در گذر این همه روز و شب پر تب و تاب، هنوز نفهمیده ام که چه در دستانم دارم! هنوز هم نمیدانم کدامین شانه ای است که به هنگامه ماتم تنهایی، پناهم دهد! چه در دامانم پرورده ام و از که مدد و همراهی می جویم؟ این چه هدیه ای است که پیش کشم کردی و چقدر تلخ...

راستی، باید دغدغه ام این باشد که ولنتین را جشن بگیرم یا سپندارمذگان را !؟؟ نشود حکایتم، حکایت آن بی نوایی که آب در هاون می کوبید!
تا بعد...
گفت: تو که از انقلاب ۵۷ و سال های جنگ بی خبری، واسه چی پا توی کفش آدم حسابی ها میکنی و به خودت اجازه انتقاد می دی بچه سوسول؟ بزنم تو دهنت؟ با اون موهای مسخره گریس - ژل - مالیده ات!
گفتم: نوشته هام رو پس بدین، واسش زیاد زحمت کشیدم!
گفت: حرف سیاسی نوشتن که زحمت نمیخواد! هر احمق بی درد و آواره ای میتونه با یه قلم و کاغذ به هر چیه این مملکت آقا امام زمان گیر بده! ...نمیتونم بهت پس بدم٬ الانم که دارم با یه تعهد ولت میکنم، برو دعاش رو به جون حاجی .... بکن که به موبایلم زنگ زده وگرنه حسابت با کرام الکاتبین بود آقا جون!

به خودم گفتم: آخه نوشتن از اینکه چرا این همه همایش و نکو داشت برای علمای دین برگزار میشه و بالاترین هزینه ها واسه این کارا مصروف میشه و در مقابل همه تاریخمون رو دارن به تارج می برن و ما ساکتیم، حرف سیاسیه؟
یه ساعت بعد داشتم لنگون لنگون توی ولی عصر قدم میزدم و از درد مشت و لگد های خورده و نخورده، به فکر زودتر به خونه رسیدن بودم.
تا بعد...
گوشه خیابون نشسته بودم و داشتم توی ال سی دی دوربینم، عکس های گرفته ام رو مرور میکردم و به خودم با غرور فراوان، آفرین می گفتم از انتخاب این همه سوژه های بکر و این همه کادر های کم نظیر! چند باری که بعضی از عکس ها رو از نظر کیفیت جلو و عقب کردم، متوجه پسر بچه شش یا هفت ساله ای شدم که تقریبا توی تعداد زیادی از عکس ها بود! پرچم یا ابالفضل به دست و با یه پیشونی بند یا حسین مظلوم در جلوی دسته عزاداری ظهر عاشورا!

ناخوداگاه خراب حالت و رفتارهای معصومانه و عرفانی اون پسرک شده بودم و توی دلم میگفتم کاش ازش یه عکس باحال گرفته بودم تا حسرت از دست رفتن این موقعیت رو نمی خوردم! هنوز از اون حال فارغ نشده بودم که یه دفعه یه صدایی بهم گفت: آقا، داری عکس امام حسین رو نگاه میکنی؟ سرم رو که بلند کردم، همون پسرک رو جلوی خودم دیدم، با همون قامت و معصومیت ...
تا بعد...

