تبليغاتX
چند کوچه بالاتر
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
رفته شده...
می خوام کمرنگ باشم، واسه یه مدت! بهم حق بدید، کم اوردم!

     

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
از نگاه تو...

 گفت: میتونی یه عکس ازم بگیری که هر وقت نگاهش کردم یاد تو بیافتم؟ گفتم: مگه تو میتونی با نگاه کردن به خودت، یاد کس دیگه ای باشی؟ گفت: خوب عشق یعنی همین دیگه، من با نگاه به خودم و عکسم، انگار که تو رو کنار خودم دارم!

نمیدونم چرا ته دلم خیلی به این حرفاش اعتقاد نداشتم و همش فکر میکردم خیلی دوست داره، فقط حرف های رمانتیک بزنه! بهش گفتم که بره کنار دریاچه و روی هر ژستی که دوست داره و براش بهتره فیکس کنه! همین کار رو هم کرد و من هم ظرف چند ثانیه عکسش رو - که تا مدت ها بهم میگفت بهترین عکسش بوده - گرفتم!

       

روزی که آخرین بار دیدمش، بهش گفتم: خوب، حالا تکلیف اون عکس چی میشه؟ بازم میخوای نگاهش کنی؟ گفت: نه دیگه! به کامران گفتم دوربینش رو بیاره فردا بریم کنار دریاچه، ازم عکس بگیره!

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
گوشه دل یک خیابان...

پاکت سیگارش رو از تو جیبش در اورد و گفت: بهت نمیاد اهل سیگار باشی!؟ گفتم: نه، نیستم!

گفت: خوبه، خیلی خوبه! خبرنگاری؟ گفتم: مگه فرقی میکنه؟ گفت: خوب اگر باشی، یه خورده بهتر و با کلاس واست حرف می زنم تا کارت بهتر راه بیافته!

خندیدم به این حرفش و نگاهم گره خورد در روشن کردن کبریت تا اولین کامی که از سیگار میگیره! سیگار رو گوشه لبش گذاشت و یه چند باری روی پیت حلبی که حالا دیگه برای اون حکم کاناپه رو داشت، جابجا شد و آروم از تو جیبش یه تکه کاغذ در اورد!

رو به من کرد و گفت: این آخرین آدرسیه که ازش دارم و البته هیچ وقت هم سراغش نرفتم! همین جوری توی جیبم موند تا یادم باشه من هم روزگاری واسه خودم کسی بودم و خانواده ای داشتم! یه وقت فکر نکنی که این رو خودش بهم داده، نه! یکی از همسایه های قدیممون که همچین بگی نگی ادم خوبی بود، یه روز که اومد اینجا ازم گردو بخره، حرفش رو پیش کشید و بعد هم واسه اینکه من رو غیرتی کنه و بهم بفهمونه خیلی آدم بی خیالی ام، ادرس اون رو نوشت و بهم داد!

گفتم: یعنی تو هیچ وقت برات سوال نشد که چرا باید اینقدر دچار رخوت باشی که کسی دیگه بیاد ادرس دختر جوونت رو بهت بده؟

گفت: نه! من که کاری نمیتونستم براش بکنم، اون تنها و بدون من میتونست خودش رو جمع و جور کنه، اما اگر من میخواستم به زور کتک و چوب بیارمش پیش خودم، هم اون بدبخت تر می شد و هم من از نون خوردن می افتادم!

    

این رو که گفت، بلند شد یه چند تا فال گردو گذاشت تو پاکت و داد دست راننده پاجرویی که جلوی بساطش ترمز کرده بود. این بار اومد و کنار من روی لبه جوی آب نشست و گفت: میدونی چیه آقا، اصلا از شر شدنش می ترسیدم وگرنه من هم مثل همه غیرت دارم و خونم به ناموسم گره خورده، ولی چکار میتونم بکنم! هزار تا بلا سرم اومده و حالا هم یه مورد مشکوک به اگزم - البته منظورش ایدز بود - و همه جا فقط دنبال یه بهونه هستن تا مردم رو از شر امثال من خلاص کنن!

گفتم: آخرین باری که دیدیش کجا بود، چند سال پیش؟ گفت: سه سال پیش، پای همین بساط و البته چند تا خیابون پایین تر! توی یه ماشین مدل بالا نشسته بود و با چند تا دختر پسر می گفتن و میخندیدن! یکی از پسرها میخواست ازم سیگار بخره که من نگاهم افتاد توی ماشین و دیدمش، خود خودش بود، خیلی عوض شده بود، اما خوب من نخواستم به روش بیارم که مثلا پدرشم! اون هم خودش رو ازم مخفی کرد و روش رو برگردوند!....

دیگه دم دمای صبح بود و رفتگر شهرداری جارو کشان نزدیک ما می رسید. مرد خسته از کار شبانه و یاداوری خاطرات زندگی نافرجام و دردناکش داشت بساطش رو جمع میکرد. وقتی ازش خداحافظی می کردم، توی این فکر بودم که، پس خیلی نباید براش مهم باشه که دخترش همین ماه پیش، در یه تصادف توی جاده چالوس و درکنار سه تا پسر دیگه، مرده و تنها ردی که از اون و خانواده اش مونده بود، همون نشونی بود که روزی همون دختر، از پدرش واسم تعریف کرده بود! 

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
شنبه دهم شهریور 1386
جاده تکراری!

اون شب وقتی که اخرین بار توی فرودگاه شقایق رو دیدم که داره گریه میکنه و برام دست تکون میده، یاد اولین روزی افتادم که هم رو دیده بودیم و چقدر زود این ۵ سال گذشته بود! همیشه توی این فکر بودم که بالاخره همچین روزی اگر برسه، من حتما دیگه زنده نیستم و یه بلایی سر خودم اوردم!

... اما حالا سر حال و چابک دارم واسش دست تکون می دم و البته یه چند تا قطره اشک چاشنی وداعمون کردم تا خیال نکنه همش بازی بود، که واقعا بازی هم نبود!

         

اما دیگه نمیتونستم صبر کنم و توی پارکینگ فرودگاه منتظرش بذارم، ملیکا رو می گم!خوب از اون شب به بعد اون بود که تنهایی ام رو پر میکرد! خدایا، نکنه روزی بیاد که بفهمه ماجرای من و شقایق رو !

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه یکم شهریور 1386
یادم تو را فراموش...

بهش گفتم: دوست دارم بزرگ بودنت رو به رخم بکشی! بهم زور بگی! همش گیر بدی به کار هام و بهم فشار بیاری که یه خورده از این زندگی مسخره کاری بیرون بیام!دوست دارم همه چی ام بشی!

گفت : اما من یه پسر دارم، ۲۴ سالشه! و یه عالمه دوست که همشون رو دوست دارم واقعا،میتونی باهاشون کنار بیایی؟

                        

گفتم: خداحافظ!

...پیش خودم فکر کردم، یعنی اون  چند نفر رو می تونه توی دلش جا بده و به همه شون هم بگه که دوستشون داره؟اما خوب مهم نیست، من وقتم رو و جوونی ام رو هنوز دارم!تو دستام!ببین ...

تا بعد...

پ.ن : یه دوستی این پست رو به خودش ربط داده بود و واسه من کامنت گذاشته بود! چی بگم آخه؟بابا ما رو قاطی این بازی های مسخره تون نکنید، آدم کجا بود عزیزم؟؟؟امر براتون مشتبه شده نکنه؟

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب