تبليغاتX
چند کوچه بالاتر
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
ایرانی می تواند، اگر ما مجبورش کنیم!

در پست قبلی اینقدر حس و حال نداشتم که درباره موضوعات موجود مفصل بنویسم و تعبیر کردم به تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! البته به این امید بودم که اتفاق تازه ای نیافته و من بتونم تا حد و اندازه خودم از ماجراهای پیرامونمون بنویسم که البته چه خیال خامی!

این روزها برنامه سفر فضایی انوشه انصاری تقریبا تیتر اول بسیاری از صحبت ها و تفاسیر در گروه ها و رده های مختلف ایران قرار گرفته و همه به نوعی خرسندی خودشون رو از این سفر ابراز می کنن، اما یه نکته مهم، آیا شخص انوشه انصاری و کاری که می خواد انجام بده، فقط در حد و اندازه ای هست که ما در بوق و کرنا میکنیم و ملیت رو بهش می چسبونیم؟ و آیا ما آنطور که انوشه را در بالن بلند پروازی های خودمان در زمینه علوم فضایی کردیم - چیزی شبیه پروژه عجیب و غریب کشف داروی ایدز - به عاقبت کارمان اندیشیدیم؟


ادامه مطلب
كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
از این همه حرًافی...

...تعطیلی شرق، خاتمی در تیر رس، فاطمه رجبی و بلند پروازی اش، نرگس همچنان روی اعصاب و  هنری که می سوزد...

حرفی نماند برای گفتن!

تا بعد...

پ.ن: من سیاسی نویس نیستم ولی بیش از آنچه تیتر های بالا را سیاسی بدانم، آنها را وصله های ناجوری بر دامان فرهنگ و هنر و نیز توهین به فهم و شعور مردم کشورم می بینم...

پ.ن: شاید این نقد تصویری هم یه کم روانمون رو شاد کنه!

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
شنبه یازدهم شهریور 1385
بهروز در نیروگاه اتمی بوشهر یا من و تنها نذار...

راستش بعد از اتمام نخستین ماجرا از سری " دختران سرزمین من " فکر میکنم حالا وقت یه کم وب نگاری عامیانه به سبک تنویر افکار عمومی باشه!خوب چند تا نوشته آخر بنده مثل : کوله پشتی یا فرزاد نامه و نیز نرگس و ما، به هر حال بازخورد های مختلفی رو در بر داشت که من به اختصار چند خطی دربارشون می نویسم.

 

ادامه مطلب
كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه هشتم شهریور 1385
دختران سرزمین من: " رویا دختر خاطره " - بخش پایانی

... از کافی شاپ که اومدیم بیرون، من یه تاکسی گرفتم و با هم سوار شدیم.تو راه من با دوست عزیزم خانم دکتر مریم - اینکه فامیل ایشون رو نمی گم دلیل داره! - که هم روانشناسه و هم تو بعضی از کارهام مشاورم بوده، تماس گرفتم و موضوع رو باهاش مطرح کردم.به پیشنهادش ما رفتیم سمت خونه اش و داخل شدیم.

بعد از سلام و حال و احوال و معرفی به همدیگه، قرار بر این شد که لیلا چند روزی رو تو خونه دکتر بمونه وتحمل کنه تا زمانی که ما سر نخی از خونواده و به خصوص مادرش پیدا کنیم و ببینیم که چکار میشه کرد.البته خوبی این کار به این بود که هم لیلا در امنیت بود و هم دکتر دختری داشت تقریبا هم سن و سال لیلا که این می تونست بعد از مدت ها تاثیر خوبی در ترمیم روحیه ضعیف و متزلزل لیلا داشته باشه.

 


ادامه مطلب
كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
یکشنبه پنجم شهریور 1385
دختران سرزمین من: " رویا دختر خاطره " - بخش چهارم

 ...ما دوتا قهوه دیگه هم خورده بودیم و حرف های لیلا هنوز تموم نشده بود، البته این آخری ها دیگه با گریه حرف می زد، طوری که خیلی از آدم های تو کافی شاپ میخ ما شده بودن!

اون گفت که از شرم بلایی که حمید سرش اورده بوده چند روزی رو سره کار نمیره و خودش رو تو کوچه و خیابون و پارک و این ور  اون ور، سرگرم میکنه.البته یه روز به سرش می زنه که با نوشین - همون خانمی که اولین آشنایی و نزدیکی شون تو خیاطی محل کارش بود - تماس بگیره و از اون کمک بخواد واسه رفع مشکلش.اون با نوشین تماس میگیره و اونها خونه نوشین با هم قرار می ذارن و بعد نوشین بعد از شنیدن حرف های لیلا ازش می خواد که سر کارش برگرده و همه چی رو بذاره به عهده اون!

لیلا چند روزه بعد میره سرکار و بدون هیچ حرف و حدیثی کارش رو در کنار حمید ادامه میده، اما در آن سوی ماجرا اما نوشین نقشه مفصلی واسه ادب کردن حمید میکشه و بعد از اینکه از خونه و زندگی نامزدش اطلاع پیدا میکنن، یه آبرو ریزی مفصل و دعوا و جار و جنجال و اخراج حمید از خیاطی و قهر نامزدش و ....  

 بعد از اون جریان حاج نصرالله از لیلا هم دل زده میشه و اون رو هم از خیاطی بیرون می کنه و اون می مونه و نوشین.بنابر درخواست نوشین اون تصمیم میگره با برنامه پیشنهادی نوشین پیش بره و منتظر باشه تا اون شرایط کار کردن دوباره اش رو فراهم کنه.

 


ادامه مطلب
كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه دوم شهریور 1385
دختران سرزمین من: " رویا دختر خاطره " - بخش سوم

...منوی پذیرایی کافی شاپ رو اوردن و روی میز گذاشتن. من اون رو مقابل روی لیلا قرار دادم و گفتم که انتخاب کن! اون هم یه نگاه شمال شهری بهش انداخت و گفت: هر چند چیزی رو که من می خوام نداره ولی خوب با یه قهوه ترک سر میکنم! من هم یه نسکافه با شیر سفارش دادم و بعد سره صحبت رو باز کردم:

= لیلا، از خودت برام می گی؟از سن و سال و تحصیلات و اصلا چی شد به این کار رو اوردی؟

- باز شروع شد؟من که گفتم چیز زیادی بهت نمیگم فقط یه سری چیزهای معمولی که کارت راه بیافته، من هم یه ثوابی کرده باشم ( البته یه پوزخند هم آخرش به من زد )

= باشه همون ها رو بگو! راستی از خونواده ات هم برام بگو، اول از اونها شروع کن!

- باشه، پس خوب گوش کن! چون من هر جمله رو فقط یه بار میگم! راستی ببینم تو چرا بلوزت رنگی شده!؟ ( با انگشت یه نقطه از لباسم رو نشون داد )

با این حرفش من یه نگاهی به بلوزم انداختم تا ببینم چی شده که ناگهان دستش رو که با تلنگر روی بینی ام خورد احساس کردم!

- بی خیال می خواستم از حس درت بیارم، ببین ما یه خونواده ۴ نفری بودیم، من و خواهرم زهره و مامان و بابام! من از وقتی به دنیا اومدم و تنها چیزهایی که خوب یادم میاد، صدای دعوای مامان و بابا و اعتیاد وحشتناکه بابام بوده، که حتی صدای همسایه ها رو در اورده بود. خوب بابای من واسه تامین بساط خودش مجبور بود زیاد خرج کنه و گاهی این خرج کردن هاش اینقدر از حد می گذشت که حقوق یه ماهش رو تو دو روز بر باد میداد. راستی این رو بگم که بابام کارمند اداره ..... بود و ماهی حدودا ۱۹۰ هزارتومن درامدش بود و از همین راه زندگی رو تامین میکرد که البته این تامین در حد یه بخور و نمیر بود!همین.


ادامه مطلب
كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه یکم شهریور 1385
دختران سرزمین من: " رویا دختر خاطره " - بخش دوم

...از در که د اخل شدم دیدم یه دختر روبروی من در گوشه ای از اتاق - در حالی که ملحفه ای به دور خودش پیچیده بود - روی یه تخت چوبی نشسته و مثل یه سنجاب چموش چشم هاش رو تیز کرده بود بر روی ورودی که ملاقات کننده بعدی اش!!! رو ببینه.

آروم جلو رفتم و بعد از سلام کردن - که البته هیچ وقت طنین جواب دادن اون سلام از ذهنم نمی ره - کنارش، روی تخت نشستم. مونده بودم با چی شروع کنم و سره حرف رو از کجا به آغاز برسونم.تو افکار خودم بودم که یهو به من گفت:

- چیه بار اولته؟

= آره، مگه به قیافه ام میاد که حرفه ای باشم؟

- بابا بچه مثبت!بی خیال، ما خودمون ختم همه سیاه بازی ها هستیم، پاشو که خیلی کار داریم، منم امروز باید به خیلی ها برسم( همراه با یه نیش خند مسخره )


ادامه مطلب
كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب