وقتی رفتم دم در خونه تا ببینم چکارم داره، داشت با یه پک سنگین آخرین ته مانده سیگارش رو تموم میکرد. من رو که دید سیگار رو طرفی پرت کرد و اومد جلو، یه نگاه توی صورتم کرد و بعد چنان سیلی محکمی به صورتم نواخت که تا لحظه ای نفهمیدم چه اتفاقی افتاد! بعد یه مکث کوتاه و در همون موقعی که تقریبا حالم به جا اومده بود گفت: " این رو زدم واسه اینکه چیزی رو دیدی که نباید می دیدی! " و بعد سوار ماشینش شد و از اونجا رفت!

... اما من هیچ وقت درباره اینکه خواهرش رو توی اون پارتی و در اون حالت افتضاح دیده بودم، با کسی صحبت نکرده بودم! شاید نگران این بود که من دیگه به چشم یه بچه هیئتی نگاهش نمی کنم یا اینکه این بار که باباشون - حاج کریمی، بزرگ بازار - رو ببینم، احساس کنم یه ادم لاقید و بی توجه به بچه هاش رو دارم نظاره میکنم! ولی اون سیلی حق من نبود!
این ماجرای دیشب من بود، همین دم در خونمون!
تا بعد...
خیلی با تامل به حرفاش گوش میکردم، همیشه لحن حرف زدن و نگاهش به مسایل روزمره اش برام جالب بود و اون هم این رو خوب می دونست:
" آره خلاصه، چه بدنی، سینه هاش مثل سینه های آنجلینا جولی، پایین تنه ای خوش فرم تر از جنیفر لوپز، تازه صورتش رو اگر می دیدی! من که میگم تازه ابروهاش رو تتو کرده بود و صورتش رو هم به بهترین شکل آرایش کرده بود. سنش هم حدودا، به ۲۵ یا ۲۶ ساله ها میخورد. البته این رو از روی چهره اش فهمیدم. نمیدونم اینها از کجا میان اینقدر با کلاس و خوش فرم هستن، گمون نکنم ننه بابا شون خبر داشته باشه دخترشون این تیپی میگرده وگرنه نمیذارن بیان بیرون خونه! راستی این رو بهت نگفتم، لباسش یه بوی ادکلنی میداد که کف همه مون بریده بود، یکی از بچه ها گفت: ادکلن ژیواگو اس، تو دوبی قیمت کرده بود، گفته بودن ۱۵۰ هزار تومن! راستی فرید میدونی چی تنش بود؟یه ست شورت و سوتین آبی رنگ که نشون می داد خیلی هم خوش سلیقه اس! ...

اما خوب نامردها، معلوم بود که دونفر بودن و همون در حین س ک س، از پشت چاقو رو فرو کرده بودن تو گردنش، چون هنوز قطرات .... خشک شده روی کمر و لباساش دیده می شد، نمیدونم چه حالی داره که به یه نفر در حالت س ک س، چاقو فرو کنی! تازه چهره اش هم نیم سوخته بود، یعنی یک طرفش کامل سوخته بود و یه طرف دیگه هنوز سالم بود. فکر کنم راحت بشه شناسایی اش کرد اما تا حالا که کسی نیومده سراغش! "
اینها رو جلال می گفت، یکی از دوستانم که در پزشکی قانونی، مامور رسیدگی و بررسی صحنه های جرمه و هر چند وقت یک بار که به هم می رسیم، از این حرف ها - والبته چندش آور ترش رو - واسم تعریف میکنه!
پ.ن : این ماجرا، واسه همین چند روز پیش اتفاق افتاده، شاید تو روزنامه ها خونده باشید!
اولین روزهای زمستون بود و تازه یه برف توپ، اصفهان رو سفید پوش کرده بود. ما - یعنی من و نیما و بچه های گروه - تقریبا یک هفته ای می شد که اصفهان بودیم و کار تصویر برداری یک برنامه رو داشتیم به پایان می بردیم. اون روز و روز قبلش رو توی میدان نقش جهان، مشغول بودیم و باید تا روز بعد هم بساطمون رو جمع میکردیم و بر میگشتیم تهران. در اون مدت کار، یکی از سوژه هایی که هر روزه واسه ما تکرار میشد - البته برای شخص من جالب و تا اندازه ای تحریک کننده حس کنجکاوی ام بود - حضور گروه های مختلف افراد و یا توریست های خارجی در کنار کارمون بود که گاهی وقت ها این حضور باعث میشد یه کم ما در انجام کارمون دچار افت سرعت بشیم.
البته اغلب اونها در حد پاسخ گرفتن سوالاتشون در زمینه اینکه، کار ماله کدوم شبکه اس، کی پخش میشه،بازیگر نمیخواین و این چیزها بی خیال میشدن و گروه های خارجی هم به عکاسی و فیلم برداری اکتفا میکردن، اما معمولا بودن دختران و پسران دانشجویی که از سر تفریح یا کنجکاوی ذاتی، تا زمانی که کار ما تموم شه، کنارمون می موندن و تازه موقع تعطیلی کار، لوکیشن - محل فیلمبرداری - فردا رو سوال میکردن تا بتونن باز هم از کار ما سر در بیارن!
در یکی از همان روزهای اصفهان، زمانی که داشتم روی چند تا از کاست های پر شده، با ماژیک عنوان می نوشتم، یه صحنه ای توجهم رو جلب کرد. یه دختر حدودا ۲۴ ساله، با لباس دانشجویی و کوله ای بر پشت، داره با نیما قدم می زنه و صحبت میکنن! البته نه اینکه من ناراحت بشم از حرف زدنشون، ولی خوب نیما میدونست که من به شدت با رفتارهای خارج از چارچوب در زمان کار مخالفم و خیلی برام اهمیت داره که از گروهی که باهاشون کار میکنم، بوی پاکی و جدیت به مشام برسه!

خلاصه دیدم که یه ده دقیقه ای با هم قدم زدن و راه رفتن و بعد خداحافظی کردن و اون دختر رفت. عادت نداشتم چیزی رو که به این مسایل مربوط می شد با پرس و جو از کسی بپرسم و معمولا درگیر موضوعات خصوصی بچه ها نمی شدم، اما نیما خوب به اخلاق من آگاه بود و می دونست که کاری کرده که مطمئنا اون حس آشفتگی من رو بر میانگیزه!
اون روز تا عصر که کار تموم شد، حرف خاصی بین من و نیما رد و بدل نشد و اون تا اندازه ای خودش رو از من مخفی میکرد تا شاید در مورد اون موضع بحثی پیش نیاد بینمون. شب موقع صرف شام توی رستوران هتل، بهش گفتم: چیه تو فکری؟موردی پیش اومده؟ گفت: نه، فقط یه چیزی هست که می خوام دربارش باهات مشورت کنم! موندم چطوری بهت بگم! گفتم: به به، آقا نیما!صبح بخیر!بعد یه عمر دوستی حالا با ما هم تعارف تیکه پاره میکنی؟گفت: نه! حرف این چیزها نیست، اصلا میدونی چیه؟ افسون یادته؟همون دختره که گفته بودم تو چت باهاش آشنا شدم و توی اصفهان درس میخونه؟ گفتم: خوب، تقریبا، چطور مگه؟ گفت: اون دختره رو دیدی که امروز اومده بود سر لوکیشن؟ گفتم: اره، نکنه افسون بود؟ گفت: تو از کجا فهمیدی؟ ....
در طول مدت غذا خوردن - که البته اون دست به غذاش نزد و من برعکس با ولع تمام خوردم - اون از حرف هاشون و طرز فکر هایی که بین شون رد و بدل شده بود، صحبت کرد و آخر سر هم به من فهموند که عاشق افسون شده! تازه بالاتر از این احتمالا تا ماه های آینده، می خوان با هم ازدواج کنن، خوب بنابر تفسیر خودش تا اون موقع، دو سالی می شد که ارتباط اینتر نتی داشتن و هم رو می شناختن و افسون هیچ وقت اجازه نداده بود که هم رو ببینن و این یکی از ملاک های پاکی اون بود و اینکه گزینه مناسبیه واسه ازدواجش!
روزها از اون ماجرا و حرف های نیما گذشت و اون و افسون، همه وقتشون شده بود ماله هم، تا جایی که چند باری مامان نیما که از ماجرا خبر داشت با من تماس گرفت و گفت که از این وضع خیلی ناراحته و احساس میکنه یه جای کار افسون، مشکل داره!چون هر وقت بحث ازدواج پیش می اد، اون طفره میره و منوط میکنه به پایان تحصیلش! من هم تا حدی نگرانشون بودم و این نگرانی زمانی به اوج رسید که یه شب نیما بهم تلفن زد و گفت که تعداد زیادی قرص خورده و حالش خیلی افتضاحه و اگر دیر رسیده بودم، حتما مرده بود! البته دلیلی هم جز افسون نداشت این کار، چون ساعتی قبل از این کارش، خانواده اش با ازدواجش با افسون - به دلیلی ملاحظات و شوون خانوادگی - مخالفت کرده بودن!
و این روال ادامه پیدا کرد ...
تا بعد...
پ.ن ۱ : این ماجرا واقعی و بخش مهمی از زندگی من بود که وحشتناک از طرف خودم، سانسور شد! خاطره نیما، هیچ وقت از ذهن من پاک نمیشه و من ازش معذرت میخوام که به خاطر ملاحظات روحی و عاطفی خودم، بخش مهمی از این ماجرا رو ناگفته رها کردم. البته که از همه خوانندگان این وبلاگ هم، به همین خاطر عذر میخوام.
پ.ن ۲: این سلسله مطالب در نفی یا تایید دوستی های اینترنتی نگاشته نشده و برداشت های مختلف از این مطالب، برمبنای افکار مختلف و حال و هوای ذهن دوستان است.
پ.ن ۳: دوستان زیادی که عضوی از مجموعه خبر و خبرنگاری هستن از اینجا دیدن میکنن و نسبت به بنده لطف دارن. لازم میدونم همین جا روز خبر نگار رو به همشون، حتی دوستان خوبم در تحریریه های تعطیل شده، شرق و هم میهن تبریک بگم.
بارون امونم رو بریده بود و دیگه اصلا به خیس شدنم توجهی نمی کردم، یعنی دیگه جایی از لباس هام نمونده بود که خیس نشده باشه! همیشه و از بچگی، همه رو متوجه این کرده بودم که از بد قولی خیلی بدم میاد و هر بدی و نامردی که میخوان در حقم بکنن الا بدقولی! نمی دونم چرا اون روز این بارون هم دست بردار نبود و خدایی اش تازگی داشت تو اون تعطیلات نوروز! تلفنی که باهاش صحبت کردم گفت: که سر تقاطع فاطمی و ولی عصر، منتظرم باش تا بیام، ساعت ۶ خوبه! منم قبول کردم و دقیقا از ۵ دقیقه به ۶ اونجا بودم، ولی تا اون موقع ۴۰ دقیقه از قرار مون گذشته بود!
بالاخره بعد از حدود چهل پنجاه دقیقه تشریف اوردن و تا رسید به من - چون می دونست که از گناهش نمیتونم بگذرم - سریع یه گوشه از دستش رو نشون داد و گفت: توی خیابون خوردم زمین، دوساعت رفتم تا خونه لباس عوض کنم و بیام، ببخش دیر شد! گفتم: حالا کجا بریم؟اصلا کارت چیه با من؟چرا نخواستی نیما بفهمه؟؟ گفت: حالا بریم طرف پارک لاله، برات میگم تو راه! بارون تقریبا قطع شده بود و من هم کاپشنم رو روی دستم گرفته بودم. قدم زنان، کنار هم راه افتادیم.
