تبليغاتX
چند کوچه بالاتر
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
من و این دمپایی و صد تا نوشته!!!

 واسه آخرین نوشته ام توی سال شتاد و شش، خیلی برنامه ها داشتم! تازه این برنامه ها اونجایی بیشتر هیجان آور و مهم تعبیر می شد برام که این نوشته میشد صدمین نوشته من در این وبلاگ! البته من واسه این پست از مدت ها قبل آماده شده بودم و تقریبا دست پری داشتم واسه نوشتن اما...

ترجیح میدم به خاطر خیلی از چیزهایی که در این یک سال گذشته و بیشتر در این اواخر رخ دادند و در مقابل همه شون سکوت کردم، ضمن تبریک پیشاپیش سال نو به همه دوستان خوب و همراهان قدیمی و تازه آشنا، به همین چند کلام بسنده کنم و آرزو کنم که در سال آینده، نه همه چیز که برخی چیزها همون نتایجی رو داشته باشه که من وما و همه انتظار دارند!

در یک کلام میتونم بگم که در سال ۸۶ فقط و فقط در جا زدم و حرص خوردم از دست خودم و نادانی های کم و بیش تکراری ام! کاش سال بعد، سالی برای رشد و بزرگ تر شدنم باشد، چه به ظاهر و چه در باطن!

نوروز پیشاپیش مبارک.

تا بعد...

پ.ن ۱: نمیتونم این رو نگفته بذارم که من اصلا برای ورود سال آینده حاضر نیستم و حس میکنم که مثل همین عکس حس و فکر من با زمان همراه نیست انگار! 

پ.ن ۲: دلایل من برای ننوشتن داره زیاد میشه.برنامه بی نظیر صدا وسیما، یعنی مردم ایران سلام دیگه پخش نخواهد شد! بگذریم از تعطیلی موقتی دو قدم مانده به صبح!

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
بنز ما را با خود خواهد برد...

بهش گفتم: اگر همه بیان پای صندوق رای و حضور مثلا بشه حداکثری!!! این چه تضمینی داره اونها که آدم حسابی هستن برن توی مجلس؟ یادت نیست تو این چند دوره، چقدر آدم های موجه و سر شناس - که همه مون می گفتیم اگر این بره تو مجلس، دیگه تعارف میره کنار و همه چی بر مبنای حساب و کتاب سر و سامون داده میشه و حد اقل میشه روی اجرای عدالت حساب کرد - تا پاشون به راهروهای بهارستان می رسید، اصلا فراموش میکردن که تا دیروز پیاز و سیب زمینی کیلو چند میخریدن و کوچه های ماتم زده شهرشون اصلا چه رنگی هست!!!

یادت نیست اون نماینده مهربون و با فرهنگ رو که وقتی میاومد حرف بزنه - به جای درد و دغدغه مردم - از دلخوشی ها و آرزوهای پسرش نطق میکرد و اینکه باید آزادی بیشتری بهش بده! ... یکی دیگه شون که اصلا به جای نمایندگی مجلس، کارش شده بود وکیل الادبا! آخرش هم که خیلی محترمانه حافظ و سعدی و فردوسی رو کرد توی کوزه و روز ملی شعر رو به نام شهریار رقم زد، الانم حتما نشسته توی سفارت در تاجیکستان و از دیدن سریال شهریار با ماهواره لذت میبره!!!

این همه راه دور، یکی هم راه نزدیک! شعار ضد آمریکایی بودن و اینکه آمریکا یه مترسک پوشالیه، مال کی بود؟ آفرین، ....! دیدی که تا گفت آمریکا فلانه، همه بهش رای دادن! چه رای بالایی هم آورد! بعد به جای نمایندگی چکار کرد؟ اومد توی ساعت های کاری- البته به قول خودش ساعت های مرخصی - از نمایندگان دیگه عکاسی کرد و روی سوژه مستنداش بعد از خلاص شدنش از مجلس فکر کرد!

میدونی چیه! اصلا چرا من هی دارم اینطوری فکر میکنم، خوب بذار یه جور دیگه نگاه کنم به ماجرا! ببین کدوم اینها اومدن و به مردم گفتن: ما میدونیم ... ایدز داره بیداد میکنه! درصد فحشا داره از اروپا و آمریکای جهانخوار میزنه جلو!تعداد زنان خیابانی اونی نیست که بهزیستی و بهداشت اعلام میکنه! گندم رو هنوز هم وارد میکنیم! سیب زمینی و گوجه و شکر، گرون شده!آمار خودکشی به دلیل عدم اعتقاد به آینده روشن داره افزایش پیدا میکنه! معلم ها گرسنه اند، نه ضد انقلاب! سد سیوند داره دمار از روزگار پاسارگاد و تخت جمشید در میاره!دانشگاه ها شده محلی برای فسقل انداختن! سن شروع مجرمیت اومده پایین! چیزهایی به نام تالاب و منطقه حفاظت شده دیگه معنی نداره! صدا وسیما داره راه رو اشتباهی میره!... یا اینکه همه این دعوای های اصولگرایی و اصلاح طلبی و چپ و راست و میانه و فلان و بهمان، سر در یک ماجرا دارد!!!!

میگم، ولی به جای این نگفتن ها البته، خیلی هاشون این رو گفتن که از امکانات خاص به نفع خودشون سوء استفاده نمیکنن و مردمی میمونن، نمیدونم چرا بعضی وقت ها این سیستم اسکورت و بنز و محافظشون، طعنه میزنه به حکایت مسافرت رفتن جورج بوش!!!

...چرا خوابت برد؟ من که هنوز باقی اش رو نگفتم!!! ببین اگر تو به حرفام گوش نکنی، غمباد میگیرم! من که هنوز نگفتم، حکایت امروز رو و رودر رو شدن با زنی که دردش نان بود به بهای جان!!! و گرگ صفتانی که حتی به دختر ۱۲ ساله اش هم نظر داشتند و .... تازه میخواستم به اینجا برسم که این طرح افزایش امنیت اجتماعی به کجا رسید؟ خود خیاط - ببخشید سردار - هم انگار موقع نماز جماعت افتاده توی کوزه؟ ....

... و من بودم و سیل حرف های ناگفته و چشم هایی که فرو بسته شده بودند از خستگی!!!اینها گفته های من بودند با شمعی که دیگر نبود و در تنهایی وهم انگیز پشت بام و صدای هیاهوی پایتخت، از شرم شنیدن واقعیت ها درحرف های من، چشم هایش را برای همیشه بسته بود...

تا بعد...   

پ.ن : من سعی میکنم که از اصول مورد نظر خودم در وبلاگ نویسی، گذر نکنم و وارد فضای سیاسی نویسی و نقد حکومتی نشم! اما گاه انگار گزیری نیست. به هر حال این متن رو بیشتر اجتماعی فرض کنید تا درگیر با مقوله سیاست و بازی های جناح بندی شده!

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
جمعه هفدهم اسفند 1386
ستون های دین خدا...

فردا باید برم ختم حاجی موحد نیا! ظاهرا چند روز پیش توی راه بندر عباس تصادف کرده و به بیمارستان نرسیده جان داده! وقتی به گذشته خودم و حاجی تو این 7 سال آشنایی فکر میکنم، بیشتر از اونی که به ذهنم خاطرات خوب و هیجان آور بیاد، گوشه و کنایه های کم و بیش مذهبی - دینی حاجی برام تداعی میشه!یه چند تایی اش رو بخونید:

...یه بار که تازه با حاجی آشنا شده بودم و واسه مشورت درباره یه کار فرهنگی باهاش توی یه مسجد قرار گذاشته بودم، وقتی رفتم توی مسجد و اون من رو دید، قبل از اینکه به اصل حرفامون برسیم بهم گفت:ببین فرید جان! این که تو صورتت رو این طوری با آلات حرام صاف میکنی عین کفر میمونه! روایت داریم که فرشته ها از همین محاسن من و تو آویزون میشن و تاب میخورن! تو که دوس نداری فرشته های الهی جایی توی صورت یه بچه مسلمون نداشته باشن واسه تاب خوردن؟؟

... یا یه دفعه دیگه که آخرهای شب حاجی واسه گرفتن چند تا کاست اومده بود در خونه مون، بهم گفت که تشنه ام، میشه یه لیوان آب بیاری واسم؟ وقتی آب رو آوردم و دادم دستش، دیدم که همون جا جلوی در نشست و بعد آب رو نوشید! بهش گفتم : حاجی چیزی شد؟ گفت: نه پسرم، شب باید نشسته آب خورد، روایت داریم که ایستاده آب خوردن توی شب مکروهه!

...راستی اون باری رو بگم که داشتم با یکی از خانوم های همکار درباره یه موضوع، تلفنی بحث میکردم و آخر کلام هم موقع خداحافظی، بهش گفتم: ... قربانت، فعلا خدافظ!  حاجی برگشت رو به من و گفت: این عین کفره که به یه دختر نامحرم میگی قربانت! هر چند که من میدونم قصد و نیتی نداری ولی خوب اینها از شان دین و مسلمونی به دوره!

وقتی یه بار به حاجی خدا بیامرز گفتم که: حاجی چرا این همه رعایت حواشی دین و مستحبات برات مهمه؟ در جوابم گفت: پسرم! مستحبات عین ستون های دینه، همین مسایل کوچیک دیوار  دین رو نگه میداره! هر چی اونها رو رعایت کنی باعث میشی اصل دین زنده بمونه!...  اون روز روم نشد به حاجی بگم که خانوم دومش، - چون چند بار من رو باهاش دیده و فکر کرده که خیلی باهاش جورم - با من تماس گرفته و گفته که به حاجی غیر مستقیم بفهمونم که انصاف نیست تو خرجی دادن بین اون و هووش فرق بذاره! ...خوب شاید این جزو مستحبات و ستون های دین نبوده! چی بگم! خدا رحمتش کنه، حالا که دیگه دستش از دنیا کوتاهه!

تا بعد... 

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه نهم اسفند 1386
حال خواهرت خوبه؟

- عجب سینه هایی داره!جون میده واسه ....

- فکر کنم از این خانوم کرایه ای هاست! داشته می رفته سر کار! ( همراه صدای پوز خنده چند نفر )

-  حامد، اون جعبه رو میبینی؟کادوی ولنتینشه حتما!

- زودتر رسیده بودیم، خودم میرفتم زیر .... اش میگرفتم و کمکش میکردم! ( صدای خنده چند جوان )

- بیچاره پدر و مادرش که الان فکر میکنن دخترشون دنبال درس و تحصیله!

- صدای آژیر آمبولانس....

   

اینها همه دیالوگ هایی بود که در عرض ۵ دقیقه شنیدم، اون هم کنار یه صحنه تصادف! یه دختر بیست و هفت یا هشت ساله، کنار یه پراید سفید، دراز کشیده بود و دور و برش پر بود از آدم هایی که به اصطلاح اومده بودن واسه کمک! البته نمیدونم چرا از شنیده های بالا، حس کمک کردن و همیاری نمی گیرم من! شما چطور؟؟

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
یکشنبه پنجم اسفند 1386
حق مسلم سنتوری...

۱- پشت چراغ قرمز بودم، جایی که همیشه بهتر قدر لحظه ها و ثانیه ها رو با نگاه کردن به تایمر قرمز رنگش میفهمم!

۲ - سنتوری رو پارسال دیده بودم - توی جشنواره – و از همون وقت یه حسی بهم میگفت که ماجرایی شبیه مارمولک در راه است! البته این اواخر دیگه کمتر بهش فکر می کردم و تقریبا دیگه پرونده  این فیلم مهرجویی رو بسته شده میدونستم. حدود دو هفته پیش بود که یکی از بچه ها بهم زنگ زد و گفت: دی وی دی سنتوری رو نمیخوای؟ هاج و واج مونده بودم که فیلم سنتوری از کجا اومده؟ اون هم نه وی سی دی، که دی وی دی اش! چند ساعت بعد که دوستم پیشم بود، دیگه واسم مسجل شده بود که نه کلک همیشگی ویدئو اسکوپ – ضبط از پرده سینما – در کاره و نه یه کپی نصفه و نیمه و بی کیفیت! یه نسخه مطمئن و کامل از اخرین شاهکار مهرجویی. چند روزی از اون اتفاق نگذشته بود که سرو صدای قاچاق فیلم در اومد و خلاصه شاید در یک انقلاب فرهنگی، همه ملت ایران بسیج شدن تا هر چه زود تر و قبل از جمع و جور کردن بازار مکاره دستفروشان بتونن، بعد از حدود هشت ماه از راه اندازی کمیته مبارزه با عرضه و قاچاق محصولات فرهنگی – که به حق خوب هم عمل کرده بود – یک بار دیگر ویدئو سی دی و دی وی دی پلیر خونه شون رو با نمایش یکی از کارهای پر سر و صدای یک سال گذشته سینمای ایران، رونقی ببخشن!اما بعد...

 

 

مضمونی که در سنتوری مهرجویی میتوان دید، تا چه حد توجیه کننده ممنوعیت اکران اون در یک سال گذشته بوده؟ من از نگاه یک بیننده عادی و نه یه مطلع به امور فرهنگی، میتونم بگم که همه آنچه در سنتوری دیدم و درک کردم، حکایت همین دور و بر و همسایه بغلی و روبرو و پشت سری مان است یا چرا این همه دور که چه بسا روایت زندگی تعدادی از آدم های معروفی است که هر کدامشان به نوعی جزو خاطرات و اثر گذاران در شخصیت گذشته و حال ما محسوب می شوند.

کاش در چارچوب های نانوشته اعمال قانون و حقوق مدنی، راهکاری بود تا می شد فهمید، چرا روایت ساده و بی آلایش زندگی روزمره ای که – شاید خیلی وقت ها ناجوانمردانه – همه مان درگیر آن هستیم و واقعیاتش را خیلی بهتر از سکانس های سنتوری لمس کرده ایم، این همه سر و صدا و بگیر و ببند دارد! هست محکمه ای یا نه، هست داد رسی؟؟

۳- این روزها یه حسی دارم نسبت به شنیدن یه جمله! حسی که همراه با حالت تهوع و مقدار زیادی دل به هم زدگیه، نسبت به سوء استفاده ها و بهره بری های غرض ورزانه ای که در سایه مطرح شدن این جمله می شود. گاهی حتی این حس به نقطه ای می رسد که تا آستانه انفجار پیش میروم و پشیمان میشوم از حضور در سرزمینی که عاشقانه، ماندن و تلاش در آن را انتخاب کردم. افکارم بهم ریخت، .... - صدای ....... در جمع مردم ...... از تلویزیون داره میاد: شعار ملت ما چیه؟ انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

 

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب