنم٬ چون بعید می دونم به این کار برسم ولی در کل سعی میکنم٬ حرف های خوبی واسه نوشتن از اونجا بیارم - هر چند که این تجربه دوم من در سفر به اونجاس - تا بتونم کم کاری هام رو جبران کنم.
قرار بود در نوشته های جدید٬ از مجموعه " دختران سرزمین من " مطالبی رو بنگارم ولی خوب با این اوضاع و احوال جدیدم٬ اون نوشته ها بمونه تا من - گوش شیطون کر - برگردم.
تا پایان هفته٬ شاید یه مطلب دیگه بذارم! اونهایی که باید حلال کنن٬ یه کامنتی٬ چیزی بذارن تا خیالم راحت شه! اونهایی هم که باج می خوان٬ یاعلی٬ اعلام کنن!من حوصله جهنم رفتن و گیر کردن تو اون دنیا رو ندارم.
تا بعد...
نوشته قبلی رو که به پایان بردم٬ احساس کردم که هنوز یه چیز هایی هست که میشه گفت و خارج از فضای وهم آلودی که این چند سال کنارم داشتم٬ شاید بشه یه چند برگی از " دختران سرزمین من " رو تو این وبلاگ قرار داد.
البته این حس رو نمی دونم چرا پیدا کردم ولی از اعماق جان٬ صدای سوختنم٬ به گوشم میرسه! تجربه های عجیب و غریب و بعضا نا مانوس من در طول ۳ یا ۴ سال به قدری با من همراه شده که گاهی وقت ها با یه فکر کردن ساده به یه ماجرای قدیمی٬ باید یه شب تا صبح رو بی خواب بمونم و آخرش هم با افکاری مغشوش٬ صبح رو آغاز کنم.
به هر حال٬ دلم می خواد حالا که تو این وادی افتادم تا اونجا که میشه خودم رو خالی کنم و به نهایت از دادهای فرو خورده و هوارهای در دل مانده خلاص شم!!!کاش کسی بود که همراهیم کند...!در مطلب بعدی از " رویا٬ دختر خاطره " خواهم نوشت٬ همراهم باشید.
یه چند خطی هم از امید بخونید٬ خدا هم آبی است
تا بعد...
راستش زبونم بند اومده بود از دیدن آنچه در مقابلم بود و شنیدن آنچه که گوش هایم می شنیدند!سال ها پیش در جریان ساخت یکی از برنامه ها ٬ با نازنین دوست غریبم٬ کیوان - که الان با همسر عزیزش شراره در اسپانیا زندگی میکنن - به یه پارتی رفته بودیم و البته چندان هم در بودن زیاده روی نکرده بودیم٬ اما هر چه بود از نظر من - و بیشتر کسانی که شاید در این لحظه این مطالب رو می خونن و احتمالا خیلی هاشون هم تجربه مهمانی های شبانه با طعم مشروب و اکستازی رو دارن - پارتی به نوعی مهمونی می گفتن که به بدترین شکل ممکن از فرهنگ غربی در جامعه جوان ما راه پیدا کرده بود و بدون اعتقاد به هیچ قانون و قاعده ای بعضا به آخرین منزلگاه بعضی از شرکت کنندگانش تبدیل می شد.
بلند شدم و یه چند قدمی راه رفتم٬ تو دلم می گفتم که به کدوم بخش ماجرا اهمیت بدم!یه سوژه داغ واسه خوراک چند روزه حوادث روزنامه ها و ۲۰:۳۰ یا به شکل گیری یه نوع جدید از بی بند باری های افسار گسیخته در میان جوانان تهران و احتمالا بعضی از شهرستان ها!
خوب راستش٬ لزبین پارتی یا گی پارتی چیزی نبود که بشه به راحتی از اون گذشت! ما تو آلمان یا کانادا یا نمی دونم آمریکا زندگی نمی کنیم که حالا بخواهیم به سادگی از مهمانی های سازمان یافته همجنس بازها بگذریم!البته اون چیزی که بیشتر ته دلم رو آتیش می زد یا به نوعی همون سوختن درونم رو شعله ور تر می کرد این بود که اگر در کشورهای غربی٬ زن ها یا مردها بعد از یک دوره زندگی موفق یا ناموفق به صورت عادی - یعنی زن جای خودش و مرد هم - و بعد از طی یک برنامه زناشویی٬ در صورت قوی بودن تبلیغات پیرامونی همجنس بازها جذب این گروه ها می شوند٬ در ایران ما این تجربه به عنوان یک حس معمولی و تفریحی و از سنین کم در حال شکل گیری است! و عجیب نیست که اگر بگویم بسیاری از لزبین ها و گی من های ایرانی که تا کنون شناخته ام٬ چیزی از اصل ماجرا در ذهن خود ندارند و کار خود را نوعی جوانی کردن می شمارند...
من تا قبل از برخورد اون شب و آشنایی با اون گروه٬ تعدادی از آدم های شهره به این کار رو می شناختم و بی اطلاع از وضعشون نبودم ولی این نوع مهمانی ها و شرکت کنندگان در اون زنگ خطری بود در راستای شکل گیری و بسط یه نظریه جدید در جامعه جوان ایران!
من نمی خوام بیانیه پزشکی صادر کنم یا از بعد روانشناسانه به نقد این مبحث برسم ولی هزاران درد بی درمانی که در کمین مان بود را گوشه ای بیاندازیم و به این درد ناشناخته٬ خانمان برانداز برسیم...
احساس می کنم طبق معمول اخلاق محافظه کارانه ام٬ خیلی تند رفتم ولی کاش این سوختن٬ مرهمی از جنس همان قبلی ها داشت٬ کاش این سوختن را علاجی بود...
به احسان گفتم : تا کی باید اینجا باشیم؟
گفت: چیه؟ خسته شدی به این زودی؟
گفتم: نه ولی احساس بدی دارم٬ فکر می کنم دلم داد زدن می خواد٬ احسان پاشو بریم...
با گفتن این جمله من٬ احسان بلند شد و حمید رو صدا کرد. دقایقی بعد من و احسان و حمید٬ در آستانه در ورودی اون خونه٬ که حالا دیگه دلم نمی خواست حتی نگاهی به اون دالون تاریک و دود گرفته اش بندازم٬ ایستاده بودیم و داشتیم از هم خداحافظی میکردیم.
حمید گفت: آقا فرید٬ اینجا منزلگاه آخر نیست٬ شما ها عادت دارین همش مهمونی و تفریح و نمی دونم شادی این جوون ها رو زیر سوال ببرین! ولی نکنین این کارو٬ به خودتون نگاه نکنید که سرتون گرم کارتونه٬ به ما ها هم نگاه کنید که از دار دنیا٬ فقط یه پارتی رفتن و اکس ترکوندن رو بلدیم و بس...
باقی حرف های حمید تو ذهنم نیست٬ تو ماشینی هم که ما رو به سمت خونه می برد٬ سکوت حاکم بود و من طبق عادت معمولم با انگشتم موهام رو نوازش می دادم!!!
کاش شما می دونستید به چی فکر میکردم!!
تا بعد....
چند روزی از نوشتن ادامه مطلب عقب افتادم و امروز بدون مقدمه میرم سراغ ادامه اون ماجرا:
از نوع رفتار اون دختر٬ کمی ناراحت شدم ولی خوب دلیل داشت واسه کارش٬ بعضی از همکار های خبری ما اونقدر تو تهیه خبر و گزارش از موضوعات و معضلات اجتماعی٬ ساده انگاری به خرج داده بودن که دیگه تو خیلی از فضاهای خبری که قرار میگیری و می خوای توجه عموم رو با تهیه یه گزارش٬ به نکته ای جلب کنی٬ باید با یه جو مسخره و مصنوعی طرف بشی٬ به دلیل اینکه اون سوژه ها٬ به تو اعتماد ندارن و تو رو یه مزاحم و درد سر ساز می دونن!!

ادامه مطلب
قبل از اینکه ادامه بدم مطلب رو٬ یه نکته ای رو بگم و اون اینه که من اینجا نمی خوام در ادامه براتون داستان بگم!چون اصلا این مطلب رو شروع نکردم که به یه قصه گو بدل شم٬ بلکه می خواستم به نوعی یه موضوع جدید رو مطرح کنم٬ از لحاظ موقعیت سنجی خیلی از ماها تا بحث این چیزا رو جایی میخونیم یا می شنویم٬ فوری می گیم ای بابا٬ باز هم نصیحت و گیر دادن ها شروع شد ولی این بار من می خوام ماجرا رو به یه نقطه جدید برسونم!

ادامه مطلب
تجربه ساخت بعضی از برنامه ها بیشتر وقت ها واسه من یه سری از نقطه نظرات و ایده پردازی ها رو به همراه داشته٬ به طوری که گاهی تا یه مطلب می خونم یا یه عکس می بینم دلم شور میزنه و زود ذهنیتم میره تو همون چارچوبی قرار می گیره که سال ها پیش در یه موقعیت مشابه باهاش برخورد داشتم.
راستش خیلی نمی خوام حاشیه برم٬ دیشب در جریان همراهی با یه دوست که نیازمند مقداری راهنمایی و مشاوره در خصوص ساخت موسیقی واسه یه برنامه بود٬ آروم آروم ولی عصر رو به سمت پایین طی میکردیم٬ -اینکه میگم آروم به خاطره اینه که پیاده می اومدیم و حرف می زدیم٬ حدودای پارک ملت٬ ساعت ۱۰ بود فکر کنم - از بحث کاری که در اومدیم٬ اون دوست گفت: که فلانی حال داری تا یه جا بریم و برگردیم؟ گفتم کجا ؟ گفت: حالا بیا! گفتم باشه و با هم همراه شدیم - البته من به دوستم اعتماد داشتم ولی شما حتما شرایط عقلانی رو واسه همراه شدن در نظر بگیرید٬ خوب دوره زمونه بدی شده آخه - و یه دربست گرفتیم به سمت مولوی!!!
بعد از طی یه مقدار از مسیر٬ دوستم که اسمش احسانه٬ گفت که دوست داری ماجراهای " دختران سرزمین من " رو یه بار دیگه از نو روایت کنی؟ گفتم چی میگی٬ دیگه نه اون سالها بر می گرده و نه من اون فرید سابقم! گفت ولی تو نشون دادی همیشه واسه غیر منتظره ها اماده ای!! سکوت کردم و فرو رفتم تو فکر.

ادامه مطلب
تو کار ما یه وقت هایی که مجبوری تو یه فضای خاص خارج از استودیو کار کنی و همین طور مجبور باشی شرایط رو با خودت همراه کنی تا بهترین خروجی تصویر رو داشته باشی، یه سری از مشکلات ممکنه که به مرور برات پیش بیاد که شاید مهمترینش مزاحمانی هستند که در فضای تصویر شما مشکل حساب میشن و باید به تعبیر فنی ماسکه بشن یا به گفته عوام نا پیداشون کنی! حالا ممکنه یه درخت باشه یا یه ستون فلزی یا نمی دونم چند تا وسیله بی مصرف ولی غیر قابل جابجایی، - خوب اگر قابل جابجایی باشن که دیگه ماسکه شدن نمیخوان، قشنگ می بری یه گوشه دیگه می ذاریشون - که باید به نوعی و با تمهیداتی جزوی از دکور صحنه بشن!
حالا چرا این مقدمه رو گفتم؟ می خواستم کلام رو به اینجا برسونم که ما الان تو رسانه ملی مون نوع دیگری از ماسکه شدن رو داریم که در نوع خودش و در کل رسانه های دنیا بی بدیله، باور ندارین با من همراه باشید:
ادامه مطلب
خوب راستش من فکر نمی کنم وبلاگی رو به روز می کنم که وظیفه اش نوشتن از باخت آرژانتین مقابل آلمانه!امروز یه سری به چند تا از وبلاگ ها که زدم دیدم کلی از این واقعه٬ نوشتن و به خیلی از داوری ها و کارشناسی های ناشیانه پرداختند!
