" بچه ام که به دنیا بیاد، دیگه آخر همه آرزوهامه! چه اتاقی براش آماده کردم، چه وسایلی، اصلا از روزی که دکتر گفته احتمالا پسره، دارم از خوشی روزی هزار بار میمیرم و زنده میشم. شاهین گفته میخواد همون هفته اول تولدش، یه مهمونی بزرگ بگیره و همه همسایه ها و فامیل رو دعوت کنه، مراسم تولد رامتین... اسمشه دیگه، با شاهین خیلی فکر کردیم و بعد از کلی جستجو و این ور و اون ور کردن کتاب و مجله، این اسم رو واسش انتخاب کردیم.خدایی حالا من مادرم که خیلی ذوق دارم ولی شاهین هم انگار که هر روز داره به زندگی امیدوار تر میشه، اصلا یه حال دیگه ایه این روزها! خوب طفلی کلی آرزو داره واسه آینده مون و حالا که داریم سه نفر میشیم، خیلی از شرایطمون داره فرق میکنه.قرار شده شاهین با اجازه صاحبخونه، یه دستی به سر و روی خونه بکشه و شاید یه رنگی چیزی هم بزنه دیوارهارو....

... اون قبلا ها هر وقت به شاهین میگفتم بچه، میگفت : نه، با این اوضاع مملکت بچه میخوایم چکار؟بچه دار شیم و فردا بدبختی اش رو ببینیم؟ اما حالا دیگه نظرش عوض شده، میگه سهام عدالت و پول نفت و از این چیزها قرار شده به همه پرداخت کنن.میگه این سوبسید نفت و بنزین و این چیزها رو هم میدن به خود مردم. خوب ما که ماشین نداریم که بخوایم پول بنزین بدیم، همه اش رو توی یه حساب میذاریم واسه رامتینم تا وقتی بزرگ شد، دستش باز باشه واسه زن گرفتن ( به همراه صدای خنده جمعی ). تازه شاهین میگه این خونه ۹۹ ساله که ثبت نام کردیم، خیالمون رو راحت کرده که دیگه مستاجری نکشیم و بدونیم ما هم مثل این آقا بهرام، صاحب کارش، می تونیم پز خونه داشتن رو بدیم.اصلامیدونی چیه، من میگم از وقتی این .... اومده، خیلی ها نظرشون عوض شده، میگن که فرق داره با بقیه شون. خوب بیچاره یه جاهایی هم اگر مثلا کاری نکرده، شاهین میگه آخه دستاش روبستن، هی بهش فشار میارن، همین دار و دست این ... و چمیدونم بچه هاش و فامیلاش دیگه، نمیذارن کار کنه...
... حالا یه چیز بگم بخندی خواهر، از وقتی خودم حامله شدم، دارم به همه دخترهای فامیل و همسایه هامون میگم که زودتر بچه بیارن، خوب یه وقت دیدی این سهام عدالت و اینها تموم شد، آدم هر چی بیشتر باشه تعدادشون، بهتره! اصلا شاهین میگه: باید یه کاری کنیم که ظاهر خونه مون یه جورایی باشه که دولت فکر کنه ما هم جزو کمیته امدادی ها هستیم... میگه: میخوام یه نامه به ... بنویسم و بگم که وضعمون این طوریه، یه وامی، کمکی و پولی بهمون بدن! مگه همین آقا رحمان نبود، دوستش، زنش زرنگ بود، تا دید که میشه مفتی مفتی خونه دار شد، رفت و دو تا استشهاد محلی و اینها جور کرد که نمیدونم ما خونه نداریم. یه ماه پیش بود شاهین میگفت، انگار قرار شده بهشون از این ۹۹ ساله ها بدن، تازه چی خودشون خونه دارن توی خیابون ...."
مسافرهای مترو کم کم پیاده میشدن و اما گفتگوی این دو زن گرمتر و گرم تر میشد. نوبت به من هم رسید و فرصت پیاده شدن که پیدا کردم، با خودم فکر میکردم، تاوان تحقق نیافتن خواسته های به حق معمولی و ناچیز این زن و امثال او که اینچنین از اینده و آرزوهای دور و درازش، پر گویی میکند، بر عهده کیست؟به یاد حباب هایی افتادم که عمرشون کوتاه است، به اندازه همه آنچه که شنیده بودم و فقط شنیده خواهد ماند.
تا بعد...
خیلی وقت بود ندیده بودمش و توی این مدت تقریبا یک سال، فقط تماس تلفنی داشتیم و همیشه دلتنگ از اینکه چرا دیر به دیر هم رو می بینیم! تازه آخرین بار هم که چه مشقت آور و سخت بود دیدارمون. تصور کن از یه شهر دور و با هماهنگی قبلی بلند شی و بری به شهر دوستت واسه دیدنش، بعد دقیقا زمانی که هواپیمات فرود اومد و تو گوشی ات رو روشن کردی، این پیامک - همون اس ام اس سابق- واسه ات برسه: " سلام. میتونی یه کم طولش بدی و تا شب خونه نیایی، مهمون دارم ". خوب نمیدونم شما اگر جای من بودید چکار میکردید، شاید با اولین پرواز برمیگشتید خونتون و دور اون آدم رو خط می کشیدید! شاید هم حس تنفرتون تحریک میشد و سعی میکردید که یه جوری همون جا بهش بفهمونید که خیلی عوضیه!... اما خوب من کاری که کردم این بود که خیلی محترمانه رفتم و بعد از یه گشت کوچولو توی شهر و خرید یه چند تا جنس دکوری - تنها جنسی که میمیرم براش - با یه تاکسی خودم رو به یه هتل رسوندم و واسه شب اتاق گرفتم.
خلاصه خیلی طولش ندم و جونم براتون بگه که شب رو توی هتل شام خوردم و بعد از یه کم مطالعه خوابیدم و بر خلاف همیشه که گوشی ام رو بعد از ۱۱ شب خاموش میکنم، - به جهت اثبات یه موضوع به خودم - اون رو روشن گذاشتم کنار تختم و خوابیدم. با صدای زنگ گوشی ام از خواب بیدار شدم. ساعت رو که نگاه کردم حدودای ۱۰ بود و خیلی بیش از حد معمول خوابیده بودم. گوشی رو که نگاه کردم، شماره دوستم بود، بی معطلی جواب دادم..... بعد از شرح و تفصیل اینکه چند تا مهمون پشت سر هم واسه اش رسیده و اخرینش رو هم شب نگه داشته وخلاصه کلی چرت و پرت و پاچه خواری، قرار گذاشت که تا یه ساعت دیگه جلوی در هتل باشه.

خوب حالا این تا اینجا، بشنوید از ملاقات این بارمون و بعد از گذشت یک سال.قبل از عید تماس گرفت که دارم میام تهران و خلاصه میخوام که ببینمت و از این حرفا! منم گفتم قدمت روی چشم تشریف بیارید.روزهای آخر اسفند بود و مشغله هام از هر زمانی بیشتر. حس میکردم که وقت کم میارم در طی روز و به هیچ کاری ام نمیرسم.نزدیکی ظهر بود و قرار بود با یکی از بچه ها نهار بریم رستوران و در باره سفر کاری همزمان با تعطیلات عیدمون صحبت کنیم.وسایلم رو که جمع و جور کردم، یه نگاه به گوشی ام انداختم تاپیام هارو چک کنم - قابل توجه اونها که همیشه میخورن یه پست پیام گیر گوشی من - و اگر کسی منتظرمه تماس بگیرم باهاش. دیدم شماره اش افتاده و پیام گذاشته: " سلام. تهرانم. میردامادم. ظهر میرم پیش یکی از بچه ها و عصر بهت زنگ میزنم بیایی دنبالم. قربانت ."
همون وقت بهش زنگ زدم و جواب نداد. یک ساعت بعد. دو ساعت بعد. شب... و هیچ خبری نشد که نشد.نگران شده بودم و داشتم از نارااحتی اینکه کجاس حرص میخوردم. دیدم گوشی ام زنگ خورد و خودش بود. با کلی بد و بیراه و اخم و ناراحتی بهش گفتم که هر جا هستی بمون تا بیام دنبالت که برگشت گفت: نه نیا، یکی از بچه ها شب مهمونی داده بهمون، شب خودش می رسوندم.بهت زنگ میزنم.
خلاصه اون شب و دو شب بعدش هم گذشت و ما این دوست محترم رو فقط به اندازه یک وقت خواب از شب تا به صبح ملاقاتشون کردیم و در این حد که برام گزارش ملاقات های روزانه اش رو بده. بد نیست شما هم مطلع بشید از برنامه های کاری روز اول ایشون از زبون خودشون:
.... ببین فرید، اون روز که اومدم، توی فرودگاه تا خواستم بهت خبر بدم که بیایی دنبالم، دیدم که لیلی - شماره یک - با یه دسته گل بزرگ همراه با دختر خاله اش اومدن استقبالم. خوب نمیشد که همون طوری ولشون کنم. رفتیم خونشون میرداماد و خلاصه نهار و تشکیلات و بساط و اینها. عصر ساعت ۵ بود انگار، بهاره - شماره دو - اس ام اس داد که منتظر تماستم. منم که بهش زنگ زدم گفت بیا پارک ملت و من هم رفتم اونجا. یه دوری که با هم زدیم گفت میخوای برو بچ رو جمع کنم دور هم تا امشب بترکونیم؟ خوب من هم دوس داشتم دیگه. خوب اون هم شام بهم داد و هم حال کردیم و هم اینکه رسوند من رو درخونه تو، تازه میگفت شب بمون.
... از اینجا به بعد رو من میگم: صبح روز بعد، یعنی ساعت ۱۰ ،شقایق - شماره سه - میاد دنبالش برن تهرون گردی و خلاصه تا ظهرش رو با اون بوده و بعد نهار میره خونه استاد موسیقی اش و خلاصه سر بزنگاه کلاس استاد بوده و اقا چشمش میافته به یکی ازدخترهای کلاس و بعد از مقدار متنابهی مخ زنی واسه شب قرار میذارن - شماره چهار - و بعد از شام واسه فردا نهارش هم قول میده.شب رو میاد خونه و صبح میره سراغ یه کار اداری و خلاصه ظاهرا اونجا با یکی از خانوم های اون اداره یه کم صمیمی میشه - این طور که خودش میگفت، از راه همزبانی با اون خانوم نمک میریزه - و قرار میذارن که بعد از ساعت ۵ اون خانوم رو - شماره پنج - توی یه کافی شاپ ببینن و اون درباره تلاش هاش درجهت حمایت از زبان مادری و این جور چیزها بگه! ظهر رو هم که عرض کردم با همون دختر کلاس موسیقی قرار داشتن و به این ترتیب سه روز حضور ایشون در تهران، چنین پربار به اتمام میرسه و جالب اینکه به قول خودش میگه یه چند نفر دیگه هم قرار شده تلفن بزنن و منتظرشونه. من واسه شما پنج نفر رو شمردم که در طول سه روز در راستای پر کردن اوقات فراغت ایشون فعالیت کردن. کم و بیش باید حدس زده باشید که مهمون های سال پیش ایشون، - که به خاطرشون من رو پیچوند - از همین دوستان و البته از دختران دانشجویی بودند که به وفور در مدت این ۶ سال رفاقت، دیدم که توی دست و بالش زیاد داره.
نمیدونم چی باید گفت درباره چنین ساختارهای اجتماعی و فرهنگی که کم نیستند در دور و بر همه ما! خیلی جالبه که بعضی وقت ها ما دادمون در میاد از عدم وجود تعهد و نبود صداقتی که این روزها کمرنگ ترین واژه بازار نقالان است. هم من و هم شما حتما این رو میدونیم که گفته مشترک دوست من به همه اون دخترکان بیچاره و با چاره اینه که: " من فقط تو رو دارم و این میتونه یه عشق افسانه ای باشه!!! "
تا بعد...
پ.ن: این دوستم بچه مایه داره، کارش هم اینه که یه شرکت تبلیغاتی داره توی یه خیابون معروف همون شهرشون ولی خوب مشغله اش اینه که به جنس مخالف مهربونی کنه!

