اواخر زمستان سال ۱۳۷۹ بود و هوا سردتر از همیشه به نظر میرسید.در تهران تازه موجی از مبارزه با هوای آلوده راه افتاده بود و مردم بیشتر به فکر حفاظت از بدن و مجاری تنفسی خودشون افتاده بودند و به گفتاری ساده، زندگی در تمام ابعادش جریان داشت.
من و چند تا از بچه ها درگیر ساخت برنامه ای آموزشی بودیم ،به هر حال اون روزها این شعار مطرح شده بود که هر کسی تا ۵ سال دیگه از علم رایانه و انفورماتیک بی بهره باشه، بی سواده و جایی در بین عقلا نخواهد داشت - الان دیگه اون ۵ سال تموم شده و نمی دونم نا آشنایان با رایانه واقعا بی سوادن یا نه؟؟ - و ما هم می خواستیم به نوعی کمک کنیم به این رفع بی سوادی تکنولوژیکی!

ادامه مطلب
ماجرا از اونجایی شروع شد که یه شب کوله پشتی - به خلبانی فرزاد حسنی٬ البته تعجب نکنید که میگم خلبان، چون فرزاد همیشه با همچین برنامه هایی خودش رو در آسمون ادبیات و شعر و فرهنگ و هنر و موسیقی و پزشکی و ترمیم ضایعات نخاعی و .... این مملکت می بینه و خدا رو بنده نیست - با یه شور و شعف زیاد اعلام کرد که یه مهمون بسیار مهم و کار درست در برنامه اش حضور داره که دیگه می خواد بترکونه، هر چی برنامه اس و از این حرف ها!
این مهمون گرانمایه شخصی بود به نام سرکار خانم سهیلا مسعود فر آرین، که دلیل دعوتش به این برنامه، مسلمان شدنش با یه قولی درک بهتر از اسلام در ۳۵ سالگی بود.حالا اینکه این خانم چی بود و از کجا اومد رو خودتون در لینک اسمش بخونید ولی نکته مهم برای من - که می خوام از این نکته به اصل مطلب برسم - اینجاست که آیا خانمی که در خانواده ای مسلمان و ایرانی تا ۸ سالگی در ایران بزرگ شده و آنگاه به دیار کفر قدم گذاشته و حال به هر دلیل تا ۳۵ سالگی همه کارهای خوب و بد زندگی اش رو به همون سبک و سیاق غربی ها انجام داده و بنا بر گفته خودش به خاطره یک اتفاق در یک عصر تابستانی همه افکارش به هم می ریزه و یک باره عشق خدا و اسلام و دین و آیین و حسین و فاطمه به سرش می زنه، اینطور در بوق و کرنا کردن داره؟؟؟
من خدای ناکرده قصد توهین به ساحت مقدس دین یا تازه مسلمانان و یا شرع و آیین رو ندارم اما میگم چرا این خانم اینقدر بزرگ توصیف میشه حال آنکه بزرگانی در این عرصه هستند که شاید بسیاری از ما هنوز اسم و رسمی از اونها به گوشمون نخورده، کسانی که مثل این خانم -که به هر حال دین رو در زمان بچگی درک کرده بوده و از کنارش بی تفاوت رد شده بوده - اصلا گرایشی از اسلام و مذهب در زندگی ندیده بودند که بخوان به واسطه اون بازگشتی داشته باشن و به یکباره از همه چی گذشتن و به زلال ناب معرفت دین رسیدن!

ادامه مطلب
یه چند تا مطلب بود که قبل از رفتن زیاد بهشون فکر میکردم و می خواستم دربارشون بنویسم، مثل ماجراهای عجیب و غریب فرزاد حسنی، موضوع جنجالی آزادی استفاده از ماهواره و مدافع طرحش سعید ابوطالب، چند خطی درباره زنان زندانی و ...
اما چیزی که این روزها به شدت ذهنم رو خراب کرده و واقعا حرصم میده، پخش سریال بی معنی و سبک نرگس از شبکه سه تلویزیونه، که البته با اینکه چند قسمتی اش رو در سفر ندیدم ولی خوب به خاطره ریتم کند داستان زیاد عقب نیستم! اینکه من بخوام از یک سریال رسانه ملی انتقاد کنم البته خیلی به ساز و کارهای برنامه سازان تلویزیون ربطی نداره ولی در مجموع این نقص به کل صدا و سیما بر میگرده که در بهترین تایم شبانه پخش، میلیون ها انسان درگیر قصه ای شدن که هر شب داره سخیف تر از قسمت قبل خودش، کش پیدا میکنه و در این وسط بسیاری از نکات - البته از دید من که یه ادم معمولی محسوب میشم، نه یه منتقد حرفه ای - قابل تامل هستن:

ادامه مطلب
نمی دونم تو این پست تازه که رنگ و بوی آتش و خون و حماسه میده چطوری شروع کنم!البته قرار بود که تا میرم و برمی گردم، به هر وسیله ممکن که میشه وبلاگ رو آپ نگه دارم - البته به مساعدت اینترنت پرسرعت و کافی نت های مجهز اونجا مشکلی نداشتم - ولی خوب مثل اینکه ما در خارج از ایران بیشتر شاهد مشکلات و ضعیف بودن زیر ساخت های ارتباطی خودمون هستیم!!
تا دو سه روز اول همه چی خوب بود - البته تقریبا - ولی از روز چهارم همه چی بهم ریخت، خط موبایلم که به واسطه اون مطلب هام رو به ایران اس ام اس می کردم، از رومینگ خارج شد و من نتونستم حتی یک خط علاوه بر اون پست قبلی بفرستم تا از طریق دوستان اینجا وبلاگم آپ بشه...!!بلاگفا هم که انگار به غایت فقط تصمیم داره داخل رو پوشش بده و باز نمی شد - البته نمی دونم چرا، ولی شرایط جنگ رو تو ذهنم دارم - تا من بتونم خودم آپ کنم!
به هر حال من رفتم و برگشتم، صحیح و سالم البته همراه با مقدار متنابهی زخم های معمولی به خاطره زمین خوردن و نمی دونم از این چیزهای اتفاقی!تا مطالب رو جمع و جور کنم و یه مطلب منسجم واسه نوشتن تو وبلاگ آماده کنم یه چند وقتی طول می کشه ولی خوب سعی می کنم زود تر باشه تا خودم هم دچار فراوشی نشم و چیزی از قلم بیافته...
البته تو این چند روز از ایران بی خبر نیستم، جسته و گریخته خبر ها بهم میرسید ولی خوب اونجا خبر هایی بود که خیلی هاش تو نوشتن و گفتن میسر نیست، هر چند که بعضی از دوستان اصل رفتن من رو به نهایت زیر سوال بردن و اون رو یه رویا دونستن واسه سر گرمی ولی خوب این رفتن من چیزی بود شبیه تجربه عراق و افغانستان و البته نیازی هم به اثباتش برای کسی نیست!!چون اینجا من برای ذهن های خراب قلم نمی زنم که حالا بخوام برای رفتنم دلیل و مدرک بیارم.
تجربه لبنان اما تجربه عجیبی است، عجیب و در گاهی مواقع غیر قابل باور،...
بگذریم،...
از همه دوستان گلم که چه قبل از رفتن و چه در حین سفر باهام همراهی کردن و انتظار بازگشتم رو تو نوشته هاشون به نمایش گذاشتن، بی نهایت سپاس گذارم.البته من قصد دارم تو یه موقعیت مناسب یه جلسه دوستانه ای بگذارم و دور هم جمع شیم و از گفتنی ها و حتما ناگفتنی های سفر بگم و در کنارش یه سپاسی هم داشته باشم از ابراز لطف و مهربونی عزیزان نتی!
اگر اجازه بدین تو این پست اول بعد از بازگشتم زیاد ننویسم و مابقی ماجرا رو بسپارم به روزهای بعد...
تا بعد...
نمی دونم از چی بگم و از کجا شروع کنم!همین قدری که در این آشفته بازار جنگ و بمباران، کافی نتی پیدا کردم که سرعتش از بهترین کافی نت های ما بالاتره - البته با توجه به این که لبنان در وضعیت جنگی قرار داره - حیرتم رو صد چندان کرده!!

