به آخر خط رسیده بود، این رو خودش گفته بود، بارها! از همون اول هم مشخص بود که اهل این کارهای سخت نبوده و به جبر روزگار درگیر این سرنوشت شده.چند باری که باهاش هم کلام شده بودم، جز چند تا جمله خشک و خالی و بی سر و ته - که نشون دهنده این بود که خیلی نمیخواد از درونش بگه - چیزی تحویلم نداده بود.
مدت ها بود که به عنوان ضامن به یکی از بانک ها معرفی ام کرده بود و منتظر بود که یه دو میلیونی بیاد دستش تا باهاش حساب و کتاباش رو سبک تر کنه. تو همون روزهای درگیری کار بانک و ضامن و سند و سفته و امضا، چند باری صحبت کردنش رو با گوشی اش به دقت گوش داده بودم، بیشتر جمله هاش در حال و هوای مهلت گرفتن و اینکه کسانی باید صبر میکردند و مال مردم خور نیست و از این جور چیزها بود. البته در این گیر و دار با اینی که خودم هم وضع مالی درستی نداشتم - به لطف و مرحمت مدیران مالی سازمان و سایر عزیزان مرتبط- یک بار بهش گفته بودم که اگر بخواد من یه مقدار پول براش جور کنم، اما غرور و شخصیت ذاتی اش مانع از این شده بود که بذاره ادامه حرفام رو بهش بگم و همیشه با این جمله دهن من رو بسته بود که : " آقا، من نمیخوام دیگه بدهکار کسی باشم! " و جای اصراری برام باقی نذاشته بود.

یادمه یه بار خانومش - که به نظر یه دختر ساده و حدودا بیست و دو سه ساله به نظر می رسید - اومده بود سراغش که با هم جایی برن. هیچ وقت فراموش نمیکنم لحظه ای که نگاهش به نگاه اون دخترک بیچاره گره خورد، یه لحظه حس شرم رو توی چهره اش خوندم. شرمی که شاید اگر فرداش بهم دلیلش رو نمی گفت، هیچ وقت عمق تلخی بعضی از روزهای زندگی رو درک نمیکردم. اون بهم گفت که اون روز با خانومش قرار بوده که برای پرداخت اجاره خونه، برن و آخرین النگویی که در دست اون دختر بیچاره بوده رو بفروشن.
دیشب اما وقتی موقع خداحافظی و رفتن به خونه بهش گیر دادم که، " عماد واسه چی نمیخوای حرف بزنی؟بابا بگو شاید بشه مشکلاتت رو حل کرد " با یه حالت عجیبی بهم نگاه کرد و گفت : " آقا دارم زیر بار زندگی میشکنم! همین جمعه باید خونه رو تحویل صاحب خونه بدیم، دیگه جایی نداریم واسه زندگی!باید برگردیم بریم شهرستان خونه بابام!باید آواره بشیم از این خونه به اون خونه... "
چیزی نداشتم بهش بگم، نه دلخوشی و نه حتی جمله ای که بتونم باهاش کمی از سنگینی غمش رو کم کنم و زمانی به خودم اومده بودم که اون رفته بود و سایه اش توی تاریکی کوچه گم شده بود.میدونستم که اون دیگه نمیتونه تحمل کنه و دیگه صبری براش نمونده، اما مقصر این ماجرا کی بود؟عماد، زنش، جامعه، دولت، من یا تویی که این حرف ها رو میخونی؟ کی میتونه بگه چند تا ازین آدم های به اخر خط رسیده مثل عماد دور و بر ما وجود داره؟
تا بعد...
مامانم در حالی که یه دستمال دستش بود و به شیشه در و آینه و این ور و اون ور تاقچه میکشید میگفت: " همه این جور زن ها رو باید یه شبه جمع کرد و همشون رو با هم آتیش زد! چه موجوداتی هستن اینها، یه مشت کثافت، یه مشت آدم هرزه!خدا نسلشون رو ریشه کن کنه ایشالا!!! چقدر هم خودش رو خوب نشون میداد زنیکه، تا آدم رو توی کوچه میدید میاومد جلو و سلام علیک و حرف های قلمبه سلمبه درباره گرونی و نمیدونم وضع زندگی و اینکه نمیدونم شوهرم الان رفته عسلویه داره کار میکنه... خدایی نمیدونم چرا هر کی میخواد بگه شوهر بی غیرتش یه جای دوریه که حالا حالا ها خبری ازش نیست، میگه رفته عسلویه کار کنه! خدا الهی که ریشه کنت کنه زن که یه محل رو به گند کشیدی...راستی شنیدم با این پسر جمیله خانوم هم ارتباط داشته، چند تا از زنهای همسایه میگفتن چند بار دیدنش که از خونه اونها اومده بیرون!!! .... حالا باز جای شکرش باقیه که گرفتنش، فکر کنم اعدامش کنن نه؟؟خوب حقشه، اخه زن نونت نبود، آبت نبود دیگه جن.ده بازی ات چی بود آخه!!!... "

خوب من داشتم مثل یه آدمی که فقط گوش داره واسه شنیدن و نه زبانی واسه همراهی، هاج و واج به مامان نگاه میکردم و در افکار خودم سیر میکردم، ولی خوب نمیدونستم اگر مامان بفهمه که شهلا - همون زن همسایه مون که پلیس گرفتش - اون دو سه باری که اومده بود خونه ما، وقتی رفته بود حموم دوش بگیره، از حوله اش استفاده کرده بود چه حالی بهش دست میداد...
تا بعد...
پ.ن ۱: اینها بخشی از حرفهای رضا - دوست اصفهانی ام - بود که دیروز داشت با آب و تاب از ماجراهای هفته قبل محلشون می گفت!!!
پ.ن ۲: نه پسر امامزاده ام و نه نواده مریم مقدس! من هم مثل همه آدم های دور و برم گرفتار روزمرگی و حتی برخورد با بسیاری از شهلاهای شهر و محله ام هستم اما من در این نوشته هیچ گاه نه نقدم به رضا بود و نه به رفتار شهلا و نه تبرئه خودم از کرده ها و ناکرده های زندگی ام!!! کاش همه مان آنی را که باید میدیدیم، نه اینکه به صرف واژه ها نظری بدهیم!

