خوب تقریبا یک ماهی میشه که ننوشتم و نمی خواستم که تا راه اندازی سایتم اینجا بنویسم، ولی دعوتی که امید عزیزم ازم داشت تا در یلدانویسی وبلاگ فارسی، من هم دستی داشته باشم باعث شد که باز برای آخرین بار اینجا بنویسم.

البته من می خوام یه نگاه متفاوت داشته باشم به این موضوع و حالا که صدام الان سه روزه که نفس نمی کشه، اینجوری بنویسم:
۱ - حدود شش ماهه بودم که معنای جنگ رو از منطق صدامی یاد گرفتم، البته به نسبت همون سن و سال!
۲ - هنوز یادمه دبستان که می رفتم همش نقشه ای رو که از تقسیم بندی ایران و عراق داشتم با خودم می بردم و با دوستانم در مورد الاهواز و العربستان صدامی، بحث می کردم و چه از همون موقع، ناسیونالیست بودم و همه چی رو به این ختم می کردم که بالاخره روزی کوروش کبیر سر بر میاره و قوم ایرانی رو به همون شکوه و جلال دوران پیشین بر می گردونه!
۳ - هنوز یادمه که دو سه باری تو راه دویدن به سمت زیر زمین واسه فرار از دست بمباران صدامی، زمین خوردم و حتی یک بارش با سر هفت تا پله رو یکی کردم!
۴ - دوستان پدرم رو به یاد میارم که روزی با هاشون چه خاطراتی رو که نداشتم و حالا با ما نیستند و در آسمون نظاره گر مایند، چون اونها جلوی زیاده خواهی های صدامی رو گرفتند و واسه ما در یادها موندند.
۵ - یادم می اد روزی رو که در سفر عراق سال ۸۳، دوربین رو کاشتم روی زمین و در حال فیلم گرفتن، تصویری از صدام رو که روی دیوار خونه ای در فلوجه نقش بسته بود رو با حالتی مضحک، کاریکاتور کردم و زود هم فرار کردم!
کاش می شد یه چند تایی به این شماره ها اضافه کرد ولی خوب من هم تابع همونی ام که همه بودن!با همه این حرف ها من مخالف اعدام صدام بودم، خوب دوست داشتم اون رو تو یه باغ وحشی یا قفسی می ذاشتن، بعدش یه کم گاز خردل و اعصاب با مکمل های تهوع آور و خارش آور و به خوردش می دادند و ما هم مثل یه مسابقه داربی استقلال و پرسپو لیس، با تخمه و آجیل می نشستیم جلوی تلویزیون و به حال کردن و بریک زدن های سردار قادسیه نگاه می کردیم و از شاد شدن دل جانباز هایی که هنوز که هنوزه گرفتاره تخت بیمارستان و تنفس مصنوعی اند، شاد می شدیم!
مثل اینکه دیگه خیلی تعصبی نوشتم، به هر حال این رو هم بخونید از زبون خبر گزاری المرغ، حتما خوشتون میاد.
من واسه یلدا نویسی کسی رو دعوت نمی کنم، ولی واسه صدام نویسی و گفتن نا گفته های دوران بچگی تا الان هم سن های خودم درباره جنگ، همه رو دعوت می کنم، ببینم چقدر هم نفس دارم!البته واسه شروع پیش دستی می کنم به دوستان عزیزم:
امید، وارطان، رها، هادی و پویاهه!
تا بعد...

