خوب واسه منی که تا اون روز چند باری تعقیبش کرده بودم و همیشه هم توی یه حالت بد دیده بودمش، خیلی تعجبی نداشت که این بار توی یکی از کافی شاپ های شمال شهر با دو تا خانم آنچنانی ببینمش!!! تازه اون هم زمانی که من شب قبلش درباره بیرون رفتن و خرید حرف زده بودم و اون نه تنها به خواسته ام توجهی نکرده بود که حتی از کار زیاد و اضافه کاری و نمیدونم بازدید از فلان پروژه که تا دیر وقت طول میکشه حرف زده بود! آخرش هم که با برداشتن گوشی همراهش و یه حالت حق به جانب به طرف اتاقش رفته بود و من ندیدمش تا الانی که درست روبروی من - اون سمت خیابون - داره با اون خانم ها گل میگه و میشنوه.
یاد اون روزهایی افتادم که بهش میگفتم: " امید، چرا این گوشی رو از خودت جدا نمیکنی؟ خوب اگر زنگ بخوره یا اس ام اس بیاد تو متوجه میشی " و در جوابم میگفت: " نه، عادت دارم که همیشه گوشی رو سای لنت - بی صدا - کنم و دلم نمیخواد توی خونه و در کنار تو با صدای اون، غافلگیر شم! میذارمش همین جا کنارم که هر چند لحظه یه بار بهش نگاه کنم و بدونم زنگ خورده یا نه! ".
واسه من ساده دل و تازه به دوران رسیده، تعابیر جالبی بود، کنار من بودن! غافلگیر نشدن و ... اون روزها میگذشت و من خیلی به امید و کارهاش عادت کرده بودم اما هیچ وقت اعتمادم ازش سلب نشده بود تا اینکه اون شب لعنتی، وقتی که رفته بود زباله ها رو بذاره دم در - و برخلاف همیشه گوشی اش رو همراهش نبرده بود - از نور صفحه روشن شده گوشی اش فهمیدم که اس ام اسی براش اومده و من کنجکاو و از همه جا بی خبر، وقتی که روی صفحه رو نگاه کردم، کلمات ابتدایی پیامکی رو دیدم که برای من و زندگی مشترکم شروع به بحران بود، ..." asale man khabe ya " !!!

تا چند روز بعد از اتفاق اون شب نتونستم به امید چیزی بگم و سعی کردم خودم رو مسلط بر افکار منفی و بد نشون بدم ولی با تکرار این ماجرا - و احساس قلبی ام نسبت به اینکه دیگه نباید سکوت کنم - یه شب سر شام دل رو زدم به دریا و ازش درباره این اس ام اس ها سوال کردم و جوری وانمود کردم که خیلی اتفاقی دیده ام اونهارو. وقتی جملاتم رو شنید و نوع نگاهم رو حس کرد، به ناگهان با یه حالت عصبانیت ظرف غذاش رو به گوشه ای از اتاق پرتاب کرد و بعد هم هر چی که نباید بگه نثارم کرد:
" کی به تو گفته به گوشی من دست بزنی؟ مگه تو فضول منی؟ برای چی باید بری سر وسایل من؟ تو این خونه من ارامش ندارم از دست تو، چرا... " ... و صدای نعره های امید تا پاسی از شب توی فضای خونه به گوش می رسید و من هم گوشه اتاق بالشی رو بغل کرده بودم و به این فکر میکردم که یعنی میشه مرد آرزوهام بهم خیانت کرده باشه!!؟ ... اون شب گذشت و فردا صبح بر عکس انتظار من از اتفاقات دیشب، امید خیلی شاد و مهربون و با یه حالت عاشقانه، اومد توی آشپزخونه کنار من و - بعد از یه بوسه که از گونه هام گرفت - گفت: " عزیزم، چرا اعصاب من رو خورد میکنی آخه؟ تو که میدونی من روی وسایلم حساسم، چرا میری سراغشون؟ حالا عیب نداره بی خیال! ولی من گردن این حمید رحمانی رو خورد میکنم تا دیگه واسه اذیت کردن ما از این اس ام اس های دخترونه نفرسته، تو رو به اشتباه بندازه!!! میبخشی امیدت رو مگه نه؟ " .... و من آشفته افکار جور واجور چی داشتم که بهش بگم جز اینکه مهم نیست و فراموش کنیم!!!
با حرف های امید و اینکه موضوع رو گردن بهترین دوستش بندازه، تا مدتی اوضاع آروم بود ولی خوب هنوز هم اون اس ام اس های نیمه شب برای امید می اومد و حتی تا دیر وقت با کسی یا کسانی اس ام اس بازی میکرد و در جواب من که گاهی خسته میشدم از این رفتارش، میگفت: " امشب با بچه ها کل انداختیم سر اس ام اس، نمیخوام کم بیارم، قربونت برم الان تموم میشه " ... و من بیچاره تا پاسی از شب بیدار توی رختخواب، در انتظار تموم شدن کل اندازی امید می موندم!
این ماجراها ادامه داشت و حتی امید گاهی تلفن های مشکوکی رو توی اتاقش جواب میداد که از نظر من، نوع صحبت کردنش جز با یه زن یا دختر، نمیتونست با کس دیگه ای باشه! یادمه یه شب که حمید و خانمش مهمونمون بودن و امید هم هنوز از دفتر کارش نیومده بود تا به ما ملحق شه، من از فرصت استفاده کردم به حمید گفتم: " آقا حمید! شما عادت داری همیشه نصفه شب یاد کل انداختن اس ام اسی بیافتی؟ " ... و بعد از دیدن قیافه هاج و واج حمید و شنیدن این نکته ازش که اون اصلا شب ها توی خونه گوشی اش خاموشه و عادت نداره که زیاد وقت برای اس ام اس بازی بذاره، همه افکارم و هر آنچه که تا اون روز سعی کرده بودم از شون دوری کنم، بر سرم هوار شد و دیگه نفهمیدم که چطوری اون شب رو به اخر رسوندم و چه شد و چه گذشت ...
از فردا عزم خودم رو جزم کردم و در هر فرصتی که می شد و به دور از چشم امید، گوشی اش رو چک میکردم و از این طریق تونستم به خیلی چیزها برسم و کلی هم شماره تلفن های غیرعادی رو توی گوشی اش پیدا کنم. خوب برای من دیگه مرگ یه بار و شیون یه بار شده بود و میخواستم به هر زحمتی هست، سر از این ماجرا در بیارم، خوب موضوع کمی نبود، زندگی ام در خطر بود. با چند تا از اون شماره ها که تماس گرفتم، هیچ کدوم کسی به نام امید رو نمیشناختن ولی همگی زن بودند و معلوم بود که زیاد هم سالم نیستند. به همین هم راضی نشدم و چند بار امید رو از زمانی که از دفتر خارج میشه تا بخواد به خونه برسه تعقیب کردم و همیشه اون چیزی که میدیدم، برام باور کردنی نبود! قرار های مختلف با خانم های متفاوت و هر کجا که فکرش رو بکنی، توی سینما، رستوران، کافی شاپ و ....
... هنوز داشتم به امید نگاه میکردم و اون دو تا خانمی که دور یه میز باهاش بودن. میشد صدای خنده های مکررشون رو از پشت شیشه های اون کافی شاپ شنید و در کنارش صدای خورد شدن پایه های یک زندگی که شاید خیلی وقت بود به آخر رسیده بود و اصلا شاید از اول هم شروع نشده بود.
تا بعد...
آهنگ جدید شادمهر - تقدیر - رو گوش میدادم و خیلی با خودم درگیر بودم سر نوشتن یا ننوشتن. معمولا عادت ندارم که زود به زود بخوام بنویسم و تازه همه افکاری که توی ذهنم بودند، ته مایه ای از سیاست داشتند که هیچ وقت دوست نداشتم درگیرش بشم و توی فضای حال بهم زن فعلی اش، غوطه ور شم. نمیدونم ولی چرا یه حسی با یه فشار عجیب، همه وجودم رو در بر گرفت و حاصلش اینی شد که این پایین میخونید:
۱ـ سوختم وقتی که فیلم اسارت تعدادی از سربازان بی گناه به دست گروه ریگی رو دیدم و همیشه آرزو داشتم که به سان قهرمانان ملی، آزادی شون رو جشن بگیریم اما دیروز همه خیالاتم بر باد رفت. البته در این مدت خیلی وقت ها به این نتیجه رسیده بودم که احتمال زنده بودن همه شون خیلی ضعیفه، اما شهادت همه شون رو نمیتونستم باور کنم!!! خیلی سخته بخوام به کسی فکر کنم که برای حفظ ناموس و وطن و ارزش های من در بدترین نقطه این مملکت در حال خدمته و وقتی که به نامردی اسیر دست عده ای آدمکش و حیوان درنده میشه، نتونی برای ازادی اش کاری انجام بدی! ایا اگر این اتفاق برای تعدادی از اتباع معمولی همین کشور مسخره امارات افتاده بود، باز هم شرایط همین طوری بود؟ آیا اونها وجب به وجب خاک کشور همسایه شون رو به توبره نمیکشیدند تا خبری از فرزندانشون به دست بیارند؟ ما چه دیدیم؟ جز تعدادی نامه و جلسه و تکذیبیه حرف هایی که برای خیلی ها اثبات شده بود!!! ... و اما یک سوال! یادم هست مدتی قبل خانوم شیرین عبادی که مشکل اساسی و اعتقادی شون باحکومت و نظام برای همه سران حکومت مشخصه، در نامه ای از رییس جمهور درخواست کرد که به علت تهدید عده ای ناشناس و نداشتن امنیت، ایشون رو کمک کنه و در پاسخ هم رییس دولت چنان نامه مبسوطی نگاشتند که گوش عالم و آدم رو کر کرد در دفاع همه جانبه از شهروند جمهوری اسلامی و شاید خانوم عبادی میتونست از گوشه پنجره خونه اش گروه هایی رو ببینه که برای تامین امنیت اش در حال گشت بودند!!! آیا امثال خانوم عبادی - که از نظر جریان حاکم قلم به دست مزدور هستند - خونشان رنگین تر از این فرزندان بی گناه ملت بود که در این مدت خیلی ها بعد از شنیدن اسمشان، اشک تمساح میریختند و حتی برای ازادی شان کوچیک ترین تلاش مثمر ثمری صورت ندادند!!؟

۲- این روزها همه به خداداد عزیزی حمله کردند و یادشون رفت که این مرد قبل از اینکه از نظر روزنامه ها و مجلات و برنامه های زرد رسانه ملی، به عنوان عنصر صهیونیستی معرفی بشه و حکم به محو شدنش از ورزش بدهند، همون کسی است که خیلی از ما هنوز او رو به اسم پدیده سال های نه چندان دور فوتبال می شناسیم و اگر قرار به دفاع از حق و حقیقت است، چرا فقط دفاع چشم بسته از فردی که هنوز هم نمیتوان به صراحت به خبر نگار بودنش حکم داد و از این مهمتر هنوز هم محرز نشده که این آدم به دست شخص خداداد به این روز افتاده و در ضمن نقش تحریک کنندگی خود این آدم هم بررسی نشده! آیا اگرفضای فعلی دور و بر این ماجرا بر مبنای حقانیت است، این برخورد ها نمی باید با سر مربی فعلی تیم ملی هم صورت میگرفت در همان زمانی که سال ها قبل، با حمله به یک خبرنگار که در حال عکاسی از ایشون بود، علاوه بر ضرب و شتم، دوربینش رو هم خورد کرد و آب از آب تکان نخورد! آیا نباید به مافیای پشت پرده فوتبال اعتقاد پیدا کرد؟ بعد از علی کریمی و مایلی کهن و نیکبخت و قطبی، نوبت به چه کسی میرسد؟ بعید است که خداداد آخرین نفر باشد...
۳- سید محمد خاتمی این روزها شده دلیل خیلی ها برای آشوب سازی مجدد در راه رسیدن به زمان انتخابات و عده زیادی با بهره گیری از همه ابزار مورد نیاز برای تخریب، سعی در معکوس جلوه دادن تلاش ها و موفقیت های دولت قبلی و ایجاد جو دروغ و اغراق در خصوص حرکت های فرهنگی و عمرانی و سیاسی دولت فعلی! من در این خصوص قصد پرداختن به عملکرد هیچ کدام را ندارم و نه این را میگیرم و نه آن را رد میکنم اما یک سوال!!! هستند کسانی که اعلام نظر سید محمد خاتمی برای حضور در انتخابات را زود هنگام تلقی کردند و اعلام کردند که از الان زود است که به رقابت های انتخاباتی پرداخته شود! من این را می پرسم که همین کسانی که به شروع رقابت از جنبه یک امر مضموم مینگرند، ایا اگر کلاه خود را قاضی کنند و بی طرف به روند اقدامات پر هزینه و تلاش های شبانه روزی طیف منتسب به دولت فعلی بنگرند و نیز در اختیار داشتن فضای رسانه ملی برای تبلیغ همه کار های کرده و نکرده و حتی اعلام پروژه های صد سال آینده به نام این دولت را در نظر بگیرند، آیا باز هم روی حرف و نظر خود پا فشاری میکنند؟ آیا مرگ خوب است اما برای همسایه؟ آیا همه به اندازه مجریان فعلی، امکانات و شرایط در اختیار دارند که الان را در سکوت بگذرانند تا فضای کشور ملتهب نشود و انتخابات سوژه بازی های سیاسی فعلی نشود و در زمان کوتاهی مانده به زمان رای گیری، بخواهند سفر استانی بروند و دررسانه ملی به بیان نقطه نظرات خود بپردازند؟؟ ایا میتوان به برنامه ریزان فضای فعلی اعتماد داشت؟ آیا صداقتی در کارشان هست؟
تا بعد...
دستم رو که روی گردنش می کشیدم، حس میکردم که بیشتر آرامش لذت بردن بهش دست میده! در همین حال هی بیشتر پشتش رو توی بغلم فشار میداد و آروم آروم باز یه جمله تکراری رو به زبون میآورد: چرا زندگی ما هیچ وقت رمانتیک نمی شه!!!... همیشه همین طوری بود، هر وقت که من کاری برام پیش میاومد و میخواستم به ماموریتی یا سفری برم و چند روزی پیشش نباشم، این برنامه رو می ریخت، یعنی از صبح زود روز قبل از سفر من میرفت سراغ آرایش و لباس چسبون و چمیدونم صکصی ترین نوع عطر و ادکلونی که میتونست فراهم کنه و بعد در آخر هم دم غروب - یعنی موقع اومدن من به خونه - می رفت یه دوش اساسی، همراه با اصلاح کامل بدن و ...
نمیدونم چرا همیشه، توی همچین موقعیت هایی که قرار میگرفتم، دوست داشتم زار بزنم به حال خودم و زندگی که در اون قرار گرفته بودم. وقتی این رفتار و حرکت ها رو ازش میدیدم و یاد روزهای قبل تر و برخورد های نه چندان محترمانه اش می افتادم، دلم میخواست بزنم همه اون دکور و تشکیلات و چیدمان میز شام رو از بین ببرم. یاد دو روز قبل افتادم، همون وقتی که من تازه از دفتر اومده بودم خونه و رفته بودم تا آبی به سر و صورتم بزنم و وقتی که از در دستشویی اومدم بیرون، اون رو دیدم که گوشی من در دستشه و با صدای نسبتا بلند، اما تحکم آمیزی میگه: این دیگه کدوم خریه این وقت شب اس ام اس داده؟ بیا باز کن ببینم چی نوشته؟ حتما میخواد قرار فردا رو مشخص کنه، چون شماره اش با اسم نیست که بخوای بگی دوستانت هستن!!!

این صحنه تکراری بود، یعنی همیشه با هر تماس یا اس ام اسی که توی خونه برای من میاومد، یه داستان مشابه هم پیش میاومد! خوب عکس العمل من در این مواقع این بود که باهاش آروم صحبت کنم و جلوی خودش اون اس ام اس رو باز کنم یا اینکه وقتی میخوام گوشی رو جواب بدم، اول بذارم تا اون صدای فرد تماس گیرنده رو بشنوه و مطمئن شه که خانوم نیست! البته امان از زمانی که خانومی پشت خط بود و مثلا به جای اینکه به من بگه حالتون چطوره، میگفت : حالت خوبه؟! قیامت کبری به پا میشد و صدای داد و هوارش نه تنها آبروی من رو پیش اون دوست یا همکار می برد که همه اهل آپارتمان هم می اومدند توی راهرو تا بیشتر در جریان ماوقع تکراری ما قرار بگیرند.
البته کاش همه چیز به همین جا ختم میشد و اون با چند تا داد و هوار و فحش آب دار، قضیه رو تموم میکرد، اما این تازه آغاز یه آبرو ریزی بزرگتر بود، یعنی اینکه تعداد زیادی از همکاران خانوم جلوت رو بگیرن و از تماس خانوم بی تربیتی صحبت کنن که خودش رو زن من معرفی کرده و بعد ازشون خواسته بوده که دور شوهرش رو خط بکشن و این البته من بودم که با هزارتا دوز و کلک و دروغ به اونها اطمینان می دادم که حتما کسی خواسته سر کارتون بذاره و وقتی کاشف به عمل می اومد، میفهمیدم که درست در زمانی که من مثلا با آرامش داشتم توی حمام برای خودم دوش میگرفتم، خانوم در حال تخلیه شماره تلفن های موبایل من بوده اند و ادامه ماجرا ...
هیچ وقت درست نفهمیدم با این که اون از قبل من رو می شناخته و برام کار می کرده و همه رفتار های من رو با اطرافیان و خانوم های همکار دیده باز چرا این روال رو ادامه میده و همش دوست داره از همه چی با خبر باشه، حتی لیست تماس های روزانه گوشی من و حتی ساعت قرار و خلاصه هر چیزی که به نوعی بشه از توش یه سوتی هر چند مسخره از من گرفت.البته دلیل خودش رو این میدونست که اگر همه زن ها اینطوری به شوهرهاشون گیر بدن، هیچ مردی جرات نمیکنه سراغ زن دیگه ای بره!!!
... آخرین کاری که میکرد برای اینکه خیالش از شوهرش راحت شه که در سفر نمیخواد بره سراغ یه خانوم دیگه، این بود که بعد از صرف یه شام خیلی فوق العاده، تخت رو آماده یه هم آغوشی گرم کنه و تا اونجا که میتونه در حقم لطف کنه تا با این کار خیالش راحت شه!!! البته واسه این کارش هم تعبیر جالبی داره، میگه: میخوام شیره جونت رو بمکم تا دیگه هیچی تهش نمونه بخوای برای کسی مصرفش کنی...
باز هم به مالیدن گردنش ادامه دادم و به آینده مبهم خودمون فکر کردم و به فردایی که باید به یه سفر دور میرفتم...
تا بعد...
پ.ن: بعضی ها عجب کامنت هایی میگذارن!!! چیه دنبال قهرمان میگردید؟ که چی کمکش کنید یا اینکه با انگشت نشونش بدید و بگید هوووو... اصلا قهرمان منم!خود خود من قهرمان همه نوشته هام هستم، حرفی دارید؟؟؟

