کلی مجله ۴۰ چراغ نخونده، همین جوری انباشته روی میز کارم و یه عالمه نامه ریز و درشت و کوچک و بزرگ باز نشده از صندوق پستی ام! دی وی دی های جدید از بهترین موسیقی های روز دنیا و در کنارش، یه عالمه متن و دست نویس نخونده که الان سه ماهه تو کتابخونه ام مونده تا مثلا تصحیح بشه و بره برسه دست صاحب بخت برگشته و محترمش!!! راستی غبار سنگین نشسته روی ال سی دی رایانه که نشون از مدتها بی خبری من از عالم فناوری داره و خلاصه، یه دنیا بهم ریختگی و شلوغی که شاید اولین باره تو زندگی من داره به این شکل نمود پیدا میکنه!

میخواستم از میترا میلادی و علی اکبر و اصلا درباره ماه عسل بنویسم، اما انگار این حس مرگ بار دست بر نمی داره از سرم و همین طوری میخواد حالم رو بکنه تو قوطی افکار اعصاب خورد کن و تکراری! هی بچه ها گفتن کی می نویسی و من هم گفتم همین روزها، اما همین روزها که می اد، من هم هر روز افتضاح تر از دیروز!
حیف که نمیشه اینجا فاش نوشت و از ناگفته های عجیب و غریب تعریف کرد وگرنه همونی که این روزها متهم میکنه من رو به بی تفاوتی و تا حدی نامردی و سواستفاده، می فهمید که این ادم، چقدر از درون دچار خود خوریه!
بگذریم...
حرفمون رسید به شکوه و گلایه از این و اون و روزگار !خلاصه که یه چند وقت تحملم کنید تا بهتر شم! خوب بالاخره کسی که ساعت ۲ نیمه شب از آفیش شبانگاهی میاد خونه و دوباره صبح ساعت ۸ میره سراغ یه کار دیگه، حتما نمیتونه در شرایط فعلش اش آدم نرمالی باشه واسه وب نگاری!
یه پیشنهادم دارم که منتظر میشم تا بهتر شه اوضاعم و بعد مطرحش میکنم!شاید خوشتون اومد!
تا بعد...
تو این مدت ننوشتن و کم رنگی، یه جورایی خیلی ها بهم گیر دادن که چیه تو هم خودت رو لوس میکنی تا چند نفری بیان و التماست کنن و تو هم دوباره بنویسی؟ در جواب باید بگم که این کمرنگی من زیاد طولانی نشد و البته من به بی رنگ شدگی نرفته بودم و فقط خواستم بعضی مسایل نه چندان خوشایند کاری و روزمره رو از سر باز کنم - هرچند که هنوز هم درگیرشون هستم و اما دلم نخواست رنگ و لعاب این کوچه غم گرفته رو عوض نکنم! البته حتما شما که انتظار ندارین بیام و اون کامنت های احساسی و عاطفی رو واستون تایید کنم؟ شوخی کردم! بریم سر اصل مطلب و سه گانه ای که دوباره رنگ و رونق رو هم به من میده و هم به در و دیوار و آدم های این کوچه و از اون یه نفری که خیلی تو این پر رنگی دوباره تاثیر گذار بود، کمال سپاس رو دارم! البته این بار به شدت خودمونی نوشتم و از خودم! ارادتمند همتون!
برداشت اول / هوا گرگ و میش دم غروب بود و تو محلشون ساکت و خلوت. وقتی آروم کنارش نشستم، نمیدونم توی عالم خودش بود یا اینکه فقط چشم هاش رو بسته بود. یه سلام کردم و جوابم رو داد و باز سکوت! احساس کردم داره به خیلی وقت ها پیش فکر میکنه، از نفس های بلند و ممتدی که گاه گاهی، صداشون رو می شنیدم، این حس رو گرفتم! منم همچین خیلی دور نبودم از حس و حال اون لحظه اش! یاد روزهایی افتادم که اون حدوده بیست و یک سالش بود و من هم یه پسر بچه شر و شیطون و البته هنرمند شش ساله! از همون موقع ها، به خاطر اینکه همچین سلیقه ای داشتم تو نقاشی و طرح های من دراوردی، خیلی خاطر خواه داشتم و بعضی وقت ها به درد کارهای مفیدی میخوردم! خلاصه که اون روزی که تو فکرم اومده بود، با هم، یعنی من و محسن، رفته بودیم تا محسن یه آماری از دوست و رفیق های مشترکمون بگیره، مجتبی و علیرضا و حسن و یه چند تا دیگه از برو بچ محله!
خوب اون روزها کم پیش می اومد که نامه های اونها درست و درمون دست محسن برسه و اون بتونه از این طریق، خبری به خانواده های بچه ها بده! البته اینی که من رو آویزون آقا محسن کرده بود، به خاطر این بود که دوست داشتم من هم توی این کار بامزه - البته به تعبیر اون موقع های من - نقشی داشته باشم و وقتی در خونه بعضی از بچه ها میرم و نامه هاشون رو به پدر و مادرشون میدم، یه خدا خیرت بده و پیر شی ننه و البته گاهی هم لفظ اشتها آور الهی دوماد شی پسرم رو بشنوم! اون روز اما هنوز خبری نبود از نامه های بچه ها و کارمند اداره پست هم جوابی نداشت که راضی مون کنه و هی میگفت : " باید یه چند روز صبر کنید! راه نا امنه، نتونستن نامه ها رو بفرستن عقب! " . اما این چیزی نبود که محسن رو آروم کنه، همون جا روی موتور هندای تر و تمیزش نشست و اشکش رو دیدم که مثل بارون بهاری داره از گونه هاش پایین میاد و هی زیر لب میگه: "خدا، نذار رو سیاه بچه ها شم و مادراشون بی خبر بمونن" ... و البته که دعاش چه زود مستجاب شد و همون لحظه ماشین پست نامه های بچه ها رو اورد.
... اوه، چقدر تو فکر رفته بودیم! صدای اذون جفتمون رو به حال خودمون اورد، هوا تقریبا تاریک شده بود و محسن بلند شد که بره واسه نمازش آماده شه! منم باید میرفتم، دیگه نمیتونستم تو اون حس دوام بیارم! اشک های خودم رو با دستمالم پاک کردم و یه فاتحه ای نثار محسن کردم و ازش خداحافظی کردم! اون غروب سه شنبه، بهترین سه شنبه همه عمرم بود، بالاخره تونسته بودم تو بهشت زهرا، با محسن به یاد اون وقت ها یه کم تنها باشم و باهاش درد و دل کنم! یادش بخیر، درست بیست روز مونده به اخر جنگ، شهید شد!

برداشت دوم / خیلی شلوغ نشده بود خونشون، که البته زیاد هم خونه بزرگ و جا داری هم نبود! اولین افطاری ماه رمضون امسال بود که تونسته بودم از کارم زودتر بزنم و دعوت حاج رحیم رو قبول کنم واسه مهمونی اون شبش! این بار اولی بود که خونشون می رفتم و خوب هیچ وقت هم تصور نمیکردم که حاج رحیم با اون همه شان و شخصیتی که ازش دیده بودم تو یه همچین خونه کوچیک و رنگ و رو رفته ای زندگی کنه! کم کم مهمون های حاجی می اومدن و اماده میشدن واسه زیارت عاشورا. صدای خوندن زیارت که بلند شد همه رفتن تو حال و هوای خودشون و تقریبا فضای کوچیک خونه، یه ۴۰ نفری رو به زور جا داده بود.
منم تقریبا کنجکاو داشتم نگاه میکردم به آدم های دور وبرم و مقایسه میکردم تیپ و قیافشون رو با خودم و البته گاهی احساس میکردم که یه پسرک سوسول با موهای ژل زده و شلوار جین و بوی ادوکلون فلان، وسط این همه آدم با لباس های معمولی و محاسن و عطر گل محمدی، چکار میکنه! یک آن رفتم توی حس و فکر عجیب! به این فکر کردم که اگر من میخواستم یه شب افطاری بدم، خونه ام رو چه شکلی تزیین میکردم و چه دکور و تشکیلاتی میچیدم واسه مهمون هام! اصلا کی ها رو دعوت میکردم واسه مراسم و چه تشکیلاتی واسه پذیرایی شون در نظر میگرفتم! اونم منی که حتی به این حساسم که نکنه یه وقت تنه یکی شون بخوره به مجسمه بزرگ داریوش یا زبونم لال یکی شون هوس نکنه اون آدمک های کوچولوی تراشیده شده از چوب آبنیموس رو یواشکی کش بره یا بقیه جینگیل مینگیل های دکور رو کجا بچپونم تا کسی فکر بد نکنه درباره اخلاقیات فسیل شده ام! تو همین فکر بودم که یه لحظه دیدم همه رفتن به سجده و فراز آخر زیارت رو داشتن میخوندن! منم رفتم سجده و اما در سجده به این فکر کردم که چقدر فاصله است بین دل سفید و پاک حاج رحیم و سادگی خیالش، با من مثلا با کلاس و درس خونده و مدعی!
سفره افطار رو که انداختن، باز هم انتظار من از پذیرایی افطار حاج رحیم، چیزی نبود که توی ذهنم ساخته بودم! یه سفره ساده و تزیین شده از نون و پنیر و خرما و کمی هم نون لواش نه چندان تازه و دست اخر یه آبگوشت بی رنگ و رو و کاسه های نصفه نیمه سوپ جو! باز تو خیالات خودم بودم و بی خیال دور و برم که یه دفعه بغل دستی ام گفت: " اخوی بسم الله، اذون دادن! " . خودم رو جمع و جور کردم و تو دلم گفتم، ببین داش فرید، اگر چیزی هم باشه تو زندگی که نداشته باشی و از کفت رفته باشه، همین سادگی و مشغول نبودن به ظواهره، کاش که بفهمی حال و روزت رو و بخوای که تو هم این رنگی بشی! صدای حاج رحیم از اون ته سفره من رو به خودم اورد که: " مهندس سر ضبط نیستی ها! آف دادیم داداش! و خنده بلند همه برو بچ و همسفره ای های اون جمع صمیمیِ که من رو به خوردن دعوت کرد.
برداشت سوم / ....
پ.ن: راستش یه مطلب واسه این برداشت سوم در نظر گرفته بودم و البته نوشتم و آپلود کردم، اما بعدش پشیمون شدم از گذاشتنش! پس با همه احترامی که براتون قائلم، ببخشیدم و این سه گانه رو دوگانه بخونید!
تا بعد...

