تبليغاتX
چند کوچه بالاتر
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
سایه ای در آب...
یاد سال‌هایی افتادم که جوان‌تر بودیم
فقط من بودم و تو
جوان بودیم و باذوق و آزاد
حالا هیچ‌چیزی نمی‌تونه تو رو از من دور کنه
قبلا پایین جاده بودیم
ولی حالا جاده تموم شده

عزیزم، تو تمام اون چیزی هستی که می‌خوام
وقتی در آغوشم می‌خوابی
متوجه می‌شوم که باورکردنی نیست
“ما در بهشت هستیم”

و عشق همه‌ی اون چیزی هست که بهش احتیاج دارم
و این را در قلب تو پیدا کردم
دیدنش سخت نیست
“ما در بهشت هستیم”
فقط یکبار در زندگیت کسی رو پیدا می‌کنی
کسی که باعث می‌شه روزگارت بچرخد
ولی حالا مرا در آغوش بگیر
چون عشق ما، راه رو برای ما روشن خواهد کرد

مدت زیادی منتظر بودم
برای ورود کسی
برای جلو آمدن عشقی
اکنون آرزوهایمان به حقیقت پیوسته
و در میان لحظات خوب و بد
من همیشه با تو خواهم بود...

بقیه اش رو نتونستم درست بخونم، آخه از زمانی که اون کاغذ پاره ها توی آب افتاده بود، ظاهرا خیلی گذشته بود و تاریخی که روی اون ورق دفترچه خورده بود، واسه چهار شنبه ۷ شهریور ۸۴ بود! نمیدونم خودش کجا بود، خود همونی که اینها رو نوشته بود! اصلا چرا اینها رو به آب سپرده بود و چرا این همه امیدوار از اون روز نوشته بود. یعنی اون روز تو زندگیش چه اتفاقی افتاده بود؟؟

دیگه هیچ وقت کنار اون رودخونه نرفتم و هیچ وقت هم احساس اون روز بهم دست نداد اما هنوز هم گاهی وقت ها که به همون کاغذ پاره های چسب خورده نگاه میکنم، یه حسی بهم میگه یه نفر دنبالشون میگرده، یه نفری که شاید خیلی هم غریبه نباشه!ببینم شماها اون رو نمی شناسید؟؟

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
بوی بنزین، عطر نان!

سلام كامران نجف زاده!
چه خبر از دشمنان انقلاب؟ منظورم معلمها و كارگرها هستند. يه سؤال: چه نسبتي بين «پخش نشدن حتي يك گزارش از تظاهرات اعتراضي معلمها از تلوزيون» و «رسالت خبرنگاري» وجود داره؟
قبلا هم برات يادداشت نوشته بودم. من از همون هايي هستم كه تا چند وقت ديگه از اين مملكت ميره. البته نه از اون پولدارها يا اونايي كه براي عشق و حال ميرن. باوركردني نيست اگه بگم دارم ميرم چون از عهده زندگي توي ايران برنمي يام. حرفم حرف روشنفكري نيست. بگذريم از اختناق. بگذريم از اينكه هر وقت تلوزيون رو روشن مي كنم مي بينم كه يه مسوول يا يه خبرنگار با يه لبخند ابلهانه داره به مردم درباره ايران يا هر جاي ديگه دنيا دروغ ميگه. درد من درد اقتصادي و اجتماعيه. فارغ التحصيل كارشناسي ارشد مهندسي نفت از يكي از دانشگاههاي سراسري تهران. اما بيكار. عجيبه نه؟

پروژه هاي صنعت نفت و گاز و پتروشيمي خوابيده اند چون دولت بودجه براشون نداره. چون سرمايه گذاري خارجي وجود نداره (البته شرق و غرب هيچ غلتي نمي توانند بكنند!!!!). تا چند ماه ديگه بايد مي رفتم سربازي. متاهلم. به نظرت با حقوق ماهي 30 هزار تومن سربازي ميشه زندگي كرد. البته خانومم كار مي كنه. خودم هم پايه بودم بعد از پادگان بعد از ظهر يه كاري پيدا كنم. ولي تنها كار تدريس بود كه در كل جواب خرج رو مي داد. منظورم خونه س. اگه توي اين جامعه زندگي كرده باشي حتما مي دوني كه يه مستاجر در طول سال بايد كار كنه تا اگه پس اندازي تونست جمع كنه سال بعد بذاره روي پولش و بده صاحب خونه. وقتي ازدواج كردم حسن آباد مي نشستيم. حالا بعد از سه سال جنوبي ترين نقطه خاني آباديم. با قيمتهاي امسال نمي دونم چقدر ديگه بايد بريم پايين.

