گفتم: یادش بخیر اون قدیما که تازه کار بودم، یه زمانی موقع ضبط برنامه ها، منشی صحنه مون - که یه خانوم هم سن خودم بود - هی گیر میداد که چرا شما موقع خوندن پلاتو زبون میزنید - یعنی هی لبت رو با زبونت خیس میکنی - و بعد در جلوی همه بر و بچ و عوامل برنامه، یه صحنه خیلی مضحک رو در نقد کار من اجرا کرد. به ابن شکل که اومد وسط دکور استودیو و به حالت یه قورباغه خیز برداشته روی زمین نشست و شروع کرد به حرف زدن:
" سلام ... ( زبونش رو در اورد و باز برد تو دهنش ) من یه قورباغه ام ( باز همون کارو تکرار کرد) من دارم پشه میخورم ( باز زبونش رو دراورد ) من خیلی پشه دوست دارم ...

... و در همین حالی که اون داشت این رل خنده دار رو به خاطر تمسخر من اجرا میکرد، خودم داشتم به این فکر میکردم که کی میشه من یه حال اساسی به این موجود نا مهربون بدم و خدا هم که خیلی من رو دوست داشت در یک اقدام انقلابی زمینه اش رو پیش اورد تا من چند ماه بعد بتونم حالش رو اساسی جا بیارم و یادش بندازم که چیزی که عوض داره گله نداره!! ...
از تعریف این قضیه خیلی خوشش اومده بود و داشت جلوی خنده قشنگش رو به زور میگرفت. از خنده اون خودم هم به خنده افتادم. تو همین حال یه دفعه سکوت کرد و گفت : قورباغه من میشی تا همیشه؟؟
تا بعد...
" گفتم: بابا اینکاره عجب تیتراژی بود، تو از کجا میاری این همه ایده رو؟
گفت: تو که مریم رو میشناسی! خوراک همچین سوژه هاییه... تا صبح نشست کنارم تو دفتر و کلی کاست و سی دی ابزار و فیلتر و بالا پایین کرد تا تونستیم این رو در بیاریم! "
همیشه به مرتضی حسودیم میشد که چقدر عاشقانه از دوستی اش با مریم حرف میزد و توی این مدت ۵ سال همیشه این دو تا لازم و ملزوم هم دیگه بودن یا بهتر بگم که مکمل همدیگه! از همون روز برفی که واسه اولین بار مریم رو توی جمشیدیه دیدیم که داشت با چند تا از بچه های دانشگاهشون، از اتفاقات یه روز برفی در پارک، سوژه برای نقاشی جور میکردن تا همین امروز که اون رو یکی از بهترین ایده پردازان ترکیب نقاشی و گرافیک تلویزیونی میدونم، همیشه اعتقادم این بوده که این دختر روز به روز داره بیشتر به اون اوج تکامل هنری خودش نزدیک میشه و در این وادی چه امتیازهایی که نصیب مرتضی نشده بود...کلی مقام و دیپلم و تندیس و نمیدونم جایزه از بهترین و معتبر ترین جشنواره های داخلی و حتی دوبار تقدیر از اونها در مراسمات و برنامه های خارج از کشور!

برای من این اتفاق - یعنی این طور دوست شدن ها و ایجاد رابطه ها- همیشه یه تابو بوده تا اونجا که خیلی وقت ها از نزدیک شدن به این نوع روابط - هر چند صرفا کاری و اندکی احساسی - فراری بودم و اون خصلت ترس و بی عرضه گی رو برجای گذاشتم ولی فارغ از این افکار همیشه به این اعتقاد داشته و دارم که کنار هم قرار گرفتن دو تا موجود از جنس آدم فقط برای نتیجه بخشی یه رابطه مهم نیست، از اون مهم تر اینه که این دو تکه پازل در بهترین و مناسب ترین محل ممکن با هم ترکیب بشن! تو همین رابطه بین مریم و مرتضی، وجود روح صبور و پر کنکاش و جستجو گر مریم در کنار روحیه خستگی ناپذیر و نو گرای مرتضی باعث شده که در عالم دوستی - و نه در عالم زندگی مشترک و ازدواج - یک زوج هنری و به شدت موفق شکل بگیره! زوجی که من یکی از هزاران نفری هستم که با دیدن و شنیدن کار ها و تولیداتشون، از ته قلب براشون آرزوی موفقیت بیشتر دارم.
البته شاید بد نباشه که این رو هم بگم که مرتضی و مریم - بنابر بر دلایل خودشون - هیچ وقت نمیخوان با هم ازدواج کنن و تصمیم دارن تا همیشه با هم دوست بمونن و این راه رو به خیلی از دوستان دور و بر و از جمله خود من هم توصیه میکنن!
تا بعد...

