هنوز هم گفته های مینو عارف نتونسته بود توجیهم کنه که این حرف ها چه ربطی میتونه به من داشته باشه یا اینکه به من سرنخی بده از کمکی که میتونم بهش بکنم!!! اما خوب یواش یواش داشتم به هیجان حرفاش نزدیک میشدم و دوست داشتم بدونم اون پسره - یعنی امیر اثباتی - چرا یه دفعه از خونه رفته بوده بیرون:
... یه لحظه با تمام سرعت به طرف در دویدم و تا اون بیاد در رو ببنده، پیش دستی کردم و در رو با دستم گرفتم تا بسته نشه. برگشت به طرفم و نگاهم کرد.با نفس نفس بهش گفتم: کجا میری؟ یه لبخند تحویلم داد و از پله رفت پایین! با صدای نسبتا بلندی باز گفتم: کجا داری میری؟ و اون به پایین رفتنش ادامه داد و از جلوی چشمام محو شد...با حالتی شوک وار برگشتم توی خونه و در رو هم بستم و جالب اینجا بود که دیدم هانی و مسعود حتی با شنیدن این سرو صدای من هم از اتاق بیرون نیومدن.رفتم و روی یه مبل نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم و به فکر فرو رفتم، فکر اینکه چرا امیر رو درست تحویل نگرفته بودم! اصلا چرا اومد که حالا اینطوری بره و هزاران فکر دیگه که یه دفعه با صدای زنگ در آپارتمان به خودم اومدم...با عجله به سمت در دویدم و از چشمی بیرون رو نگاه کردم، باورم نمیشد، امیر بود، اون برگشته بود!!! در رو باز کردم و بی هیچ فکری پریدم توی بغلش و در همین حال صدای شکستن بطری های دلستر که امیر همراه غذا از پایین تحوبل گرفته بود و با حمله من از دستش در رفته بود، توی راهرو ساختمون پیچید...
اون روز رو بهترین روز زندگیم میدونم، روزی که با تصمیم هانی و مسعود و با تلاش های زیاد مسعود، من امیر رو در آستانه بهار بیستم زندگیم هدیه گرفته بودم. روزی که با هم بودیم و گفتیم و خوردیم و خندیدیم و من حتی یک لحظه به یاد درس ها و امتحانم نیافتادم و روزی رو که شبش رو در آغوش بهترین پسر زندگیم به صبح رسوندم...
حرفاش به اینجا که رسید، با دستمال ته مونده اشک های روی گونه هاش رو پاک کرد و گفت: آقای کیا، میشه یه کم آب برام بیارید؟ و من هم که دیگه آروم تر شده بودم، از جام بلند شدم و به طرف آشپزخونه دفتر رفتم و یه لیوان آب براش بردم.آب رو که خورد بلند شد و یه عکس از توی کیفش در آورد و بهم داد. عکس رو که ازش گرفتم گفت: می بینی چه قشنگه؟ مثل ماه میمونه، بیخودی که عاشقش نشدم!... ومن حیران از این جمله های اون و حسی که توی حرفاش نسبت به امیر وجود داشت! بهش گفتم:خوب بعد از اون روز چی شد؟ یه مقدار دیگه آب خورد و ادامه داد:
...امیر دیگه از اون به بعد تقریبا هر شب خونه من بود و من دیگه تنها نبودم. بعد از یه مدتی به پیشنهاد من، همه وسایلش رو از خوابگاه دانشجویی جمع کرد و آورد اونجا، خوب امیر بچه اصفهان بود و توی خوابگاه با چند تا دانشجوی دیگه زندگی میکرد.ما دیگه با هم شده بودیم یه زوج و تقریبا تمام روزمون رو مگر زمانی که کلاسمون فرق داشت، با هم بودیم.توی یه مدت کوتاه دیگه کامل امیر رو شناخته بودم و حتی حاضر نبودم یه لحظه ازش دور باشم. جالب بود اوقاتی هم که میخواست بره اصفهان به خانواده اش سر بزنه هم من باهاش میرفتم و شب ها رو خونه یکی از بچه های دانشگاه که اونم اصفهانی بود میگذروندم. دیگه توی دانشگاه هم همه فهمیده بودن که من و امیر با هم دوستیم و اون همیشه کنارمه.
اما اون چیزی که الان باعث شده من بیام سراغ شما و مزاحمتون بشم، اینه که از الان به بعد میخوام بگم. با گذشت حدود یک سال از رابطه من و امیر ما دیگه خیلی به هم نزدیک شده بودیم و تقریبا به این نتیجه رسیده بودیم که باید با هم ازدواج کنیم اما در کنارش این قرار رو گذاشته بودیم که تا بیست و پنج سالگی من صبر کنیم. توی همون ایام بود که من با خوندن یه مطلب توی یه مجله خارجی، یه فکر عجیب به سرم زد. داستان اون مطلب این بود که یه زوج تایوانی برای اینکه یه جور تنوع توی زندگیشون به وجود بیارن، تصمیم گرفته بودن به هر جا که سفر میکنن و یا هر موقعیت خاصی که براشون به وجود میاد، حالا توی هر شرایطی، سخت یا معمولی، با هم صکص داشته باشن و بعد فیلم و عکس اون صکص رو هم بردارن تا در بلند مدت بتونن یه ارشیو صکصی از خودشون و با سبکی تازه و به عنوان رمانتیک جلوه دادن عشقشون، بسازن! و در کنار اون مطلب چند تا عکس هم از اونها توی حالت ها و جاهای مختلف چاپ کرده بودن. من چند شبی به این موضوع فکر کردم و بعد که از حسم مطمئن شدم تصمیمم رو با امیر در جریان گذاشتم. خوب برای اون هم عجیب بود این حرف ولی وقتی که اون مطلب رو خوند، با اینی که هنوز هم شک و تردید توی گفته هاش بود، اما به خاطر من قبول کرد و از همون روز هم شروع کردیم و اولین مکانمون هم بالکن منتهی به پشت بام آپارتمان خودمون بود. وای من که قلبم اومد توی دهنم تا کارمون تموم شد و امیر هم دوربین رو از روی زمین برداشت. خوب میدونید اگر کسی توی اون لحظه هوس میکرد که بخواد بره روی پشت بام چه افتضاحی میشد؟
من که تا اینجا ساکت بودم و گوش میدادم به حرفاش، حس کردم که یه مقدار فضا داره رو به سمت یه حالت ناخوشایند میره، واسه همین بهش گفتم: خوب، حالا من باید چکار کنم برای شما؟ گفت: خوب صبر کنید تا ادامه اش رو هم بگم که چی شد... و ادامه داد:
... چه جاهایی که ما نرفتیم! دستشویی یه هتل توی اراک، پارکینگ یه ساختمان اداری توی اصفهان، آسانسور یه بیمارستان و خیلی از جاهایی که همشون رو رفتیم و عکس هاش هم توی این سی دی که بهتون دادم وجود داره تا باور کنید حرفام رو. اگر فیلم هاش رو هم بخواهید، به این شرط بهتون میدم که کمکم کنید!!!

من از گفتن این جمله های آخرش جا خوردم و گفتم: خانوم عارف شما فکر نمیکنید که اشتباه اومده باشید؟ من واسه چی باید این حرفهای مسخره شما رو باور کنم و چه نیازی هست که اصلا من فیلم های این کار رو هم از شما بگیرم و بعد هم چه معنی داره شما شرط هم میگذارید واسه تحقق اهدافتون؟؟ لطف کنید که همراه همه وسایلتون از اینجا برید، اصلا من نباید تا اینجا هم با شما هم کلام می شدم!... وقتی این حرف ها رو با لحن به شدت جدی من دید و شنید، با یه حالت حق به جانب رو به من کرد و گفت:
... نه، من اشتباه نیومدم!اگر شما آقای فرید کیا، نویسنده وبلاگ چند کوچه بالاتر باشید باید از من حمایت کنید! مگر شما نویسنده مجموعه داستان های دختران سرزمین من نیستید؟ مگر شما حکایت های واقعی هزاران زن و دختر مفلوک و بی سر پناه و همه کسانی رو که به نوعی باهاشون آشنا بودید رو توی این چند سال به طرق مختلف به گوش هم سن و سال هامون نرسوندید؟ پس حالا من هم یکی از اونها! شما باید به حرفام گوش بدید! میفهمید ؟باید...
و این بار این من بودم که واقعا حرفی برای گفتن نداشتم! و او اینطور ادامه داد:
ما با هم خیلی خوش بویدم و تا تونستیم به جاهای مختلف سفر میکردیم و ارشیومون رو اضافه، تا اینکه توی یه صانحه تصادف، من امیرم رو از دست دادم و خودم هم واسه سه ماه توی بیمارستان بستری شدم. اون هم وقتی که دیگه بهترین اوقات رو با هم داشتیم...
و در همین حال بغضش ترکید و من هم با دیدن اون حالش از اتاق اومدم بیرون...توی سالن دوتا از بچه ها نشسته بودن و از شکل و شمایلشون مشخص بود که خیلی حساس شدن که اون خانوم کیه و با من چکار داره.توی اتاق اون وری رو که نگاه کردم، شاهین رو دیدم که مثل بچه آدم نشسته و داره کاری رو که گفتم انجام میده و جالب بود که برخلاف همیشه که موقع کار از آهنگ های گروه تاتو گوش میداد، این بار توی سکوت و با یه سیگار روشن گوشه لبش داشت کار میکرد!!!به خاطر اینکه متوجه من نشه که دارم نگاهش میکنم باز برگشتم توی اتاق و در رو بستم. خانوم عارف دیگه گریه نمیکرد ولی صورتش رو یه سایه سیاه رنگ که از اثر آرایش چشمش بود، پوشونده بود. من نمیدونستم باید چی بهش بگم و چطوری ازش بخوام که حرفاش رو تموم کنه و از اونجا بره. واقعا هیچ دلیلی هنوز پیدا نکرده بودم واسه اینکه همه این حرف ها به من ربط داره! خودم رو آماده کردم که با یه جمله پایانی بهش اعلام کنم که باید بلند شه و بره از دفتر که اون پیش دستی کرد:
ببینید آقای کیا، من هیچ انتظار خاصی از شما ندارم ولی فقط میخوام که به حرفم تا اخر گوش کنید.من دوس دارم به خاطر امیدی که از دست دادم و به خاطر آرزویی که با امیر شروعش کردیم، شما اسم من و امیر رو هم به عنوان یکی از نوشته های وبلاگتون یا یکی از مطالب مجموعه دختران سرزمین من، به یادگار بسپارید تا این عشق قشنگ من و امیر، این فحشای رمانتیکمون، از یاد ها نره...
تا دم در بدرقه اش کردم و اون هم کلی ازم معذرت خواهی کرد و رفت. من مونده بودم و کوله باری از تفکر، تفکر به اینکه من چرا باید این ماجرا رو می شنیدم، یا اصلا چرا اون باید میاومد سراغ من؟ اصلا مگه خودش نمیتونست یه وبلاگ درست کنه و همه این ماجرا رو خیلی مفصل تر و بهتر از من به یاد ها بسپاره؟! وقتی بلند شد بره گفت که چطوری با وانمود کردن خودش و دختر خاله اش به عنوان دخترانی که من سال ها قبل توی یه پایان نامه دانشجویی بهشون ایده داده بودم، شاهین رو مجاب کرده بوده که نشونی دفتر رو بهشون بده! و تازه اونها با شاهین قرار گذاشته بودن که اول اون رو ببینن و بعد اگر اون مطمئن شد، اونها بتونن من رو ببینن! وقتی بهش گفتم که هیچ نیازی به وجود اون سی دی و آوردن فیلم ها نیست و من در باره این درخواستش فکر میکنم، در جواب گفت: من الان که اینها رو به شما گفتم دیگه حس راحتی دارم، هر طور که صلاح میدونید...
تا بعد...
پ.ن ۱: من رو ببخشید که اینقدر طولانی این پست رو به آخر رسوندم. حس کردم که دیگه مطلبی رو واسه یه نوشته دوباره نگذارم و با حذف بخش هایی از این مطلب اون رو به پایان رسوندم.
پ.ن ۲: خانوم عارف واسه پست دیروز یه کامت خصوصی گذاشته بودن و ازم تشکر کرده بودن. من هم همین جا این رو هم به ایشون و هم به همه کسانی که نسبت یه نوشته های " دختران سرزمین من " شناخت ندارن میگم که اون چیزی که من در کلام و نوع نگارشم توی اون مضمون دارم با هدف و نیت خانوم عارف تفاوت فاحشی داره و با نوشتن این مطلب نه تنها به درخواست ایشون توجهی نداشتم که فقط خواستم گوشه ای از دنیای عجیب و غریب آدمها و هم سن و سال های خودمون رو به نظاره بنشینیم. البته من به روح امیر احترام میگذارم و به هر حال میدونم که شاید برای خانوم عارف خیلی مهم باشه که چی برشون گذشته، اما من دلایل خودم رو برای نگارش این پست داشتم نه به دلیل درخواست ایشون!
تو حال و هوای تعریف کردنش بودم که در اتاق رو زدن. بلند شدم و در رو باز کردم و دیدم که شاهین پشت دره. با یه حالت خاص نزدیک به خجالت آروم آروم شروع کرد به حرف زدن: " ببین فرید جان من در مورد مشکل این خانوم مقصر نیستم.ببین اون چیزی که باعث شد من به این " ... نذاشتم حرفش رو ادامه بده و بهش گفتم: شاهین برو اون چهارتا کاست آخر کار شمال رو بازبینی کن. تا من بیام شات لیستش رو در بیار... و در همون حال در اتاق رو روی شاهین بستم و برگشتم روبروی اون دختر، یعنی مینو عارف! .. بهش گفتم: خوب ادامه بدید خانوم!
... من نمیتونستم اون چیزی رو که میبینم باور کنم، شاید هیچ وقت همچون صحنه ای در طول زندگیم دیگه رخ نده! در مقابل من و در درگاه ورودی آپارتمانم، قشنگ ترین پسر دانشگاه ایستاده بود، کسی که بارها و بارها شده بود آرزو کرده بودم ای کاش میتونستم یه شوهر جذاب و با ابهت مثل اون داشتم باشم و همیشه هم به خودم گفته بودم که آرزو بر جوانان عیب نیست! اسمش امیر اثباتی بود و هم ترمی خودم بود. چند تا از واحد هامونم کلاسش یکی بود و میتونستم گاهی سر کلاس از دیدنش لذت ببرم. یادمه خیلی وقت ها شده بود توی جمع های دخترونه توی حیاط دانشگاه حرفش که پیش میومد از سرحسادت اینکه دوس نداشتم هیچ کی درباره مرد آرزوهای من حرفی بزنه، از بچه ها کناره میگرفتم و میرفتم یه گوشه دنج توی افکار خودم غوطه ورمیشدم. البته درباره اون و اینکه خیلی دوس دارم بهش نزدیک شم بارها با هانی حرف زده بودم ولی خوب هیچ وقت جرات این رو پیدا نکرده بودم که بتونم باهاش طرح دوستی بریزم و این خواسته دلم همیشه هم توی همون دلم مونده بود.
بعد از اینکه به خودم اومدم، انگار اون هم فهمیده بود که روبروش چه پپه ای وایساده و حسابی خاطر خواشم.بهم گفت: شما همیشه مهمون هاتون رو دم در نگه میدارید مینو خانوم!؟ وای باورم نمیشه که امیر اثباتی داره با اسم کوچیک من رو صدا میزنه و از اون مهم تر داره میاد توی خونه من! خودم رو ریلکس نشون دادم و گفتم: خواهش میکنم، ببخشید خوب انتظار نداشتم و یه کم شوکه شدم، بفرمایید تو، خیلی خوش امدید... و اون آروم و با وقار اومد تو خونه و رفت کنار هانی و مسعود - دوست پسرش- روی مبل های توی سالن نشست. در همین لحظه که من هنوز توی بهت ناشی ازاین اتفاق بودم، مسعود با گفتن اینکه: خوب، امیر جان ازاین ورا؟قدم رنجه فرمودین! مینو جان رو از کجا میشناسید شما؟ سکوت سرد توی خونه رو شکست و هانی هم رو بهش کرد و گفت: هوی، تند نرو! دوست من اهل این برنامه ها نیست!چیه واسه خودت میبری و میدوزی ؟ شلوغش نکن!
من گیج و منگ از اون چیزهایی که میدیدم و میشنیدم به بهانه آوردن وسایل پذیرایی رفتم توی آشپزخونه و هانی رو هم صدا کردم. سریع خودش رو به من رسوند و گفت: چیه گلم؟جونم؟ گفتم: هانی زود بگو که موضوع چیه؟این پسره از کجا اینجا سبز شده؟ گفت: بابا مجال بده، خبری نیست! همین طوری اومده! ما گفتیم داریم میریم مهمونی، گفت منم ببرید پیش مینو جونم! ... و زد زیر خنده و صدای خنده اش اینقدر بالا رفت که مسعود داد زد: آهای، بدون ما مردا خنده کوفتتون بشه الهی...

دخترک روبروی من یا همون مینو عارف چنان با یه حس عجیب این ماجرا رو تعریف میکرد که من خودم هم گاهی حضورم رو توی اون روز و توی اون محیط، واقعی فرض میکردم.خیلی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چطور میتونم ازش بخوام بدون گفتن این مقدمه و حاشیه هاش بگه که اصلا با من چکار داره؟توی اون سی دی چیه و من چکار میتونم براش انجام بدم؟!! اما خوب نمیتونستم از این بگذرم که کنجکاو نباشم درباره اینکه الان امیر کجاست و عاقبت اون روز به کجا رسیده...یه آن حس کردم که انگار اصلا حواشم بهش نبوده و فهمیده، واسه همین یه تکونی به خودم دادم روی مبل و گفتم: خوب خانوم عارف، اون روز و بعد از این مقدمات اشنایی شما و امیر، بعدش چی شد؟
انگار که از این پرسش من انرژی تازه ای گرفته باشه گفت: خوب بعد از اینکه حرف های چرت و پرت و شوخی و خنده های زیادی بینمون رد و بدل شد، هانی دست مسعود رو گرفت و گفت: مینو جان با اجازه مامیریم توی اون اتاق تا شما دوتا بتونید راحت باهم حرف بزنید! و خنده زیرکانه ای تحویلم داد و رفتن... من مونده بودم و امیر که داشت زل زل من رو نگاه میکرد. از ابهت وجودش که من رو گرفته بود و اینکه اصلا انتظار این اتفاق رو نداشتم، پوست خیاری رو که خورده بودم به اندازه دونه های برنج ریز کرده بودم و نمیدونستم باید به اون نگاه کنم یا اینکه مثل یه جلسه خواستگاری باز هم سکوت رو ادامه بدم. امیر هم غیر از نگاه کلامی نمیگفت و فقط با نگاهش من رو داغون تر میکرد تا اینکه تلفنش زنگ خورد و من هم از این فرصت که اون میخواد با گوشی اش حرف بزنه استفاده کردم و خودم رو رسوندم به اشپزخونه و مشغول اماده کردن دو تا فنجان چای شدم... هنوز کارم تموم نشده بود که صدای امیر من رو متوجه خودش کرد: خانوم عارف فرمایشی ندارید ؟ من دارم میرم! در یک لحظه همه دنیا رو تیره و تار دیدم! وای خدای من، یعنی بهش برخورده این رفتار های من؟ من که بی احترامی نکردم!شاید از این اخلاق واپس گرای من بدش اومده یا شاید فهمیده که من ادم مناسبی براش نیستم. در همین افکار سیر میکردم و آروم آروم خودم رو به سالن میرسوندم که یه دفعه صدای باز شدن در ورودی آپارتمان به گوشم رسید...امیر بود که از در بیرون میرفت!
ادامه دارد...
پ.ن : بابا نویسنده! بابا آگاتا کریستی! بابا رمان بلند!... اینها رو از قول شمایی نوشتم که میایید اینجا رو میخونید و روتون نمیشه برام کامنت بذارید!
... توی اون شرایط تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که احتمالا در ادامه برنامه ای که مقدمه اش رو دیدم باید منتظر صحنه های ناگواری باشم.چند لحظه گذشت و من از اتاق اومدم بیرون و دیدم که شاهین - یکی از دوستانم - از در اومده تو و داره سراغ من رو از بچه های دیگه میگیره.تا من رو دید سلام کرد و گفت: فرید وقتت آزاده الان؟کارمهمی دارم باهات... منم خیلی کلافه جواب دادم که : حالا بشین چند لحظه الان میام پیشت...
برگشتم توی اتاق و دیدم که اون خانوم ناشناس، ایستاده و کیف به دست مثل آدم های جن زده داره من رو نگاه میکنه.بهش گفتم: خانوم محترم مگه من به شما نمیگم بفرمایید بیرون؟من نمیتونم کاری انجام بدم براتون! بفرمایید... با این حرف من کاغذها و وسایلش رو ریخت توی کیفش و خواست از اتاق بزنه بیرون. در همین حالی که وارد سالن میشد تا از دفتر بره بیرون، یه لحظه با دیدن شاهین با صدای بلند طوری که من بشنوم گفت: سلام آقای شاهین، ممنونم که کمکم کردی تا ایشون رو ببینم... شاهین هم تا اومد جواب بده من اومدم توی سالن و گفتم: خوب پس برای من مشخص شد که دست کی توی این قضیه است، شاهین موضوع چیه؟؟
شاهین بیچاره که شوکه شده بود از دیدن این صحنه تا اومد خودش رو جمع و جور کنه، بهش گفتم: تو حالا باش باهات خیلی کار دارم... رو کردم به دختره و گفتم: خانوم من نظرم تغییر کرد، بفرمایید توی اتاق! اونم انگار که ترسیده باشه نکنه بلایی سرش بیاد یا پلیس و گروگان گیری و این حرفا، با من و من گفت: ببخشید آقای کیا، میرم یه وقت دیگه که حالتون بهتر باشه... هنوز جمله اش تموم نشده بود که با صدای بلند فریاد کشیدم: بیا برو توی اتاق خانوم محترم... با این نعره من - که خوب خیلی هم ازم عجیب نیست توی محیط کار - چند تااز بچه های دیگه هم که توی اتاق کناری بودن و مثلا جلسه داشتن، مضطرب از اتاق زدن بیرون تا بفهمن موضوع چیه...
دختره با این کار من دیگه صبر نکرد و مثل موشک رفت توی اتاق و من هم پشت سرش وارد اتاق شدم. در رو بستم و نشستم روبروش. یه کم که روی اعصابم مسلط شدم بهش گفتم: خوب، حالا مثل بچه آدم بگو موضوع چیه و تو واسه چی دنبال من بودی و مشکل کجاس؟؟با یه لحن آروم که به سختی می شد شنید گفت: چشم، فقط بدونید من نیومدم شما رو توی درد سر بندازم. اگر اجازه بدین من الان برم... یه نگاه خاص - از اون نگاه های خون اشامی خودم - بهش انداختم و گفتم : فقط می شنوم...
خلاصه بعد از چند لحظه اون شروع کرد به حرف زدن و ادامه داد حرف هایی رو که قبلا یه مقدارش رو گفته بود... از زبون اون بخونید :
" ... ببینید آقای کیا، من همه نوشته های شما رو خوندم. از اول تا به آخرش رو و مو به مو در جریان همه بالا و پایین ها و اوج و فرود هاش هستم.چه اونجاهایی که نقل قول بوده و چه اونجاهایی که خودتون قهرمان اون نوشته بودید... وقتی که هر کدومش رو میخوندم نمیدونم چرا حس هم ذات پنداری پیدا میکردم باهاشون و هی خودم رو توی خیلی از اونها حاضر میدیدم... "
داشتم کلافه میشدم از حاشیه رفتنش و اعصابم از دست شاهین نامرد هم خورد بود که من رو - نمیدونم به چه قیمتی - فروخته بود. با یه لحن مودبانه بهش گفتم: خانوم ....ببخشید اسمتون چی بود؟جواب داد: مینو صدام کنید، مینو عارف! گفتم: خانوم عارف، لطفا برید سر اصل موضوع! از نوشته های من بیایید بیرون... ادامه داد:

" ... من بعد از اینکه از خانواده ام، یعنی از پدرم و خواهر کوچیک ترم جدا شدم و رفتم به آپارتمانمون توی خواجه عبدالله، در همون حال هم درسم رو میخوندم و سعی میکردم با درس وقتم رو پر کنم تا از نظر روحی گرفتار مشکلی نشم... البته یکی از دوستام به نام هانی هم هی مدام بهم سر میزد و گاهی وقت ها حتی شب پیشم میموند... تقریبا به اون سبک زندگی عادت کرده بودم و داشتم خودم رو برای آینده ای خوب آماده میکردم تا اینکه یه اتفاق همه تفکرات من رو تغییر داد و از این رو به اون رو کرد...یه شب هانی بهم زنگ زد و گفت: مینو جان من میتونم فردا با دوستم بیام اونجا؟آخه چند وقته که درست و حسابی ندیدمش، دلم واسش یه ذره شده! فردا مشکلی نیست؟... خوب تا اون شب چند باری شده بود که هانی و دوس پسرش اومده بودن خونه من ولی خوب به لحاظ اینکه تا اون وقت مشکلی پیش نیومده بود و همسایه ها هم بویی نبرده بودن، بهش اوکی دادم و خلاصه اون هم خوشحال شد...
فردا به خاطر اینکه یه امتحان سخت داشتم و نمیتونستم برم کتابخونه، برخلاف همیشه که موقع حضور هانی و دوستش می رفتم بیرون، محبور شدم خونه بمونم و هانی هم از این اتفاق ناراحت نشد و گفت بی خیال بابا، اتفاقا سه تایی بیشتر حال میده...نزدیکای ظهر بود که زنگ زدن و من در رو باز کردم. هانی و دوستش بودن که از در اومدن تو خونه و سلام کردن و من هم جلوی در باهاشون خوش وبش میکردم. تا اومدم در رو ببیندم هانی گفت: هوی دختر صبر کن هنوز دنباله داریم، نبند در رو... و من به پشت در خیره شدم که دنباله یعنی چی؟ و در همین حال پسری روبروم قرار گرفت که تا با دیدنش مو های تنم سیخ شد..."
ادامه دارد...
پ.ن ۱: بابا اینقدر فحش ندید توی کامنت های خصوصی تون، چشم سعی میکنم زود بنویسم باقی اش رو. من فقط دوس ندارم با یه پست طولانی همتون رو خسته کنم، همین!
پ.ن ۲: از کلیه آشنایان و دوستان عزیزم که شاهین بخت برگشته رو میشناسن خواهشمندم که بهش با دید یه آدم قابل اعتماد نگاه کنن و تا انتهای ماجرا رو بخونن تا براشون سوء تفاهم نشود! در ضمن خیلی نامرده هر کی توی نت این طوری آدم فروشی کنه!
پ.ن ۳: اون دوستان محترم و محترمه ای که هی سوال میکنن من قورباغه کی شدم! شما هم بروید شاهین رو پیدا کنید، احتمالا بهتون میگه! شوخی کردم بابا! فقط محض خنده گفتم، من و این حرفا؟
سلام آقای کیا میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
با شنیدن این جمله برگشتم به پشت سرم نگاه کردم و با دیدن یه خانوم با چهره ای ناآشنا، جلوی دفتر تعجب کردم.بهش گفتم: در خدمتتون هستم، امری دارید؟ گفت: اینجا که خوب نمیشه، امکانش هست یه جای خلوت یا نمیدونم یه جایی که بشه راحت حرف زد...
تازه از دفتر زده بودم بیرون ولی خوب باز هم بهترین جایی که برای شنیدن صحبت های یه خانوم ناشناس میشد پیدا کرد، همون دفتر بود.زنگ رو زدم و وقتی در باز شد، راهنمایی اش کردم به داخل و با هم رفتیم توی اتاقم. نشستم روبروش و گفتم: خوب من منتظرم بشنوم، کاری داشتید با بنده؟گفت: من شاید یه دو ماهی هست که دارم دنبال شما میگردم، از خواننده های نوشته هاتون هستم توی وبلاگ. دوست داشتم ببینم پشت این نوشته ها به کجا گرمه و کی داره اونها رو مینویسه!
گفتم: خوب از کجا به این نشونی رسیدید؟ گفت: خوب کار ساده ای نبود، به همه وبلاگ هایی که شما واسشون کامنت میذارید سر زدم و بعد یه چند تایی شون رو دیدم که صمیمی تر براشون مینویسید، حدس زدم باید باهاتون رابطه ای به جز اینترنت داشته باشن، خوب با قسم و ایه اوردن برای یکیشون و با شرط اینکه مزاحمت نباشه و اسمی ازش پیش شما نیارم، بهم گفت کجا میتونم پیداتون کنم... - توی دلم گفتم: ای دل غافل حکایت بلاگ نویسی ما هم شده حفره های امنیتی ویندوز ایکس پی که هر چند وقت چندتاش لو میره و معلوم میشه دسترسی بهشون راحته! - خوب میدونید به واقع من قصد مزاحمت هم ندارم و فقط میخوام ازتون کمک بگیرم و راهنمایی! گفتم: عجب، پس دوستان من هم خیلی قابل اعتماد نیستن...به هر حال الان که اینجایید دیگه، من در خدمتم...
با شنیدن این جمله من، دست کرد توی کیفش و یه سی دی در آورد و گفت: این رو اگر مشکلی نیست بگذارید توی درایو سیستمتون! سی دی رو ازش گرفتم و سیستم رو روشن کردم. گفتم : یعنی کار شما توی این سی دیه؟
گفت: نه، ولی ربط داره...اجازه بدید که من براتون بگم موضوع چیه! گفتم: بفرمایید.یه خورده روی مبل جابجا شد و بعد آروم شروع کرد به حرف زدن:
ببینید آقای کیا من الان ۲۴ سالمه و حدوداْ ۵ ساله که مجردی زندگی میکنم.یعنی بعد از مرگ مادرم و ازدواج پدرم با موافقت خودش از خانواده جدا شدم و رفتم توی آپارتمانی که جزو ارثیه خانوادگی ام محسوب میشد زندگی کردم. درسم رو تا لیسانس میکرو بیولوژی ادامه دادم و الان هم تو یه داروخونه تو میدون ..... مشغولم. اما اون چیزی که باعث شده تا من الان اینجا باشم ربطی به این مقدمه نداره، ببینید آقای کیا، ... چطوری بگم آخه! سخته یه کم، ببینید من یه مشکل ج ن س ی دارم، یعنی با س ک س سر و کار دارم... یعنی از فحشا لذت میرم ولی نه به سبک کوچه و خیابونی، بلکه به سبک رمانتیک و حساب شده!...
تا اون موقع دستم زیر چونه ام بود و داشتم آروم به حرفاش گوش میدادم اما همین که اسم س ک س رو آورد یه لحظه جا خوردم!یعنی چی؟چرا به من داره میگه؟اصلا نکنه اینها همش یه تله بوده واسه خراب کردنم - بعضی دوستان خوب این نوع محافظه کاری من رو می شناسند -و اینکه الان من در مقابل کسی هستم که اومده پایان بده به حرمت و آبروی کاری و خانوادگیم...
گفتم: خیلی عذر میخوام خانوم محترم، لطف کنید از اینجا برید، این سی دی رو هم ببرید وگرنه مجبور میشم با پلیس هماهنگ کنم تا اونها اینکارو به عهده بگیرن!
گفت : نه آقای کیا! دارید اشتباه میکنید، من نمیخوام مشکلی پیش بیارم!من ازتون کمک میخوام، خواهش میکنم صبر کنید بذارید حرفام تموم شه...خواهش میکنم اینها رو ببینید، من آدم بلاتکلیفی نیستم که بخوام مزاحمت داشته باشم، صبر کنید..
و بعد از توی کیفش چند تا کارت شناسایی و مدرک و دفتر و دستک در آورد و همه رو گرفت طرف من...من هم هی اصرار میکردم که از دفتر خارج شه. درهمین لحظات صدای زنگ در دفتر اومد و من حس کردم که همه افکارم درباره مشکوک بودن این ماجرا درست بوده...
ادامه دارد...
روایت اول: هنوز نگفته بودم به خاطر مشکل مالی ام چقدر با خودم کلنجار میرم که دیدم آستین مانتوش رو بالا زد و چند تا النگوی قشنگش رو - که قبلا درباره دوست داشتنشون و ارزشمندی شون برام حرف زده بود - نشونم داد و گفت: " اینها تقدیمت!میتونه یه بخشی از مشکلت رو حل کنه! " یادمه اون روز آخرین حرفم این بود که تو غلط میکنی دست به اون النگوها بزنی... فردا روی نیمکت پارک، کنارش نشسته بودم و به تراول هایی که توی دستش بود و داشت اونها رو تقدیمم میکرد زل زده بودم...
روایت دوم: جمله هاش رو توی ذهنم مرور میکردم و باز اون جمله دیگه ای رو به طرفم نشونه میگرفت: " ... من میخوام از این آدم جدا شم، از آدمی که بهم خیانت کرده و رفته با یکی دیگه رو هم ریخته، اما باید دلم به آینده خوش باشه، به یه نفر، به کسی که بتونه قانعم کنه که میشه به مرد ها اعتماد کرد... میدونی چیه اصلا تو حاضری با یکی مثل من زندگی کنی؟اصلا تویی که از این قدر ادعا داری؟تویی که همه برنامه زندگیت شده کارای من!!! تو اگر میخوای من رو داشته باشی باید باهام ازدواج کنی و به من اطمینان بدی که اگر از شوهرم جداشم تو میتونی نجاتم بدی از مشکلات..." توی وانفسای سبک و سنگین کردن جملاتش، نگاهم افتاد به دستش که از آستین مانتو بیرون زده بود، هنوز جای النگوهاش خالی بود...

روایت سوم: " ببین، برای پیچوندن من راه های بهتری هم هست ها! " این متن اس ام اس آخری بود که براش فرستاده بودم.این بار هزارم بود که به بهانه تموم شدن شارژ و نمیدونم مشکل ایرانسل و نداشتن اعتبار مکالمه توی سیم کارت ازش بی خبر بودم ولی خوب نمیتونستم بی خیال این شم که همه اینها بهونه است!بهونه ای واسه اینکه من بفهمم دیگه وقتم تموم شده! خوب حرف خودش این بود که شوهر خیانتکارش رو تحمل کنه، شوهری که صاف صاف توی چشماش نگاه کرده بود و رفته بود سراغ یه دختر دیگه...اما چرا من؟چرا من شده بودم زنگ تفریح؟اون که میدونست جونم واسش در میره و بدون شنیدن صداش خواب و بیداری ام کابوسه!
تا بعد...
پ.ن: پیشاپیش همه تشابهات سببی و نسبی موجود در این پست را تکذیب میکنم!