            

اگه همه اينها هم به خير بگذره بعد از سربازي هموني هستم كه قبلش بودم. نه پيشرفت مالي و نه پيشرفت فردي. حالا پذيرش گرفتم از دشمن. سالي 22000 هزار دلار بهم ميدن براي زندگي و نيازي هم نيست تا شهريه بدم. نيازي به كار كردن خودم و خانومم نيست. هر دو مي تونيم درس بخونيم. البته قبلا فكر مي كردم كه توي ايران هم دارم رايگان تحصيل مي كنم. تا اينكه موقع گرفتن مدرك گفتند اگه اصل مدركت رو مي خوايي بايد 1.5 ميليون بدي.. همه دوستان من رفته اند يا بعد از من ميرن. اوني كه سر جاش نشسته باشه (مث نماينده ها و وزرا و رئيس جمهور و ….) و هر ماهه حقوقش رو بگيره راحت مي تونه از آرمان و هويت ملي حرف بزنه. اما تكليف اونايي كه به اين آرمانها باور ندارن چي؟ اونا ايراني نيستن؟
تو كه جات راحته. بشين تا «سرت فريادي هم بكشند». براي آرمانت مي پذيريش. آرمان انقلاب.بحث جديد هم كه بنزينه. يه حرف خنده دار مسوولين درباره بنزين اينه كه ميگن توي كشورهاي اروپايي بنزين به پول ما ليتري 600 تا 700 تومنه. اما نمي گن كه يه كارمند اونجا به پول ما حداقل ماهي 3 تا 4 ميليون تومن حقوق مي گيره.

تا بعد...

پ.ن ۱: این کامنتی بود که یه دوست در سایت کامران نجف زاده گذاشته بود و من نه از منظر معترضان سیاسی که از نگاه یک هموطن درگیرش شدم!

پ.ن ۲: یه دوستی هم مثل من درگیر این کامنت شده بود و توی بالاترین بهش لینک داده بود! ای کاش ما همه چی رو با بازی های سیاسی آمیخته نمیکردیم!

پ.ن ۳: کامران من رو ببخش که از سایتت استفاده ابزاری کردم!

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
سه شنبه هشتم آبان 1386
من رو با این اسفندیار طرف نکنید!

خیلی وقت ها به سرم میزنه که یواش یواش کاسه کوزه ام رو جمع و جور کنم و برم توی یه روستای دور افتاده مثلا توی خوزستان یا نمیدونم توی سیستان، یا نه یه دهات کوره وسط کویر لوت! اون وقت یه نگاه به بالا تا پایینم بندازم و بگم: خوب، اقا فرید گل! حالا اگر بلدی زندگی کن! تنوع ایجاد کن و از هیچی همه چی بساز! البته تو همین مایه ها که فکر میکنم، احساس میکنم از پسش بر میام و میتونم با این شرایط هم کنار بیام اما، دوری از آدم هایی که هر کدومشون شاید نوعی دل مشغولی و تعلق خاطر من هستند، زیاد نمیتونه بهم امون بده و احتمالا باز دست از پا دراز تر برمیگردم همین جا!!!همین جا ، پیش شما!

۱- یه عده از دوستان خوب - که نمی خوام بهشون لینک بدم و کارشون رو تبلیغ کنم - راه افتادن گوشه به گوشه این دنیای مجازی، نامه و اعلامیه دارن جمع میکنن و امضا میگیرن که چی، آقا یاهو نام ایران رو از صفحه ثبت نام ایمیل رایگانش، برداشته! و ما باید اعتراض کنیم و فلان و بهمان! فقط یه جمله به این گروه مشتاقان هیاهو و متنفران از یاهو میگم و اون هم اینه که، شما دارید به یه چیزی اعتراض میکنید که از جنبه عقلانی، هیچ تو جیهی نداره! باور ندارید برید یه سرچ کنید توی اینترنت و ببینید از مجموع سایت های فعال در زمینه خدمات اینترنتی  و متنوع، چند تاشون اصلا از ابتدا نام ایران رو درج کرده بودند که حالا شما اومدین و دارین به این یاهوی بد بخت و نماینده استکبار جهانی بد و بیراه میگید! راستی جی میل که نمرده، برید سراغ اون، فکر کنم نامه و طومار بعدی درباره جی میل و گوگل باشه!!!!