حالا من اصلا کاری به این موضوع ندارم ولی چیزی که در تعطیلات گذشته خیلی بد جور روح و روانم رو به هم ریخت خبر حراج آثار باستانی ایران توسط آمریکایی ها بود!
.jpg)
ادامه مطلب
شاید یکی از اصلی ترین بخش های زندگی خصوصی و روزمره من رو بشه به موسیقی نسبت داد و این شاید به دلیل فعالیت زود هنگام من در عرصه موسیقی و نیز استعداد ذاتی ام تو این زمینه دونست! البته نمی خوام با این مقدمه برای خودم آگهی بازرگانی پخش کنم بلکه می خوام از یه آهنگ ساز صحبت کنم٬ از کسی که شاید بسیاری از موفقیت های موسیقایی خودم رو مدیون الهام گرفتن از ایده ها و نظریات سازنده اش هستم.
ادامه مطلب
بی خوابی وقتی به سر آدم بزند، آدم یا خُل می شود و یا کاشف! گاهی هم هردو. امشب از سر بی خوابی پیش از آن که خل بشوم و برای خودم آنقدر ترانه گوش کنم تا خواب به چشمم بیاید، به این فکر می کردم که چرا ما امروزی ها اینقدر از آسمون دوریم و بی خیال این همه قشنگی و زیبایی که بالا سرمون داره رژه میره٬ شب هامون رو با ماهواره و روزنامه و حرف های بی فایده سر میکنیم!
البته خودم هم می دونستم که زندگی ما با زندگی نسل های گذشته زمین تا آسمون فرق داره ولی خوب٬ یه نکته اینه که ما وقتی شب هامون با نور لامپ ها و هالوژن های مصنوعی داره منور میشه دیگه جایی برای دیدار ستاره ها نمی مونه!

ادامه مطلب
چند روز پیش خبر این درگیری خانم ها تو میدون هفت تیر واسم جالب بود٬ البته نه از نظر جارو جنجالی که در حواشی داشت٬ بلکه از موضع نقش زنان و دختران در جامعه ما که شاید هنوز درست حسابی خودشون هم نمی دونن که چیکارن!!

تو یه همچین موقعیت هاییه که خیلی ها میان و نظر میدن و خودشون رو داعیه دار دفاع از حقوق زنان نشون میدن - البته بگذریم از عده ای که از این راه نون می خورن٬ مابقی هم حرف حساب ندارن که بزنن ـ و تلاش میکنن که تا تنور داغه چنان نون تازه و خوش پختی از این تنور برداشت کنن که تا ماه ها بتونن باهاش سر کنن!
ادامه مطلب
... و ما مفتخريم كه در سالگرد تنها پيروزى ايران در ادوار جام جهانى آخر شديم! مى گويند ايرانيان حاضر در لايپزيك ديشب پرچم هاى خود را پنهان كرده بودند و اين درحالى است كه صبح هشت سال پيش در چنين روزى اصليت واقعى بسيارى از شهروندان مقيم آمريكا نمايان شد. همان آدم هايى كه پرچم زادگاهشان را با يك دنيا غرور بر سر در خانه هاى خود به اهتزاز درآوردند و رازى بزرگ را برملا كردند: «ما ايرانى هستيم.» ديروز در ساعت ۱۵/۱۹ دقيقه درحالى كه ترافيك اتوبان هاى تهران بيش از گذشته به چشم مى آمد، ايرانيان با جام هجدهم وداع غم انگيزى كردند و اين اتفاق در شرايطى رخ داد كه همگان منتظر بودند جام جهانى با يك پيروزى شيرين براى ايران به پايان برسد.
نمی دونم تجربه فوتبال ما ایرانی ها تا به کی می خواد دستخوش چنین گفتارهایی باشه و براستی ما اون گمگشته رویایی و الهه ناز پیروزی در فوتبال رو تا به کی باید بر آسمان فوتبال ببینیم که لبخند زنان دور میشه!!

ادامه مطلب

