هاتف از صادق... هاتف از صادق... صدای مکرر بی سیم بود که توی اتاق پیچیده بود.خودم رو بهش رسوندم و جواب دادم...
- صادق جان به گوشم! بفرمایید!
= حاجی، خسته نباشی... بچه ها یه خانومی رو توی محوطه دیدن که داره با یه دوربین خونگی فیلم برداری میکنه... دستور چیه؟
- صادق جان، با رعایت اصول بهش نزدیک بشن... بیارنش دفتر... خودم رسیدگی میکنم...
= بله...مفهوم بود، اقدام میشه... تمام.
چند دقیقه بعد دو تا از بچه ها همراه یه خانوم جوون وارد اتاق شدن و بعد از اینکه بهم فهموندن این همون خانومی بوده که توی محوطه ... درحال فیلمبرداری بوده، ما رو تنها گذاشتن و رفتن. سرم رو که از روی میز بلند کردم تا با دقت ببینم کی روبروم ایستاده، یه لحظه جا خوردم. یه دختر حدودا ۲۷ یا ۲۸ ساله با چهره ای زیبا و خواستنی. هیکلی درشت و با وقار و چادری ... نفسم بند اومده بود. پیش خودم گفتم: این اینجا چکار میکنه؟؟ یه کم کاغذ های روی میز رو مرتب کردم و قیافه آدم های مقرراتی رو به خودم گرفتم و بهش گفتم: میتونید بشینید... اون هم با این حرف من دو قدمی جلو اومد و روبروی من روی یه مبل نشست.
گفتم: خواهر! مگه شما سواد ندارید؟اون همه نوشته و تابلو رو ندیدید که روش نوشته عکس و فیلمبرداری از اینجا بدون هماهنگی روابط عمومی و حراست به کلی ممنوعه!!؟
گفت: حاج آقا سلام عرض میکنم. خوب آخه مگه من چکار کردم؟ خوب برادرم توی غرفه ... هستش و من هم همون جا داشتم از اونها فیلم میگرفتم. اصلا بفرمایید این دوربین، این هم فیلم های من.خودتون ببینید من از چی فیلم گرفتم!!
بعد از اینکه باهاش کمی کل کل کردم سر اینکه کارش اشتباه بوده و اسم و غرفه برادرش رو ازش پرسیدم، دوربینش رو نگه داشتم و فیلم رو بهش دادم و گفتم: این فیلم رو میبری ، واسه من میریزی روی سی دی. فردا صبح میاری تا ببینم چکار میتونم برات بکنم. به هر حال کارت خلاف مقرارت بوده اما نترس کمکت میکنم تا مشکل دار نشی.
با این حرف من دخترک لبخندی زد و موقع رفتن گفت: حاجی، بهتون نمیاد این قدر ها هم بد اخلاق باشید... و نمیدونم چرا یه دفعه این حرفش شلم کرد و یه نگاهی بهش انداختم و رو بهش گفتم: این شماره منه، داشته باشی بعد نیست! شاید فردا صبح نبودم و دیر تر اومدم... و اون هم کاغذ و خودکار به دست شماره رو که نوشت، باز با یه لبخند از اتاق رفت بیرون...
همون روز بعد از ظهر بود و دیگه داشتم جمع و جور میکردم که برم خونه، که گوشی ام زنگ خورد... شماره رو نمی شناختم...
- بفرمایید!؟
= سلام حاجی ... خوبی؟
- شما؟
= منم دیگه! لاله، صبح خدمتتون بودم! بابا فیلمبردار قاچاقی..
این رو که گفت دیگه شناختمش و بعد از حال و احوال گفتم واسه چی تماس گرفتی؟ مشکلی پیش اومده؟ و اون هم گفت که همین طوری فقط خواسته ازم سوال کنه که فردا مشکلش حل میشه یا نه!؟... یه کم که باهاش حرف زدم و خیالش رو راحت کردم برای اینکه مشکلی نیست، اون هم با یه لحن خاصی - که باز همون حالت صبح رو برام پیش اورد - گفت که فردا میبینمتون حاجی جون...