حرفش رو اینطور شروع کرد: ببین فرید جان! من از تو و نیما هیچ بدی ندیدم و تازه خیلی هم خوشم میاد که بخوام با بهترین کسی که تو زندگیم می شناسم - یعنی نیما - باز هم ارتباط داشته باشم، اما موضوع اینه که دیگه نمیتونم این روال رو ادمه بدم! اینها رو که شنیدم، بدنم یخ بست!نمی دونستم که چرا این حرف ها رو کسی داره به من میگه که زمانی بهم گفته بود: مرگ تنها چیزیه که ممکنه بین من و نیما جدایی بندازه!خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: افسون، میشه این شوخی های مسخره رو کنار بگذاری و درست بگی چی کارم داشتی؟؟

یه مکثی کرد و ادامه داد: می تونی فکر کنی که شوخیه ولی من دارم جدی ترین حرف های طول زندگیم و شاید دردناک ترینشون رو برات میگم و انتظار ندارم که درکم کنی اما به خاطر اینکه بهترین دوست نیمایی و من بهت اعتقاد دارم، احساس کردم که فقط تو میتونی این سختی هاش رو واسم آسون کنی! فرید این رو بدون که من فقط تا فردا می تونم با نیما ازتباط داشته باشم، چون فردا شب بلیط دارم واسه پاریس و از اونجا هم احتمالا امریکا! پسر عموم برگشته ایران و بر مبنای قرار هایی که بزرگتر ها سال ها پیش گذاشته بودن - اما به خاطر اینکه برگشتن پسر عموم کنسل شده بود، بی خیالش شده بودن و حالا که اینجاس، اون قرار ها دوباره یادشون اومده - من باید باهاش برم، یعنی باید زنش بشم و این اتفاق دیروز افتاده!من دیگه شوهر دارم فرید، این چیزیه که نیما نمی دونه و من نمی تونم بهش بگم!
تقریبا داشتیم می رسیدیم به ورودی پارک لاله - از سمت کارگر - و برخلاف همیشه که اون تیکه از پارک رو خیلی دوست داشتم، این بار احساس میکردم دوست دارم کنار پیاده رو و در کنار مجسمه هایی که در پشت اون نرده ها بهم نگاه میکردن، بشینم و به اون چیزهایی که شنیده بودم فکر کنم! من چکار میتونستم بکنم تو این ماجرا، اصلا چرا من؟من به نیما بگم، عشق زندگیت شوهر دار شده؟بگم امید آینده ات، با اون همه قرار و هماهنگی که بین تون بوده، از دستت رفته؟
افسون، متوجه حالتم شده بود و با دستمالی که تو دستش بود، گه گداری اشک هاش رو پاک میکرد، چیزی که واسه من تو اون شرایط خیلی حال بهم زن بود! آروم اروم وارد پارک شدیم، اما دیگه حرفی نمونده بود واسه گفتن، اون همه کار هاش رو کرده بود و من رو توی عمل انجام شده قرار داده بود. حالا کی میخواست چطوری به نیما بگه که این اتفاق افتاده! از افسون جدا شدم و هیچ وقت نفهمیدم که چرا اون لحظه داشت یه جوری نگاهم میکرد،خوب شاید فکر میکرده که من دارم به تنفر و نکبت فکر میکنم و اینکه اون نامرد ترین ادم روی زمینه! دیگه خیسی چمن های بارون زده برام مهم نبود، حتی باغبونی که دائم سوت میزد و همه رو به خروج از چمن ها اجبار میکرد، اما هیچ وقت تا اون روز اون قدر قشنگ به کلاغ های بی شمار پارک نگاه نکرده بودم، چقدر زیباست گاهی وقت ها صدای قار قارشون!
ادامه دارد
تا بعد...
پ.ن : این ادامه همون ماجرای قبلیه، البته نوع نگاهم و نوشتنم، نگاه از پایان به آغازه!
بهم که زنگ زد، تازه از دفتر زده بودم بیرون و داشتم واسه خودم قدم میزدم. پرسید: کجایی؟ گفتم: نزدیکی های ونک! گفت: نمی ای طرف من؟ گفتم: چطور، مگه خبریه؟ گفت: خبری که نه!ولی خوب دارم مرگ رو تجربه میکنم! یه کم جا خوردم از این حرفش! آخه اون آدمی نبود که از این حرف ها بزنه و بعدش گندی بالا نیاره، درست مثل دفعه قبل که همین جمله رو گفت و تا سه روز به خاطر خوردن قرص توی بیمارستان بستری بود! با این جمله که منتظر باش دارم میام، تماس رو قطع کردم و با یه تاکسی دربست رفتم سمت خونشون!
خیابون ها تو اون شب تابستونی زیاد شلوغ نبود - خوب ساعت از ۱۱ گذشته بود و آدم های زیادی رو نمی دیدی - و بعد از مدت نسبتا کوتاهی به درب خونش رسیدم. چند باری زنگ زدم و منتظر شدم تا در باز شه و بالاخره این اتفاق افتاد. نفهمیدم که چطوری حدود ۴۰ تا پله رو طی کردم تا رسیدم به آپارتمانش و یک آن خودم رو در سالن خونه کوچیکش دیدم!

زیاد روشن نبود و تنها آباژور روی میز تلفنش، خونه رو یه کم از تاریکی در آورده بود. یه کم که جلوتر رفتم، صدام کرد که: چه عجب، یه بار هم واسه خاطر ما از کار و کاسبی گذشتی فرید جونی! با شنیدن این کلامش، سریع خودم رو به کنارش رسوندم و روی صندلی کنار تختش نشستم! بوی مشروب توی اتاق پیچیده بود و خیلی از وسایل سر جای خودشون نبودند - معلوم بود که کسی اونجا بوده و با ناراحتی اونجا رو ترک کرده - و تا روی تختش عکس های پاره پاره ریخته بود!
بهش که نگاه کردم، خندید و بریده بریده گفت: "این بار دیگه کور خوندی که بتونی کار رو به بیمارستان و اورژانس بکشونی! همین جا تمومه!" راست هم می گفت، آخه دفعه قبل که قرص خورده بود اگر فقط نیم ساعت دیر تر رسیده بودم، کارش تموم شده بود! ترس همه وجودم رو گرفته بود و نمی دونستم باید چکار کنم! نفسش به شماره افتاده بود، نمی دونم چی رو با مشروب قاطی کرده بود و خورده بود. بهش گفتم: چی خوردی؟ چرا دوباره قاطی کردی؟ مگه تو احمقی بشر؟ اما چه فایده که حتی اگر بدترین فحش ها رو نثارش میکردم، بر خلاف همیشه که آستینش پر بود از جواب های کلفت و سوزاننده، این بار دیگه حتی رمقی برای باز نگه داشتن چشم هاش هم نداشت، چه برسه به حرف زدن!
اومدم گوشی تلفن رو بردام و زنگ بزنم به اورژانس که دیدم، از روی تخت خودش رو به پایین انداخت و داره خس و خس کنان التماس میکنه به نفس هاش که باز هم بالا بیان! اروم از زمین بلندش کردم و رو تخت اوردمش. اشکم در اومده بود، کسی که سالهای سال در کنارش بودم و از بودنش کنارش، لذت می بردم، الان داشت روبروم با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و بهتر بگم، دیگه جانی در بدن نداشت! احساس کردم بدنی رو در آَغوش گرفتم که دیگه گرما و تحرکی نداره! اون در آغوش من سوخته بود، مثل یک پروانه!
ادامه دارد...
تا بعد