زیاد فرصت ندارم ولی دلم نمیاد از سید حسن نصرالله نگم که به واقع غیرت نداشته عرب رو به تنهایی داره احیا می کنه، یا از حزب الله که عنقریب موشک هاش به اونطرف تل آویو خواهند رسید!من اینجا چیزی جز غیرت ندیدم و کاش آقای بوش می دونست که این بار تو بد جایی گیر کرده!!

راستی این بانوان محترمه رو هم ببینید که احتمالا می خوان با شیر های حزب الله جدال کنن، زهی خیال باطل...
تا بعد...
وداع با بعضی چیزها و کسان که به نوعی با اونها رابطه ای خارج از قواعد معمول برقرار کردی - خوب رابطه از نوع وبلاگی و اینترنتی رو هنوز بعید می دونم تو فرهنگ ها و لغت نامه ها لحاظ کرده باشن و اون رو عادی فرض کرده باشن - شاید سخت ترین نوع جدا شدنه٬ البته من نمی دونم چرا اینقدر سخت از رفتن می نویسم ولی احساس می کنم باید اینطوری بگم تا راحت تر برم و اگر خدا خواست برگردم!
به هر حال تو این وبلاگ از هر دری قراره سخن گفته بشه و من از اول هم نخواستم به نکته یا موضوع مشخصی بپردازم - هر چند که همه نوشته هام به نوعی٬ مضمونی اجتماعی دارن - و وبلاگ و مطالبش رو در چارچوب خاصی گرفتار کنم٬ همین نوع نگاه و جامعه مخاطبینی که حول و حوش محور مطالب وبلاگ جمع دیدم٬ احساس تعهد من رو بیشتر می کنه و اینکه بار سنگینی به دوش گرفتم و تا مقصد راه زیادی در پیش دارم!!
دیروز با بچه هایی که در سفر همراهم هستند٬ جلسه داشتم.خوب مسایل مهم رو با هم جمع بندی کردیم و در خصوص نحوه کار و از همه مهمتر تقسیم کار با هم توافق کردیم.البته اساسا ساخت یه برنامه مستند از موضوعی عجیب و به شدت خطرناک به نام جنگ٬ خود بخود انجام هر نوع برنامه ریزی رو از ادم سلب میکنه! جنگ شرایط خاص خودش رو داره: وحشی٬ بی رحم و غیر قابل پیش بینی٬ اما به هر حال باید نوعی هماهنگی بر اجرای کار حاکم باشه و این برای من یعنی درد سری بزرگ! البته تجربه سفر افغانستان و عراق٬ واسه من مثل یه کتاب راهنماس ولی طول و عرض جغرافیایی و استراتژی خاص لبنان رو باید ناشناخته و دشوار فرض کرد و تنها مددم در این راه هدایت و حمایت خدای بزرگ و مهربان و نیز دعای آدم های خوب٬ مثل شماس!
بگذریم...
این دم رفتن نمی دونم درباره چی بنویسم که نصفه و نیمه نمونه! چند تا مطلب تو سرم هست که می خوام ازشون بنویسم ولی شک دارم که با یه پست بشه سر و تهش رو جمع کرد.به نظرم ننویسم سنگین تره٬ با یه آهنگ آشنا این پست رو هم به پایان می برم و می گم٬ اگر برگشتی در کارم نبود٬ حلالم کنید و به یادم باشید.
البته در پایان ببینید آنچه را که CNN به شما نشان نمیدهد٬ از سایت با محتوای شیز !
تا بعد...