۲- باز یه عده دیگه از دوستان خوب جمع شدن دور هم و نسبت به اینکه یه شاعر جدید در ترکیه کشف شده به نام مولانا جلال الدین محمد بلخی ترکیه ای، دارن اعتراض میکنن! خوب آقا جون اینکه اعتراض نداره، شما هم دوتا شاعر کشف کنید و اونها رو بچسبونید به ایران! اما یه چیزی رو فراموش نکنید، ترک ها وقتی که این حرکت قشنگ!! رو انجام دادن، در کنارش همه ابزار ها و ساختارهای چنین سرقتی رو هم سر و سامان دادن! از بچه دبستانی تا پیرمردهای کوره دهات های ترکیه - به مدد هزینه های مادی و معنوی دولت ترکیه - الان دیگه حس میکنن که این مولانایی که یه روزی در قونیه، گذاری داشته و زیسته، اصلا از ابتدا ترک بوده و ردی ازش در ایران هم اگر هست به مدد سفری است که از ترکیه به ایران داشته! البته خوب، ما هم کم نذاشتیم  و در هشتصدمین سال میلاد مولانا، برای شیخ پشم الدین کشکولی مجلس بزرگداشت و کنگره نکوداشت برگزار کردیم! البته هر چند که بعد از گذشتن کار از کار، یه نیمچه مراسمی هم به صرف شام و شیرینی و حضور مهمون های نصفه و نیمه و گرون قیمت برگزار گردید و اسمش شد اهتمام ایران در حفظ اصالت ملی یکی از بزرگترین عارفان جهان که امروزه دیگربه عنوان ایرانی نمی شناسنش! 

۳- راستی اون سر معروف سرباز هخامنشی رو هم که به سلامتی و میمنت فروختن و خلاصه آقایون میراث فرهنگی و  سایر دوستان محترم و محترمه هم وایسادن و چوب حراج خوردن بخشی از هویت ملی مون رو نظاره کردن! میگم از اون دستگاه های رطوبت سنج چه خبر؟همون هایی که قرار بود کنار سد سیوند نصب بشه و مثلا مشخص کنند مقدار رطوبت حاصل از دریاچه سد رو! من که شنیدم اصلا همچین چیزهایی خریداری نشده که بخواد نصب بشه، شما چطور؟ من که فکر کنم شایعه باشه، مگه میشه که این آقا اسفندیار رحیم مشایی، بذاره کوروش بره زیر آب؟

حالا هی بگید بنویس و آپ کن! خوبه این همه گیر دادم به زمین و زمان و انواع اسفندیار و میراث فرهنگی؟

تا بعد...

پ.ن ۱: یادم رفت بگم که این مطلب،یه سه گانه نویسی بود!

پ.ن ۲: یه دوستی گفته بود که از واقعیاتت بنویس! چشم، من مینویسم، اما بعدا نگید چرا نوشتی و چرا بی حیایی! از ما گفتن بود!

پ.ن ۳: هفتم آبان که روز جهانی کوروش کبیر بود گذشت! از قصد نخواستم در این مورد بنویسم و حرفی بزنم، احساس میکنم خود موضوع به اندازه ای بزرگ هست که نیاز به باز خوانی دوباره نداشته باشه!

پ.ن ۴: هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی دکتر قیصر امین پور هم جزوی از پی نوشت های تاسف آور وبلاگ من بشه! نمیدونم با کدوم شعرش یادش رو زنده کنم اما، هنوز زیاد نگذشته از اون زمانی که خیلی ها من رو با این مصرع یکی از شعر هاش می شناختن: " ناگهان چقدر زود دیر می شود". خدایش بیامرزد.

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب