- میدونی چیه!؟ همیشه حس خوبی داشتم از انجام این کارم... اینکه میتونم با پناه بردن به این حرکت، هم خودم رو خلاص کنم و هم بنده ای از بندگان خوب خدا رو، همراه با پرواز خودم به اوج برسونم، لای ابرها! قاطی فرشته ها ( وصدای خنده مستانه اش تمام فضای خونه رو پر کرد ) ... چیه چرا بهتت زده؟ پاشو لباست رو بپوش!!!

فکر میکردم در خودم و به بالهایی که اون واسه پرواز من در آسمان ها، هدیه کرده بود بهم... بال هایی که نمیدونم اصلا وجود داشت یا نه! من نمی تونستم بفهمم ارتباط این کلمات رو : پرواز، زن صیغه ای، آسمان، بنده خوب خدا!!!
تا بعد...
حالا که بلگرولینگ حال همه رو گرفته و خیلی ها - از جمله خودم - از نو شدن نوشته های دوستان وبلاگ نویس، به وقتش مطلع نمی شیم، منم یه نوشته اجتماعی، البته با طعم رسانه ملی مینویسم تا دلم خنک شه!
۱- نمیدونم چرا این شبکه خبر ما با این همه سرو صدا و برو بیا، نمیخواد از این نشانه - آرم - مسخره خودش دست برداره و اون رو عوض کنه! یادمه چند سال قبل که هنوز این شبکه تازه کار بود، یه بحث جدی بین بعضی از بچه های همکار پیش اومده بود که بهتره این موضوع رو به اطلاع مقامات بالا در سازمان برسونیم و بگیم که این نشانه باعث تمسخر رسانه ای ما در سطح بین المللی میشه و البته این کار رو کردیم ولی خوب نتیجه اش همونیه که هنوز هم میبینید. احتمالا شما هم به این نکته رسیدید که این نشانه بیشتر مخاطب رو یاد توجه به معلولین یا آدم های نشسته روی ویلچر میندازه تا یه شبکه خبری به اصطلاح جهانی!!! البته بد نیست یه نگاهی به این نوشته هم بندازید!
۲- سردار زارعی رو که یادتون نرفته؟همون انسان با خدا و مومن که باعث این شده بود که تعدادی بانوی گمراه و معلوم الحال، در پرتو ارشادات و مواعظ شون به نماز جماعت روی بیارند و خلاصه باقی ماجرا... میخواستم بگم که دوستان عزیزمون در تهران - که اگر گه گداری ماهواره فرصت بده پای رسانه ملی و شبکه محترم تهران می شینن- اگر خواستند دلتنگی شون رو از دوری سردار زارعی برطرف کنند، تیتراژ آغازین برنامه در شهر رو ببینند. همونی که سازنده اش چه همتی داشته خدا وکیلی که این سناریو مسخره رو واسه یه برنامه اجتماعی و تیتراژش انتخاب کرده. در بخش پایانی این تیتراژ و دقیقا زمانی که تصویر میخواد با عنوان در شهر به پایان برسه، شما میتونید چهره با وقار سردار زارعی رو در یکی از کادر های سمت چپ تصویر و در حال ارائه گزارش از عملکرد خودشون و احتمالا تعداد نماز جماعت خون های تهران رویت کنید!!!

۳- خدا این توفیق رو به من نداد که بیننده هر هفته ای دست پخت بزرگ فرج الله سلحشور و شرکا باشم اما خوب از سر توفیق اجباری و اینکه بالاخره خدا هم بهم نظر کرد، دو هفته پیش و دقیقا زمانی که واسه نهار کار رو تعطیل کرده بودیم و تلویزیون هم روشن بود و از قضا روی شبکه ملی یک هم قرار داشت، من به دیدن صحنه هایی از این سریال مفتخر شدم که شاید از همه قسمت های پخش شده اش تا الان، بیشتر جلب نظر میکرد. معمولا در فیلم ها و سریال های تلویزیونی و سینمایی، همه تلاش و هدف عوامل سازنده و بالاخص کارگردان کار بر این محوره که کار تا بیشترین حد ممکن به واقعیت نزدیک باشه و بیننده حس عادی تری رو در هنگام تماشای اون کار تجربه کنه. در اون بخشی از سریال یوسف که من شاهدش بودم، جناب یوزارسیف و همه دوستان بند عمومی زندان مصر در حال تر و تمیز کاری و از بین بردن زباله ها و کثافات به همراه حیوانات موذی دیده میشدند. نکته جالب ماجرا این بود که جناب سلحشور و البته طراح صحنه و سایر مرتبطین، از تعدادی همستر رنگ و وارنگ به عنوان موش استفاده کرده بودند و این حیوانات تنبل و خوش قیافه اینقدر مضحک در این سکانس به کار گرفته شده بودند که حس خنده داری به من و همه دوستانم دست داده بود! همه کسانی که با همستر آشنا هستند، از تفاوت ظاهری و حتی رفتاری این حیوون با موش خانگی و سایر خانواده جوندگان، مطلعند! حال چگونه جناب سلحشور در این سریال عظیم و با بکار گیری حیوانی که حتی قدرت دویدن هم ندارد به عنوان نوعی حیوان موذی استفاده کرده اند، جای بسی تعجب است! البته صحنه دردناک اینجا بود که گاهی با جارو توی سر این حیوون زبون بسته میزدند تا مثلا موش موذی رو کشته باشند یا اون رو از ارتفاع گرفته و به پایین پرتاب میکردند، کاری که مطمئنا باعث شکستگی پای این موجود آروم اما آسیب پذیر میشود! نمیدونم چرا یاد صحنه های استفاده از موش در فیلم سینمایی دالان سبز افتادم و حس نابی که از دیدن اون صحنه ها و حضور موش در اون به ذهن مخاطب راه پیدا میکرد.
تا بعد...
پ.ن: یکی از دوستان تذکر داده بود که " چرا درباره تعطیلی مجله چهل چراغ چیزی نمینویسم "!!؟ خوب باید در جواب ایشون بگم که در این باب مقوله ها و سایر علایقم که قدری در حریم سیاست باید وارد شم و حرف بزنم،ترجیح میدم فعلا سکوت کنم ولی این به معنای این نیست که هیچ حرفی ندارم واسه گفتن و یا دلم نمی سوزه از این همه بی معرفتی و بازی های چند گانه بعضی آدم های فرومایه!!!
دیگه امیدی نداشت واسه زندگی. توی خونه که همش با فرشته درگیر دعوا بود و بیرون از خونه هم دیگه نمیتونست از کسی انتظار داشته باشه.کارهاش اون طور که باید پیش نمیرفتن و همش در جا میزد! تنها خواهرش تازه ازدواج کرده بود و دیگه محرم رازی نبود واسه درد و دل کردن. تازگی ها دلش خوش شده بود یه یه دوست، به یکی که از وقتی اومده بود کنارش، حس میکرد شده همه فکر و خیال و آرزو هاش! اما اون هم از وقتی فهمیده بود که ازدواج کرده و زن داره، باهاش سنگین شده بود ... این روزها دیگه خیلی کم حوصله شده بود، اینقدر کم حوصله که با کوچیکترین فشاری اشکش در میاومد!

بهش میگفتم بابا تو مردی خدای نکرده!چته ؟چرا مثل بچه ها شدی؟.. و اون مثل لال ها نگاهم میکرد و هیچی نمیگفت...همین قدر میدونم که همین روزهاست که یه کاری دست خودش بده! اصلا شاید هم تا الان همه نقشه هاش رو چیده باشه واسه تموم کردن این زندگی نکبت بار، به قول خودش! ... جالب تر اینجاست که من هیچی نمیتونم بهش بگم، نه امیدی و نه اطمینانی و نه حتی یه حس خشک و خالی درباره صبر و مقاومت... به روزی فکر میکنم که شاید من هم مثل اون به همچین نقطه ای برسم و اون وقت...
تا بعد...
