تبليغاتX
چند کوچه بالاتر
شنبه بیست و دوم تیر 1387
فردا هرگز نمی میرد...

خوب واسه اون سخت بود که یه دفعه بخواد به شرایط جدید عادت کنه! از شهریور ۸۱ تا همین اواخر، همه فکر و روح و روان و خواب و بیداری اش مجید بود و حالا باید همه چی اش رو عوض میکرد و به یه اسم تازه می رسید: هومن!

هومن آخرین خواستگارش بود و اینقدر شرایطش به اون ایده آل خانواده اش نزدیک بود که دیگه باید به این فکر میکرد که هومن شاید تا چند روز دیگه میشه تنها مرد و تکیه گاه زندگی خصوصی اش!البته خودش هم بعد از چند جلسه ای که با هومن حرف زده بود، دیگه موردی نمی دید که بخواد مخالف ازدواجشون باشه، اما هنوز این تردید و تصور زندگی بدون وجود مجید براش مثل یه فاجعه بود، فاجعه ای که شاید به قیمت شروع یه بحران عاطفی تو شروع زندگی متاهلی اش، براش تموم می شد!

اصلا دلش نمی خواست به روزی فکر کنه که توی اون روز مجید دیگه براش شده باشه یه خاطره دور و کس دیگه ای جای اون رو گرفته باشه! البته در لابلای این فکر ها همیشه باید به این نتیجه هم میرسید که این مجید بود که بازی تلخ جدایی رو از دوسال قبل راه انداخته بود، از همون زمانی که رفته بود و به قول خودش به زور و اجبار خانواده اش ازدواج کرده بود و تا مدت ها این موضوع رو ازش مخفی نگه داشته بود تا روزی که این خبر اتفاقی فاش شده بود!

هر چند که تا مدتی رابطه ها قطع شده بود و همه چی تموم شده به حساب می اومد، اما این مجید بود که باز با کوله باری از آرزوها و افکار تازه برگشته بود و این نوید رو میداد که چون ازدواجش از روی اجبار بوده، به همین زودی ها جدا میشه و همون رویاهای دو نفره شون رو باز سر و سامون میدن تا به هم برسن و چقدر سخاوتمندانه قبول کرده بود این حرف های مجید رو، با اینی که میدونست رسما خیانت کرده بود بهش!!!

از اون روزها هم دو سال میگذره و مجید جز وعده و وعید کاری نکرده و قدمی برنداشته! البته به ظاهر معلومه که توی زندگی مجید با اونی که به قول خودش به زور توی کتش کردن، تفاهم و مهربونی نیست، اما خوب تا کی صبر و تحمل و مقاومت در برابر خواسته های خانواده و خواستگارانی که هر کدام شرایطی دارند و باید به دلیلی کنارشان گذاشت!

از اعماق جان میدونست که مجید خاطرش رو خیلی میخواست و حاضر بود براش جون بده ولی دیگه کاری نیمشد کرد، این بار موضوع جدی تر از این حرفها بود و باید برای یک بار هم که شده بود، منطق رو از احساس جدا میکرد!

اون باید به روزهایی فکر میکرد که از اول تا اخرش با هومن شروع و تمام میشدند نه با مجید! اون باید به این فکر میکرد که همیشه زندگی بر مرام و منطق چیزهایی میگرده که شاید دوست داشتنی های اون یا همه آرزوهای دور و دراز و دست نیافتنی مجید، درونش محو میشه!اون باید به این فکر میکرد که راه به انتها رسیده برای بودنش با مجید! اون باید فکر می کرد...

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
خاطرات ماسه ای...

آروم آروم تو ساحل که قدم میزدم، سر و صدا و حال و هوای آخرین باری که با هم اومده بودیم لب دریا، اومده بود توی ذهنم. یاد اون موقعی افتادم که مثل بچه های کوچیک، دنبال هم کرده بودیم و اون هی برمی گشت و به من نگاه میکرد و از این که دارم دنبالش میکنم، شادی میکرد. بعدش، همون وقتی که از خستگی رو ماسه ها ولو شدیم، یه نگاه کرد به من و یه نگاهم به رد پامون روی ماسه ها و بهم گفت:

کاش این رد پاها رو اب دریا پاک نمیکرد تا واسه همیشه یه سندی باشه از روزهای خوب با هم بودنمون! منم در جوابش گفتم:

فکر نمیکنی این فکر کمی خامه!خوب آدم میتونه با نوع رفتار و پاک بودنش همیشه خاطره های خوب و دوست داشتنی از همچین روزهایی رو واسه خودش یاد آوری کنه!!

گفت: اه، بابا تو هم چقدر فکرت سنگیه!اصلا میدونی چیه!میخوام این ماسه ها رو که به کف پاهام چسبیدن، نشورم تا با خودم بیارم تهران، بعدش برم اروم اروم بریزمشون توی یه ظرف قشنگ و یه کم بهشون ادکلون بزنم، بعدش هم بذارشمون توی ویترین اتاقم تا هر وقت که میبینم و بوشون میکنم به یاد امروز بیافتم و روزهای خوب گذشتمون...

الان سال ها از اون روزها میگذره و وقتی این روزها تک و تنها لب ساحل قدم میزنم، چقدر واسم مسخره است اون خاطرات و حرف هایی که اون موقع ها ازش شنیدم.این تابستون هم که تموم شه، تقریبا ۴ سالی میشه که ازش بی خبرم! بهش خوش بگذره با اونی که الان دوستش داره، فقط خدا کنه اون ظرف شیشه ای ماسه ها رو شکسته باشه!!!

 تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب
یکشنبه نهم تیر 1387
کلیله و دمنه مدرن...

گاهی حس میکنم به اندازه برخی از چارپایان - البته بلا نسبت خوانندگام محترم - از زندگی درک میکنیم و می فهمیم و لذت میبریم. صبح را به امید اینکه کارمان خوب و پر رونق باشد، اغاز میکنیم و هنگام تاریکی وقتی به خانه می رسیم، به امید اینکه کار فردایمان هم بهتر از امروزش باشد - البته اگر امروزش خوب بوده باشد - بعد از لختی با خانواده بودن به رختخواب میرویم و این قصه سر دراز و اما تکرار ی دارد برای بسیاری از ما!

 

حکایتمان شده، گزیده ای از قصه های شیرین و خواندنی کلیله و دمنه که این روزها بهتر میفهمم چرا نویسنده هنوز ناشناسش، حیوان ها را برگزید برای روایت همه آنچه که حتی انسان های امروزی، بیشتر درگیرش هستند تا آدمیان باستان!!! 

زندگیمان - یا شاید بهتر بگوبم، زندگیم - شده روایت ساده و تراژیکی از کار و کار و کار...

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب