تبليغاتX
چند کوچه بالاتر
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
دزد موبایل و سایت راه نیافتاده!

داشتم با خیال راحت تو ولی عصر قدم می زدم و واسه حمید - یکی از بهترین دوستام که قبلا ذکر خیرش تو همین وبلاگ رفته - تلفنی از گفتمان رد و بدل شده در داخل جلسه با چند تا از سرمایه گذاران برنامه های آتی ام، پز می دادم که چنین شد و چنان شد، که لحظه ای احساس کردم، دستی خالی بر گوش چسبانده ام و دیدم موتورسواری که از کنارم گازید و رفت! تا به خود بیایم و دادی برآورم که ای داد دزد، آن موتوری انقلاب رو هم رد کرده بود!

من بودم و چشمان مات و مبهوت ۳ افسر راهنمایی، آدم های یک گشت الگانس پلیس و یه عالمه آدم رهگذر تماشاچی! هنوز از اتفاق افتاده شوکه بودم و به این فکر میکردم که کاش حد اقل آقا دزده به حمید میگفت که فعلا خداحافظ تا بعد!

یه کناری اومدم و آروم و بی خیال و متفکر از اتفاق افتاده به راهم ادامه دادم، بی توجه به نگاه کنجکاو مردمان اطرافم یا حتی حرف های دوتا دختر که به هم می گفتن، بیچاره حتما داشت با دوست دخترش حرف می زد!

خلاصه موبایل بنده به سرقت رفت یا به تعبیر عامیانه دزدونده شد!

اما از پنجشنبه تا الان که دارم براتون می نگام داشتم به این فکر می کردم که چطور می تونم این مطلب رو به سمع و نظر دوستان گرانمایه برسونم، چون من تا راه اندازی سایتم، دیگه نمی خواستم تو بلاگفای برادر شیرازی بنگارم و مطلب استاد بیات - که البته این خبر خوب رو هم بدم که وزارت بهداشت، هر چند دیر اما هزینه معالجات استاد رو پذیرفت - که از سر اجبار و بنابر عشق ایشان در بلاگفا نگاشته شده بود، آخرین مطلبم در این خانه باشد، ولی خوب نشد دیگر و دزد نامهربان بنده را به شور آورد که از سر درد و غم و البته خنده مطلبی دیگر بنگارم و تا بعدی دوباره بگویم!

پ.ن ۱: از همه دوستانی که از پنجشنبه تا الان در تماس با من موفق نبوده اند و صدای خاموشی شنیده اند، عذر می خواهم!

پ. ن ۲: از همه دوستانی که این پست را می خوانند، توقع همدردی ندارم و فقط می گویم که بخندید به آن حال من که دست خالی بر گوش داشتم!

پ. ن ۳: چه بده آدم چند روز بدون گوشی باشه!

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385
کدامین باد با این دریا گفتگو میکند؟

دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، نه اینکه بگم که کاری از دستم بر میاد  ولی وقتی این خبر های بد رو می شنوم و می بینم، نمی تونم ساکت باشم.

خوب هر چی باشه من تعدادی از بهترین موسیقی ها و نت های شناخته شده زندگیم رو از ثمره تلاش بابک بیات دارم و حالا که در میان مرگ و زندگی گرفتاره، چرا سکوت کنم و چرا ننویسم که بیاییم با هم باشیم برای نجات یک دردانه ایرانی!

از قلم آلوچه خانم بخونید:

همه خبر رو شنيده اند . بابک بيات در آی سی يو بيمارستان ايرانمهر بستری است . نياز فوری به پيوند کبد دارد . اما گويا همه خبر همين نيست .
هفته نامه چلچراغ
شماره 222 به تاريخ شنبه 20 آبان 1385 صفحه 17 ( موسيقی ايران) منصور ضابطيان و بابک صحرايی در دو يادداشت به بيماری بابک بيات پرداخته اند بنا به گفته پزشک معالج بابک بيات از هر چهار نفری که به علت نارسایی کبد به کما می رن یک نفر ديگه بر نمی گرده بابک بيات در چهار ماه گذشته دو بار به کما رفته .... ايشون بايد فورا عمل پيوند کبد روشون انجام بشه و مشخصا اين عمل فوری برای اينکه انجام بشه نياز به کمک مالی داره . اين دفعه اين عمل در ايران بيمارستان نمازی شيراز گويا قابل انجامه ( خدا رو شکر ) اما برای پذيرش بيمار 30 ميليون تومن بايد پرداخت بشه . و حتما مبلغ مورد نياز از اين بيشتر خواهد شد اما باور کنيد کلش اين دفعه مبلغی نيست . چيزی بين 50 تا 60 ميليون تومن . شايد کمی بيشتر از قيمت يک دانه ماکيسمای ناقابل ... ای خدا !
منصور ضابطيان به اهالی ترانه پيشنهاد کرده کنسرت برگزارکنند . گويا اشخاصی هم اعلام آمادگی کردند هر کاری بشه انجام می دن ... ولی زمان داره میگذره . یه کمی فکرامونو ... فکراتونو رو هم بذارين ببينم چطوری خيلی سريع می شه اينکارو انجام داد ؟ ... اگه اونور آب به خواننده هايی دسترسی دارين که شور مهار نشدنی کنسرتهاشون رو مديون اجرای چند باره ترانه های قديمی ای هستند که ملودی شون رو بابک بيات نوشته , خبر رو به گوششون برسونيد . شايد اگه مبلغ مورد نيازبه دلار و یور تبديل بشه خيلی فراهم کردنش کار سختی نباشه فقط عجله کنيد ... اهالی وبلاگشهر اين دفعه بيشتر از کليک کردن و پتيشن امضا کردن ازمون بر می ياد . قرار نيست از کسی بخواهيم حکمی رو تغيير بده ... پيشنهاد کنيد چه کار کنيم ؟ و از چه مسيری ؟ مجله چلچراغ چطوره ؟ آدم های اسم و رسم دار وبلاگشهر به جای اينکه بهم بپرين و يقه کشی کنيد آتش بس موقت اعلام کنيد و از بقيه هم دعوت کنيد بيائید با هم يه کم فکر کنيم , سريع تصميم بگيريم و تصميمون رو عملی کنيم . لطفا ... لطفا ... لطفا قبل از اينکه خدای نکرده ... زبونم لال تنها کاری که بشه کرد اين باشه که به تمپليت وبلاگهامون نوار سياه اضافه کنيم و بنويسيم !!

فقط خدا کنه دیر نشده باشه!

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه دهم آبان 1385
یه کم توجیه ...
سلام

از لطف دوستانی که پیگیر ماجراهای سایت من هستند ممنونم. در ضمن به عرض می رسونم سایت بنده در این نشانی در حال راه اندازی است.

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب