اینقدر بهم وابسته بودی که روزی رو که فرداش قرار بود بری واسه خوندن خطبه عقدت، بهم زنگ زدی و گفتی: " عاشقتم تا همیشه! دارم از دوری ات اشک میریزم! " و من با این حال و هوا موندم که چطور میتونستم تا همیشه داشته باشمت و کجای کار، کم گذاشته بودم در راه رسیدن بهت! چند روز بعدش هم که بهم خبر دادی که عقد کردی و از همسرت راضی هستی ولی هیچ کسی برای تو، مثل من نمیشه!
میدونی، دلم میخواست باز برمیگشتم به اون روزهای خوب درس خوندنت توی اصفهان، اون جنگولک بازی های خاص خودمون و اون دل به دریا زدن هات برای بردن من به یه خونه دانشجویی و دو شب هم خونگی با ۶ تا دختر دیگه!! تازه اوج ماجرا هم اونجا بود که اینقدر ها برای خودت شجاع شده بودی که نیمه شب از همراهی اون دخترهای هم خونه ایت دل میکندی و آروم می اومدی توی اتاقی که برای من خالی اش کرده بودی و اون حرکت اخرش هم که با ذوق می پریدی توی بغلم و تا صبح...

گاهی وقت ها فکر میکنم که ما دوتا چه کارها که نکردیم! اصلا گوشه به گوشه اصفهان برام شده خاطره و الان اگر بخوام حتی برای یه روز هم برم اونجا، از دیدن در و دیوار های شهر و اینکه دیگه تو رو کنارم ندارم، بغض میکنم! کاش زمان به عقب بر میگشت، کاش می شد دوباره از نو بهت بگم " دوستت دارم" .
اصلا ولش کن! خواستم بگم خیالم راحت شد از اینکه بهم خبر دادی با بدن شوهرت کنار اومدی و دیگه دغدغه نداری واسه لذت بردن از وجودش. همیشه نگران بودم که یه وقت نکنه اون دم همراهی باهاش ناخواسته اسم من رو به جای اسمش صدا بزنی!!!
تابعد...
دیگه اینقدر توی پارک ما رو دیده بودند که انگار وقتی از در پارک میرفتیم تو، بوی ما رو می فهمیدن.گاهی وقت ها از دور می دیدمشون که پسرک دست اون دختر رو - که آخرش هم نفهمیدیم خواهرشه یا دختر عموش- گرفته و کشون کشون داره میاردش طرف ما. خوب دختر طفلی سن و سالی نداشت، شاید حدودای ۶ یا ۷ سال. البته این رو به زور میتونستی از پشت صورت چرک و دود گرفته اش بفهمی!!
اولین باری که اومدن سراغمون رو هیچ وقت از یادم نمیره، همون روزی که خیلی از آشنایی مون نمیگذشت و به پیشنهاد تو از پارک لاله به پارک ساعی - یا به قول تو پارک پله - نقل مکان کرده بودیم تا اوقات با هم بودنمون رو بهتر بگذرونیم و البته از دست کلاغ های فضول و چشم سفید پارک لاله راحت شیم!
یادته؟تازه روی اون نیمکت زشت نشسته بودیم که یک هو مثل اجل معلق جلومون ظاهر شدن و شروع کردن به زبون بازی: " عمو جون مادرت!عمو تو رو خدا! عمو الان سه روزه هیچی نخوردیم جز نون خالی! عمو جون زنت..." و از اون طرف هم دخترک سیه چرده افتاده بود به جون تو: " خاله تو رو خدا!خاله الهی خوشبخت شین!خاله جون این اقاتون! یه پولی بده بریم یه چیزی بخوریم!خاله تو رو خدا یه فال حافظ بگیر!تو رو خدا! " ... و من هیچ وقت نفهمیدم که تو چرا بدون سوال و بی هیچ درنگی، اسکناس های آبی دوهزار تومنی رو از توی کیفت در آوردی و نشونشون دادی و هنوز اونها رو طرفشون نبرده بودی که پسرک پیش دستی کرد و اونها رو از دستت قاپید!

یادته چقدر باهاش چک و چونه زدی که یکی اش رو بده به اون دخترک و ازش قول گرفتی که با هم خرج کنند و اون هم قول داد که چنین کنه! من که هیچ وقت باورم نشد اون پول رو بین خودشون تقسیم کرده باشه و دخترک هم همیشه همین رو گفت که : " عمو اصلا به من پول نداد!بهم فحش داد و من رو زد..." همون روز وقتی ازمون دور شدن، تازه یادمون افتاد که از دخترک یه فال حافظ برداشتی و باید بازش کنی! چقدر نگاه اون لحظه ات رو هنوز هم دوست دارم، انگار همه عشق های دنیا توی چشمات جمع شده بود و من باید اون رو با نگاهم ازت می گرفتم! چقدر حافظ بهمون حال داده بود، من که هنوز هم وقتی اون بیت توی ذهنم میاد، اشکام سر میخورن روی گونه هام:
" وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی "
... و کسی چه میدونست که اون دم اینقدر میخواد کوتاه باشه که حتی به ماه هم نرسه و تا روزهای بعد همه چی برامون بشه بی خبری و دوری!
این روزها هم که تک و تنها میرم توی پارک ساعی و برای خودم روی همون نیمکت، بساط خیال پردازی و یاد تو رو زنده میکنم، باز هم تنها کسانی که میان سراغم، همون دوتا پسر و دختر دوره گرد هستند. پسرک که بارها سراغ تو رو گرفته و من در جواب بهش گفتم که از ایران رفتی، ولی خوب دختره شیطون تر از این حرفاست. یه بار که پسره خیلی گیر داده بود که چرا دیگه بهش اسکناس دوهزار تومنی نمیدم، در حالی که من هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم واسه اینکه جوابی قانع کننده بهش بدم، دخترک دستش رو گرفت و توی همون حالی که ازم دور میشدن بهش گفت: " اون خاله رو طلاق داده، اون پولدار بود، اینم از پول های خاله خرج میکرد! " ... و من توی دلم میگفتم : آره، اون خاله پول دار بود و کاش به برکت همون پول هایی که برای شما خرج کرد و دلتون رو شاد، من هم میتونستم فقط یه بار دیگه روی ماهش رو ببینم،فقط یه بار دیگه!!!
تا بعد...
" من دیگه بزرگ شدم " . این جمله تعریف خودمه از حالتی که توی وجودمه و این روزها خیلی درگیرم باهاش! بعد از ۲۸ سال زندگی و سرد و گرم چشیدن در ابعاد و اندازه های جور و واجور و همراهی با آدم ها و رفتار های مختلف، هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که شاید خود من هم باید از زاویه نگاه کسی برم زیر ذره بین! شاید اگر کسی روی رفتار ها و حرکات من تمرکز میکرد و بخشی از اونها رو مورد نقد قرار می داد، حالا بعد از سال ها من تبدیل به یه موجود در آستانه انفجار تبدیل نمی شدم! موجودی که اینقدر در درونش خود خوری کرده و حرف هاش رو به کسی نزده که شاید کوچکترین جرقه پرسش گرانه یه دوست بتونه این انبار باروت انباشته از درد دل رو، ببره روی هوا!
تلنگر یه دوست باعث این شده بود که برای اولین بار برگردم و سه سال نوشتن در این وبلاگ رو از نو مرور کنم و چه اشک هایی که از من نگرفت این نگاه دوباره به همه آنچه در این چندین سال در همین کنار من رخ داده بود و حالا خیلی از آدم های اون سال ها - که توی نوشته های من اسمی ازشون اومده بود - یا سنگی در بهشت زهرا به نامشان شده بود یا در ته چاه آمال و آرزوهای محال غرق شده بودند و یا عاقبتی ازشان بخیر شده بود که بیا و ببین!

همیشه و همه جا و در جواب هر سوالی به این مضمون که این حرف هارو از کجا میاری!؟ گفته بودم که اهل دروغ و ساختن نوشته های دراماتیک نیستم و همه حرف هام ته مایه تلخی از واقعیات حقیقی همین دور و برم هستند ولی چرا برای خودم - در این جستار دوباره در نوشته ای قدیمی - مثل خواب شده بود این واقعیت ها؟؟چرا حس میکنم همه اینها با من غریبه اند؟ من که همیشه با عشق مینوشتم و توی دلم آرزو میکردم که هر خط نوشتن من بتونه چشمی رو باز کنه برای دیدن و راهی رو گشوده برای رسیدن به هدفی سفید، حالا چرا خودم در انتظار اینم که کسی راهی برایم نمایان کنه و چشمانم رو از این تلخ دیدن رها!
وقتی به اسم های توی نوشته ها نگاه میکنم از همه شون خجالت میکشم...لیلا، مهسا، ایمان، علی، رویا، مینو، حاجی، محسن، حمید و ... انگار که همه اونها دوره ام کردن و همگی جواب یک سوال رو پرس و جو میکنند: پس کجاست حقیقت این فرید!؟ و من مثل لال ها باید نگاهشون کنم و با بهت فقط سری به این سو و آن سو تکان بدم و حالتی رو جستجو کنم که انگار خواب بودم تا حالا!
ساعت از ۴ نیمه شب گذشته و خیلی خسته ام اما بی خواب!این شب ها به شدت درگیر کارم و گاهی حتی تا صبح باید برای دقیقه به دقیقه جلو رفتن برنامه، صبوری کنم اما از این حس آزاد نیستم، حسی که باید به عنوان همراهی جدید پذیرای بودنش باشم، حسی که با همه سنگینی وجودش اما دوستش دارم و میخواهم که در آغوش بکشمش...و باید در پناه بودنش، به این حقیقت برسم که من بزرگ شدم اما چگونه!!؟
تا بعد...
پ.ن: از اینکه دیر آمدی و اما این حس را در من زنده کردی، ازت ممنونم!
" ... فکر کنم حدود ۳۶ رو داشته باشه... سن و سالش که مهم نیست، مهم اینه که بعد از مدت ها بالاخره یه ماهی چاق و چله توی تورم افتاده و امشب دلی از عزا در میارم! ...به خانومم گفتم که بره خونه مامانش اینا، منم آخر وقت میرم دنبالش تا با هم برگردیم خونه! خلاصه که همه چی ردیفه داداش... راستی بهت نگفتم که پرونده اش هیچ مشکلی نداشت، فقط یه پاراف معمولی از طرف مدیر اجراییات اداره رو میخواست که منم از فرصت استفاده کردم و گفتم که خودم براش جورش میکنم!نمیدونی چقدر براش از مشکلات پرونده اش و مدارک ناقص و اینها گفتم! اینقدری که یه دفعه خودش به حرف اومد و گفت: شما درستش کن، من شخصا از خجالت تون در میام!!!... میدونی اصلا فکر کنم طرف این کاره است،آخه واسه چی باید به من بگه شخصا جبران میکنم!؟ ... ولی امشب رو بگو، چه شود! خودم رو کشتم تا جلوی این جوادی - همکار هم اتاقی اش - بتونم بهش شماره موبایلم رو بدم، اون هم نامردی نکرد، همچین که از در اتاق بیرون نرفته شماره ام رو گرفت و خلاصه قرار رو باهاش هماهنگ کردم... چه عشوه ای می اومد عوضی، انگار که ۲۰ ساله اینکاره است... "

این بار اولی نبود که جمشید برای راه انداختن کار زنان و دختران بیچاره ای که به خاطر مشکلات مختلف اداری بهش مراجعه میکردند، از این حربه استفاده میکرد. شاید این کار برای اون شده بود یه تفریح و تفریحی که وقتی ازش حرف میزد، مثل قهرمان قصه ها که بالاخره به اخرقصه و اون زیبا روی در بند رسیده اند، به نظر میرسید! میدونستم اون فردا توی اداره از همه اتفاقات امشب و اونچه که بر سر اون زن بیچاره آورده حرف میزنه!
تا بعد...

