این مقاله را به جهت شروع همکاری با مجله اینترنتی بلاگچین و به عنوان عضوی از شورای نویسندگانش آماده کرده بودم، اما به دلیل به تعویق افتادن انتشار شماره نخست مجله، به صورت پست زیر در اختیار علاقمندان هنر گرافیک قرار می دهم:
یادم می آید سال ها پیش زمانی که خواستم به همه اعلام کنم که واسه دانشگاه رشته گرافیک رو انتخاب کردم، خیلی از دور و بری هام هنوز نمی دونستن که گرافیک با اون ماده معدنی که ازش مغزیه مداد درست می کنند - یعنی گرافیت - یا اون سنگ تزیینی ساختمان - یعنی گرانیت - فرق داره!
هنوز هم بعد از گذشت سال ها از این موضوع و پیشرفت اطلاع رسانی و تنوع در ابعاد کارهای هنری، باز هم می توان گفت که گرافیک از آن دست هنر هایی است که در کشور ما کمتر شناخته شده و محدود تلاش هایی هم که در این زمینه صورت گرفته نتوانسته است به شناخت بیشتر این هنر کمک کند.

ادامه مطلب
ما هم نمی مانیم، همه می روند...
ای کاش اگر هم همه می روند، کم کم دل ما را با خود ببرند...!

بشنوید از نوای دل او:
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی .
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما
دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو همصدا
تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز .
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
تا بعد...

