یکی از دوستانم نقدی نوشته بود بر مطالب و نوشته هام که جدای از بحث رعایت انصاف و اعتدال، لذت بردم از نوع نگارش و نگاهی که به دغدغه های من - به عنوان عضوی کوچک از جامعه وبلاگستان فارسی - داشته. اگر در آینده فرصتی دست بده گوشه هایی از نقدش رو براتون نقل خواهم کرد. البته همین جا از لطف و توجهی که نسبت به حقیر مبذول داشته، نهایت امتنان رو دارم. اما بعد...
۱ - چند وقتی که است که روندی در وبلاگستان به راه افتاده که مضمون آن نوعی بازی یا به تعبیری کنکاشی است در موضوعات و سوژه های مختلف از نگاه وبلاگ نویسان فارسی. آنچه در این بازی ها و سوژه نگاری ها قابل تامل است، نحوه برخورد و سطح اهمیت مطالبی است که در نوشته های مرتبط با این بازی ها دیده می شود. شاید شروع نظام مند این بازی ها را بتوان " بازی یلدا نگاری " دانست که از اواخر آذرماه ۸۵ آغاز شد و جالب اینکه تا همین اواخر هم می دیدم بعضا وبلاگ هایی به اون درگیر هستن.چیزی که مطلب اصلی من در این نوشتاراست، عدم تعریف جامع و مشخص از این گونه حرکات و کارهای گروهی - به تعبیر فنی، پاس به پاس - در ساختار اینترنت فارسی و سرسری برخورد کردن و باری به هر جهت نوشتن و گذر کردن از مسایلی است که با دقت و توجه خاص نسبت به هر کدام از آنها می توان یکی از علایق و یا دغدغه های خاص جمع زیادی را به نقد کشید یا در معرض حمایت خاص قرار داد. به عبارت دیگر این بازی ها جماعت وبلاگ نویس را درگیر معضلی خود ساخته کرده که رهایی از اون به جهت بعض ملاحظات مسخره و مضحک چندان راحت نیست و نتیجه اش این می شود که مثلا در یک مورد وبلاگی که نویسنده اش تاکنون حتی یک مطلب درست و حسابی درباره موضوع وبلاگش ننوشته میاد و در خصوص آبگیری سد سیوند اظهار نظر میکنه و عدم آبگیری اون رو گوشه ای از آرزوهای دست نیافته اش - دربازی آرزوها - عنوان میکنه! به جرات میتوان گفت در این مدت کوتاه که از عمر این بازی ها در وبلاگ فارسی میگذره، چه فرصت هایی بوده که وب نویسان حرفه ای میتونستن در اونها به مسایل بهتر بپردازن که به دلیل رودر بایستی و دعوت های چند باره دوستانشون به این بازی ها، مجبور به این شدن که مطلبی در حد و اندازه " آرزوها، یلدا نویسی، شخصیت های تاثیر گذار، ترس ها و ... " بنگارند. کاش کمی با هر نوآوری در عرصه آی سی تی فارسی، هنجارها و نا هنجاری های همراه اون هم به مثابه دفترچه راهنمای اون نوآوری، عرضه بشه!

۲- همه ما کسی رو که نسبت به ناموس و خانواده و جامعه اطراف ما تعدی و تعرضی داشته باشه، متجاوز میدونیم و در کمترین ذهنیت نسبت به این موضوع، یا خودمون شخصا وارد عمل می شیم و دفاع میکنیم یا اینکه متوقع هستیم نیروی انتظامی به عنوان بازوی اجرایی دستگاه قضایی، شرایط رو واسه ایجاد امنیت و برخورد با چنین افرادی مهیا کنه. در این چند روز خبر برخورد شبانه و جمع آوری اراذل و اوباش تهران با نقل قول های مختلف که بیشتر جنبه حمایتی از این اقدام نیروی انتظامی رو داشته، در محافل مختلف پیچیده و تا حدی خیال بسیاری از خانواده ها و پایتخت نشینان رو که به خاطر وجود یک آدم ناسالم در کوچه و محله شون، نسبت به تامین امنیت و حفظ ناموس شون دچار مشکل بودن، راحت کرده، اما یک نکته در این حرکت تازه برای من خیلی ناراحت کننده بود و اون نحوه دستگیری و ضرب و شتم آدم هایی بود که هر چند قابل دفاع نیستند ولی به هر حال از حقوقی به عنوان یک انسان و همسان با من و شما برخوردارند. شاید کتک خوردن و خون آلود شدن چهره کسی که بسیاری از دزدی ها و شرارت ها و قتل و ایجاد رعب و وحشت و عربده کشی در کارنامه زندگیش وجود داره، دل خیلی ها رو خنک کنه، اما نمایش اینگونه حرکات و تبلیغ بیش از حد این نوع صحنه ها، خود به خود باعث ایجاد فضای دلسوزی و حمایت نسبت به اونها خواهد شد و چه بسا این آدم ها که بسیاری شون در سن وسال کم به سر می برند و قابل ارشاد و هدایت هستند، در آینده زندگی خودشون به دلیل این نوع رفتارها و برخوردهای نامناسب نمایش در رسانه ها، تبدیل به افرادی عقده ای با کینه انتقام گیری از جامعه بشوند. کاش علاوه بر این تصمیمات و استراتژی های انتظامی که با هدف احیای جامعه ای امن تبیین میشه، نوعی روانکاوی و روانشناسی هم نسبت به فرد به فرد دستگیر شده در این طرح ها بشه تا ما بتونیم بیشتر جنبه ارشادی رو در سیستم قضایی کشور ببینیم تا سیستم برخورد و سرکوب صرف!
۳ - نمایشگاه رسانه های دیجیتال و رویکرد و نگاهش به مقوله آی سی تی و انفورماتیک در کشور، بسیار ضعیف و دبستانی بود تا اونجایی که به گفته همه کسانی که به گفتارشون در خصوص این علم اعتقاد دارم، بهتر است اینگونه کارها، یک بار برای همیشه باشد، اگر قرار است به این سبک برگزار شود. در هر صورت از وزارت ارشاد که داعیه دار تحول و ساماندهی وبلاگ فارسی است، برگزاری نمایشگاهی در این سطح نازل و همچینین نمایشگاه کتاب با آن قصه هایی که حتما شنیده اید، بسیار بعید است.
تا بعد...
پ.ن : من خودم توی بازی آرزوها که دعوت شده بودم، یکی از آرزوهام سوراخ شدن سد سیوند بود!فکر نکنید اون مثالی که زدم، خودم بودم!
خیلی از دیدگاه های غالب در برنامه سازی تلویزیون گاهی مورد توجه ام قرار میگیرند و بعضی نگرش ها در این خصوص آزارم میدهند، حال با خود میگویم یا من تصوری نادرست و برداشتی نا مناسب از این موضوعات دارم یا واقعا آنچه در فکر من شکل میگیرد می تواند نمونه های بیرونی بسیاری داشته باشد. در این مقال میخواهم تیتر وار بخشی از آنها را در منظر عموم خوانندگان این مطلب بنگارم تا درستی یا نادرستی افکار و قلم خودم را باز بینی کنم:
دین : فقط اسلام / مسجد / نماز اول وقت / برنامه مناسبتی / مشهد / موعظه یک آخوند / اذان / ریش / پیامبر خدا / شلوار پارچه ای / پایگاه بسیج / تارک دنیا / حافظ ۴ ساله قرآن / جوان دین گریز / خلاف شرع / قیامت / گناه کبیره / نگاه به نامحرم / خمس و زکات / یهودی کثیف / احکام غسل / یا حسین / شهادت / مسیحیت گمراه / بهشت آخرت / محرم و صفر / قم / و ...
زن : موجودی عجیب / وا خورده روزگار / با مانتو و روسری می خوابد / همیشه نگران آینده / چادر ملی / رو به فحشا / بی اختیار / حجاب اسلامی / بر مبنای الگوها و مد / فراری از زندگی / شیطان صفت / مادر شهید / دخترکان گول خورده / سس مایونز بهروز / زن محمود آقا / خانم رییس / عمره دانشجویی / برنامه آشپزی / خواهان مهریه / ناموفق در اجتماع / به خانه بر می گردیم / و ...

تاریخ : ناصرالدین شاه ملعون / کوروش در خواب / نقد ۳۰۰ / اسلام رهایی بخش / چهار شنبه سوری منحوط / انقلاب ۵۷ / آغازی با صفویه / نفی ملی گرایی / ادره فاضلاب رامهرمز / دانشگاه شیکاگو / رحیم مشایی / پاسارگاد امن و امان / آثار تاراج رفته جیرفت / ملاصدرا / سعد ابی وقاص / امامزادگان / ضعف هخامنشیان / جنگ تحمیلی / ترکمان چای / سیوند و اقتصاد / و ...
آیا اینها آن چیزی نیست که ما به زور بخواهیم به عنوان برداشت درست و غالب از این موضوعات به خورد مخاطب خود بدهیم؟؟ ایا خیلی از فرهنگ سازی های این سال های اخیر به واسطه همین نبوده که دستگاه انتقال این پیام ها و هنجارها، یه سویه به همه چی نگاه میکرده؟؟
با من همنوایی کنید و نقد بنویسید بر افکارم!! کاش تند رفته باشم و به بیراهه!!
تا بعد...
پ.ن : پیشاپیش ایراد هر گونه شبهه و بی احترامی به آنچه در کلمات بالا قید شده است را رد میکنم و اعلام میکنم فقط جنبه بیان کامل مسئله باعث این نوع گفتار بوده است.
تعریفی که من از غیرت دارم به احتمال زیاد باید با نوع نگرش شما درباره این بخش از تفکرات ذهنی همه ما آدم ها، فرق داشته باشه و همین طور تصوری که شما از غیرت دارید با مقوله غیرت در ذهن یک مرد یا پسر اروپایی. چند روایت در این مورد می نویسم که خوندنش خالی از لطف نیست.
۱- قطار تازه رسیده به ایستگاه مترو / دختر و پسری که معلوم بود با هم دوست هستند / واگن شلوغ و گرم / هجوم آدم ها برای جانماندن از حرکت / نگاه کنجکاوانه به همان دختر و پسر / آدم های لوده - ترجیحا از تیپ جوات های شهر ری - و شرور مسلک / نگاه های آنچنانی و خنده های آنچنانی تر / دوست پسر گداخته از ناراحتی و غیرت به جوش آمده / مشت های گره کرده و زنجیری به پهنای زنجیر معرکه گیری / جیغ های بلند و مانتویی تکه تکه / پسرکی غرق در خون و صورتی کبود / آدم های هاج و واج از آنچه رخ داد / ایستگاه خالی / دختر و پسری که - هنوز هم معلوم است - با هم دوستند!

۲- مردی که دستانش را در هم می فشرد / انتظار در رفتارش موج میزند / زنی که در راهروی ورودی خانه ای تاریک ایستاده / نگاهش را به نگاه همان مرد دوخته است / مرد شوهرش است / آدمی که از اتاق بیرون میاید / قیمت بالاست / حاجی برای یک هفته می خواهد / ولی ما نیازمندیم / مرد میگوید این را / چند کلامی رد و بدل می شود / مرد زن را صدا میزند / خوش اخلاقی کن / مشتری دائمی می شود / قرص هایت را حتما بخور / خرج سقط کردن ندارم / زن نگاه ملتماسانه ای دارد / مرد می رود / حاجی منتظر است / منتظر همان زن!
۳- دخترک گریان در کنج اتاق / روزنامه پاره پاره در هر گوشه / پدر گداخته از عصبانیت / مادر ماتم زده / تلفن در حال زنگ خوردن / الو ... شما / تبریک قبولی دخترک در دانشگاه / پایی نیست برای رفتن / که مجالی نیست برای رفتن / شهر غریب و دختر دم بخت؟ / درس و مدرسه دیگر تمام / دانشگاه از این به بعد خانه شوهر / خواستگاری که خواهانش دختر نیست / پسر عموی دختر است / بیست سال بزرگتر از خودش / دخترک هنوز همان کنج اتاق / در اندیشه رویای از دست رفته!
تا بعد...
گوش شیطون کر و چشم هایش کور، ظاهرا فعلا مشکل راه اندازی سایت برطرف شد و از دوستانی که از وبلاگ من لینکی درج کرده اند - با سپاس از لطفشان البته - تقاضا میکنم که نشانی قبلی را به این نشانی جدید اصلاح نمایند.

تا بعد...
۱- این روزها زیاد دیدم در مطبوعات به اصطلاح انقلابی نسبت به استاد نورالدین زرین کلک پدر انیمیشن ایرانی، بی حرمتی میشه و حتی در مواردی عده ای بی سر و پا، مواردی رو به ایشون مرتبط میکنن که روح هر اهل هنر و انسانی رو خدشه دار میکنه!! نمی دونم باید از این بگم که ما همینطوری داریم یکی یکی نخبگان هنرمون رو به تاراج خزان تهمت ها و افتراها و ملعبه دست شدن عده ای دین ابزار می سپاریم یا از اینکه در بازار داغ و پر سر و صدای انرژی هسته ای و حمله امریکا و این چیزها، همون طوری که هویت باستانی مون به دست مورخان سفارشی به تاراج میره، عناصر برجسته ملی و فرهنگی و هنری مون رو هم به تیغ بی مهری و خشم انقلابی - به تعبیر یک روزنامه - می سپاریم! به خدا پناه می برم از این همه دوگانگی در کلام و عمل بعضی ها!!

۲- یکی از دوستانم که خیلی هم نسبت بهش تعلق خاطر دارم، این روزها در آخرین پست وبلاگش به خاطر کاهش درد ها و ناراحتی های روحی - در اثر بیماری خاصی که بهش دچاره - و اینکه دیگه تقریبا از نظر روحی حال و هوای مناسبی نداره، از خواننده هاش در خواست کرده بود که به جای کامنت های معمولی و تکراری، کامنت هایی با مضمون جوک و لطیفه بگذارن تا اون بتونه با خوندن اونها - شاید - لحظه ای رو فارغ از شرایط بد بیماری و درد، بخنده!! من هم البته واسش یک لطیفه نه چندان جدید و خنده دار گذاشتم ولی ترس دارم از اینکه خنده اش رو در میارم یا نه!!
۳- صبح چند روز قبل زمانی که داشتم از خونه بیرون می اومدم، رفتگر محله رو دیدم که با دو نفر داره جر و بحث میکنه و اونها دارن بهش حرف های نامربوطی میزنن. تا من از کنارشون رد بشم - به خاطر اینکه یه سابقه ذهنی از حرف های گفتگو شون داشتم - فهمیدم که موضع چیه. ماجرا از این قرار بود که من بعضی شب ها که دیر وقت می رسیدم خونه، توی کوچه اون رفتگر رو می دیدم که داره از توی کیسه زباله ها و اشیا دور ریز خونه ها، تکه های کاغذ و مقوا و پلاستیک و هر چی که قابل فروش به دلال های زباله است رو جمع میکنه و توی یه گاری که معمولا شب ها با خودش میاورد میریزه. وقتی بهش سلام و خسته نباشی میگفتم، از نوع صدا و حرکتش می فهمیدم که داره نوعی خلاف کاری مرتکب میشه که ممکنه براش مسوولیت داشته باشه. خلاصه اون روز صبح اون آدم ها اون رفتگر بیچاره رو با خودشون بردن و الان چند روزی هست که یه نفر دیگه جای اون میاد توی کوچه ما!! نمی دونم چه بلایی سرش اومده !!
تا بعد ...
چند روزی بود که درگیر کارهای مختلفی شده بودم و تقریبا وقت آزادی نداشتم. البته اگر هم وقتی داشتم، حسی برای نوشتن نداشتم. یه چند تا مطلب بود که یه مقدار آزارم میداد که یکی شون قدیمیه و دوتاشون هنوز داغه داغ و به روز!
۱- احتمالا خیلی از عزیزان در جریان ساخت فیلم ۳۰۰ به نویسنده و کارگردان و مورخ شهیر و منبع فکری این فیلم - جناب هردوت - فحش دادن و اعاده حیثیت کردن از اونچه در این مثلا مستند تاریخی، نمایش داده شده!! یا به آبگیری سد سیوند اعتراض کردند و اون رو مبارزه با تاریخ باستانی کشورمون دونستند!! حالا من میخوام یه نفر رو بهتون معرفی کنم که میشه گفت با اینکه عددی در حد و اندازه تاریخ و فرهنگ ایران به حساب نمی آد ولی، بسیار موذیانه تو این وانفسای سکوت مورخین و محققین تاریخی ایران، داره کل تاریخ رو به نفع آنچه که من سفارشی ساختن هویت ایرانی می نامم، تغییر میده و از نو واسه اربابانش بازنویسی میکنه، چیزی که محاله با هزارها سیوند و سیصد بتونن از پس اون بر بیان!!
اون آدم کسی نیست جز ناصر پور پیرار با این شرح زندگی که يك تودهاي دو آتشه بود كه پيش و پس از انقلاب، نشريات و كتب حزب توده را منتشر ميكرد و به دستور و سفارش سفارتخانههاي كشورهاي كمونيستي، و به مزد ايشان، كتابهايي را در مدح و ستايش كمونيسم به چاپ ميرساند و می توان گفت نخستين ورود ننگين پورپيرار به حوزهي تاريخ ايران، به واسطهي كتاب «از زبان داريوش»(نوشتهي هايدماري كخ، ترجمهي دكتر پرويز رجبي، انتشارات كارنگ، 1376) بوده است كه در آن خود را به عنوان ويراستار معرفي كرده و در واقع خواسته است هر طور شده نام خود را بر روي جلد اين كتاب نفيس ببرد چرا كه معلوم نيست او چه چيزي را در اين كتاب ويرايش كرده در حالي كه ترجمههاي دكتر رجبي بسيار قوي و درخشان است. به هرحال از شهریور ۸۴ به بعد ناصر پور پیرار با عنوان جعلی کسی که بر تاریخ ایران احاطه کامل دارد، وبلاگی را راه اندازی کرد که خودم بارها شاهد جسارت و توهین مطالب نوشته شده در آن نسبت به همه آنچه ما به عنوان ذخیره ارزشمند تاریخی و فرهنگی خود از گذشته میدانیم، بوده ام!!

شاید جالب ترین مطلب در خصوص گفته های او این باشد که وی اساسا به اعتلای سلسله هخامنشی و جهان گستری کوروش و فرزندانش اعتقادی ندارد و تصوریر که از تخت جمشید ارائه میدهد این است که این کاخ ها و مجموعه مکان های حکمفرمایی پادشاهان ایرانی در فارس، هیچ گاه وجود نداشته اند و اساسا آنچه ما الان در ویرانه های تخت جمشید میبینیم، همان چیزی است که روزگاری نیمه کاره رها شده و هیچ تکاملی نداشته است!!! و جالب اینجاست که وی برای همه ادعا های خود، سند و عکس و نمودار رو میکند و چه حماقت هایی که از زبانش جاری نمی شود.
به همه آنهایی که به تاریخ ایران علاقمندند توصیه میکنم که حتما شرح زندگی و مجموعه نوشتارهای وی را در وبلاگش مطالعه کنند، شاید ما هردوت های واقعی در هزاره سوم را شناختیم و به دوری از آنها و افکارشان، اهتمام ورزیدیم!
ادامه مطلب
چند روزی میشه که مدوسای عزیز، دعوتم کرده به بازی آرزوها!! البته اینکه این مدت رو بی خیال نوشتن شدم، از تنبلی خودم بود نه اینکه آرزویی نداشتم!!
به هر حال من هم به سهم خودم یه ۵ تایی آرزو از خودم می نگارم:
۱ - دوست دارم دیگه سوژه ای با موضوع معضلات فرهنگی جامعه، پسران و دختران درگیر با مشکلات و یا جنگ پیدا نکنم واسه نوشتن یا فیلم مستند ساختن!!
۲ - دوست دارم هیچ کس نتونه تو دریاچه سد سیوند ماهی بگیره و به همین زودی ها سد سیوند سوراخ بشه!!
۳ - دوست دارم یه چند تا فیلم دیگه مثل ۳۰۰ ساخته بشه، تا خیلی از ایران دوستان بدونن که تخت جمشید با تخت سلیمان، فرق میکنه!!

۴ - دوست دارم اون پیرزن جوراب فروش، که همیشه تو خیابون ولی عصر - بین فاطمی و زرتشت - می بینمش، اینبار دیگه ازم نپرسه: آقا مهندس! این خونه های ارزون قیمت که تو روزنامه ها میگن کجاس؟!!
۵ - دوست دارم معجزه ای رخ بده تا دیگه کسی نباشه که شب ها بخواد به خاطر آروم خوابیدن، به چشم هاش التماس کنه!!
نمی دونم چرا باید ۵ تا آرزو باشه، کاش بیشتر می شد!!
تا بعد...
پ.ن ۱: ازم پرسیده شد که من غیر از این آرزوهای اجتماعی، مگه خودم آرزویی ندارم که اونها رو اینجا بنویسم؟؟ من هم جواب میدم که: چرا، من خودم خدای آرزوها هستم و بی نهایت آرزوی خصوصی و حتی احساسی دارم!! اما اینجا اونی که مهمه دغدغه های من نسبت به دور و بری هام ارجحیت داره تا یک خصوصی نویسی خشک و خالی!! گاهی وقت ها احساس میکنم که من وقتی می تونم تحقق آرزویی رو واقعا انتظار بکشم که اون تفکرات و آرزوهای بیرونی من به سرانجام زسیده باشه!دریک جمله میتونم بگم که احساس میکنم خیلی با اطرافم قاطی شدم،خیلی!
پ.ن ۲: دیروز که مطلب رو نوشتم، تو ذهنم نیومد که به کی بگم همبازی من بشه و این دور گردون ادامه پیدا کنه، ولی دیشب کلی با خودم فکر کردم و حالا می دونم باید کی رو صدا کنم، بلکه اونها هم روی من رو زمین نندازن! با اینی که می دونم سرشون خیلی شلوغه این روزها:
فرشته توانگر عزیز که میدونم با قبول این دعوت بار سنگینی رو باید به دوش بکشه!
دوستی که گاهی وقت ها فکر میکنم دغدغه هاش با من مشترکه: مهدی عزیز، هر چند که سایتش فیلتره!
دوست خوبم امید با اینکه این روزها کمتر می نویسه ولی خوب دوست دارم که همبازی ام شه!
محمد رضای عزیز که می دونم تو حال و هوای این برنامه ها هست!!
یک مامان مهربون به نام نازنین که حتما درباره رومینای خودش هم خیلی آرزوها داره!!
پ.ن ۳ : الهی چیز بشی مدوسا که من رو تو این بازی گرفتار کردی!!