فردا صبح زودتر از همیشه اومدم سمت اتاقم و بعد از اینکه یه کم مرتبش کردم، رفتم نشستم پشت میزم و شروع کردم به رسیدگی کارهام. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که در اتاق رو زدن و بعد از لحظاتی همونی که منتظرش بودم از در وارد شد. بوی عطر مست کننده اش و آرایش کاملش دیگه هوش از سرم برده بود. وای خدا چی می شد اگر این مال من بود، یعنی پا میده؟ یعنی میشه باهاش رفیق شد؟
این بار هم اومد و باز نشست روبروی من. با یه حالت خاص حال و احوال کرد و بعد هم یه سی دی رو از توی کیفش دراورد و داد بهم. سی دی همون فیلمی بود که اون روز گرفته بود. تو همون زمانی که داشتم فیلم رو باز بینی میکردم، اون هم داشت حرف می زد و از زمین و زمان شکایت میکرد که باهاش سر سازگاری نداشتن و اینکه شوهر داشته و یک سالی هست که از اون طلاق گرفته و خلاصه ...
یه نیم ساعتی که پیشم بود و کلی با هم حرف زدیم، بهش اطمینان دادم که گزارشی رو که براش رد میکنم به این مضمون مینویسم که مشکلی نداشته فیلم هاش و اون هم میتونه با خیال راحت بره...وقتی که بلند شد واسه رفتن، بهم نگاهی انداخت و گفت: حاجی ممنونم...

این روزها، شاید یه سالی از اون ماجرا میگذره و همین یک ساعت پیش بود که لاله از پیشم رفت. هنوز روی تخت دراز کشیدم و به این فکر میکنم که بدن اون خواستنی تره یا منصوره، همون دختری که به خاطر عکس گرفتن بدون هماهنگی، اوردنش پیشم...
تا بعد...
... صد دفعه بهت گفتم من این والنتین مسخره رو قبول ندارم، هی باز میگی والنتین ات مبارک!! اصلا تقصیر منه میرم گرون ترین شکلات ها رو برات میگیرم که تو هم این طوری هوایی بشی! ... میدونی چیه، من نمیخوام دیگه به دوست داشتن فکر کنم! اصلا مگه من و تو هنوز اول راهیم؟ بابا اگر عروسی کرده بودیم الان باید چهار تا بچه داشته باشیم از هم!... چی ؟واسه چی میخندی؟ خودت رو مسخره کن!
...خوب من منظورم اینه که کلا زشته واسه من و تو که هی بخوایم از این مغازه به اون مغازه کنیم واسه روز و مراسمی که اصلا ریشه اش ایرانی نیست! مگه خودمون سپندار مذگان نداریم؟؟؟ ... برو بابا تو هم فکر میکنی که من فقط شعار میدم! مگه پارسال یادت نیست چقدر شکلات با هم خوردیم؟ همون مغازه هست جلوی پارک ساعی... خدایی فکر کنم اصلا هر شکلاتی که بهش بگی فرداش برات میاره، چقدر دلم میخواست اون مغازه مال من بود و تو مشتری هر روزه ام... هوووی چرا داری این دست و اون دست میکنی؟خوب همین جعبه خوبه دیگه!تازه بعد از اینکه شکلاتش رو بخورم میتونم توش کلی چرت و پرت بریزم بذارم زیر میز کار اتاقم!...ولی میدونی، من میگم که بیا بریم! الان اگر یه نفر آشنا ما رو با هم اینجا ببینه، بهمون میخنده ها! ما دیگه ازمون گذشته! بیا بریم جون من...

... و در همین حال پیرزن و پیرمردی که از در مغازه وارد می شدن و نوع گفتار پیرمرد سبیل چخماقی با همسر محترمه اش توجهم رو جلب کرد : " بیا تو فروغ خانومی! عزیزم همون قلبی که اون بالاست رو میگم ها! جون تو عینهو همونیه که سال ۵۳ برات خریدم از پاریس...بچه مریم انداخت شکستش دو سه سال پیش... بگیرمش برات عزیزم؟؟؟ "
تا بعد...
رها توی وبلاگش رادیو سیتی، چند وقت قبل نوشته بود :
" به انتخابات نزدیک میشیم، طبق معمول هرساله یه سری سایت اخ و پیف و برانداز نرم و مخملی از قبیل یوتیوب و فیسبوک از فیل.طری درمیاد و یه سری سایت مثل هفتان مظلوم میره جزو معاندان. دیروز یه سایت فلسفی رو میخواستم باز کنم دیدم اونهم فیل.طره! باشه قبول! دستکم بهجای سایتهای فلسفی منحرف و ادبیاتی معاند و علمی سکولار ِ پدرسگ، پلیبوی رو برامون باز کنین بیانصاف ها! آخه مگه شماها انسان نیستین؟ "

خوب جدی جدی منم باهاش موافقم! تازه اینها بخشی از ماجراست و اصل قضیه پشت پرده باقی میمونه مثل اینکه آدم اجیر میکنن واسه از کار انداختن بلاگرولینگ - که خدایی ابزار دست خیلی هامون بود - به اسم اینکه هکش کردن و این آخری هم که بالاترین نازنین رو هک کردن و آب از آب تکون نخورد!خوب خیلی هم عجیب نیست این هجمه های کور در زمانه ای که مردمانش را با پخش هفتگی یک سریال سفارشی به تحمل سختی و اعتقاد به حضور بالا دستانی فهمیده و حکیم رهنمون میکنند!!!
اما خیالی نیست، چون ما به امید زنده ایم و امید که مردی با عبای شکلاتی، امید مان را جاودانه سازد!
خوش آمدی مرد بارانی، خوش آمدی!
تا بعد...
پ.ن: کلمه باران، اسم بنیادی است که سید محمد خاتمی بعد از گذر از سال های ریاست جمهوری آن را بنا گذارد و هم اکنون مدیریت آن را بر عهده دارد.
چلچراغم رو که خوندم، دیگه حدودای ساعت ۴ صبح بود و خوابم گرفته بود. بلند شدم که برم یه لیوان آب بخورم و بعدش هم لامپ ها رو خاموش کنم و بخوابم. لیوان به دست که به اتاق برگشتم، وقتی اومدم کلید لامپ رو بزنم و خاموشش کنم، نگاهم یه دفعه گره خورد به بسته های نا منظم یه سری نوشته و پاکت نامه های قدیمی که مدت ها بود وقت نکرده بودم توی قفسه ها جایی براشون پیدا کنم و مرتب بذارمشون کنار هم. نا خود آگاه رفتم طرفشون و وقتی اومدم همین جوری یه دستی به سر و روشون بکشم و بذارمشون پشت کتاب ها تا فعلا توی دید نباشن، یه دفعه یه پاکت از لای اونها افتاد زمین. دولا شدم که برش دارم که دیدن ظاهر اون پاکت پرتم کرد به خاطرات حدوده ۶ سال پیش. بی اختیار همه اون بسته ها رو گذاشتم روی قفسه و اون پاکت رو برداشتم و اومدم روی تخت دراز کشیدم تا دوباره - و شاید برای دهمین بار - اون نامه رو بخونم. اینی که از دیدن پاکت فهمیدم کدوم نامه اس به خاطر این بود که پاکتش دست ساز بود و با مقداری کاغذ دفتر صدبرگ خط دار قدیمی و چند بریده چسب نواری ساخته شده بود و روی اون با بد ترین شلختگی ممکن، جای گیرنده و فرستنده نوشته شده بود.
وقتی کاغذ نوشته ها رو از توی پاکت دراوردم، قبل از هر چیزی کپی شناسنامه ای که همراه نامه بود به چشمم خورد. دیگه سیاهی همه نوشته های اون کپی داشت از بین میرفت ولی هنوز اون دست خط شلخته روی پاکت، که پشت کپی هم نوشته بود " فتوکپی با اصل شناسنامه مطابقت شد " و خودش امضاش کرده بود، به وضوح قابل خوندن بود. کاغد چند تا خورده نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن:
" با عرض سلام و خسته نباشید خدمت کارکنان محترم صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران... من از درد و رنج روزی خودم را میکشم یا از خانه فرار میکنم. چرا همیشه همه درد و رنج ها فقط نصیب ماست. من خدیجه ... ۱۵ سال دارم و در کلاس سوم راهنمایی تحصیل میکنم در یک خانواده هفت نفری در اهواز زندگی میکنم . من دختر بزرگ هستم.البته این را هم بگویم که ما همه دختر هستیم و هیچ پولی در بساط نداریم و خواهری دارم که سه سال دارد... وقتی دربرنامه کودک مجری عکس چند بچه هم سن و سال او را نشان میدهد گریه میکند و میگوید چرا تلویزیون عکس من را نشان نمیدهد. او مدت هاست که وقتی برنامه کودک نشان میدهد گریه میکند. با اینکه تلویزیون ما سیاه و سفید است و تصویر واضحی ندارد.کدام یک از خانواده های ایرانی تلویزیون رنگی ندارد به جز ما... وقتی دختر عموهایم به خانه ما می آیند از شبکه سه و دیگر شبکه ها برای ما حرف میزنند و می گویند شما بد بختید که حتی تلویزیون درست و حسابی هم ندارید. جواب من به آنها این است که خدا رو شکر میکنم که فقط این تلویزیون را داریم و میتوانیم برنامه کودک یا برنامه شبکه یک یا دو را تماشا کنیم.به خاطر خواهرم میخواستیم پنکه مان را بفروشیم و بدون پنکه بمانیم.پدرم دنبال کار است و میگوید هر وقت کار کردم کولر میخرم نه پنکه...من برای خواهرم خیلی نگران بودم و مدت ها و چه شب هایی که بالای سر خواهرم فکر میکردم تا اینکه صندوق پستی در زیر نویس تلویزیون حک شد و من گفتم نامه ای به شما بنویسم و از شما طلب یک دوربین عکاسی را بکنم.شما اگر این کار را بکنید خدا را از خود راضی میکنید و دل بچه ای سه چهار ساله را شاد میکنید... ما خرج مدرسه مان را از راه لیف بافتن تهیه میکنیم و کیف و کتاب و دفتر میخریم...لباس کهنه دختر همسایه مان را میگیریم و با آنها مدرسه میرویم، چه کنیم نداریم! ... خواهش میکنم یک دوربین عکاسی برای من بفرستید تا شاید بتوانم با لیف بافتن فیلمی بگیرم و از خواهرم عکس بگیرم و برای مجری برنامه کودک بفرستم تا دل او شاد شود و همیشه شما را دعا کنیم ..."

و در صفحه آخر نامه اش هم تمام اطلاعات شناسنامه ای اش رو دوباره نوشته بود و در خط های پایانی نامه اش گفته بود:
" اگر جوابی تا ده روز دیگر از شما دریافت نکردم از همه کس و همه چیز نا امید میشوم و به زندگی ام خاتمه میدهم.. آخر چرا من اینقدر باید رنج بکشم.خودم را بکشم بهتر است تا اینکه زنده بمانم... "
این نامه از اهواز ارسال شده بود و تاریخش هم وسط های تابستون بود. جالب ترش این بود که این نامه به خاطر اینکه روش یه جمله نوشته بود این دختر، اشتباهی اومده بود قاطی نامه های ما و بچه ها هم بازش کرده بودن و بعد از اینکه دیده بودن موضوعش بیشتر کمیته امدادیه تا رسانه ای انداخته بودن یه گوشه ای و خلاصه ...
یادمه اون موقع با خوندن این نامه با هر کدوم از بچه ها که صحبت کردم، کسی نوشته رو جدی نگرفت و دست آخر من هم از سر اینکه دلم رو اروم کنم و تو اون ترافیک کاری ذهنم رو خلاص، یه رایانه دستی گرفتم و به همون ادرس برای اون دختر فرستادم و فکر کنم قبل از اون ده روز ی که گفته بود، باید به دستش رسیده باشه، چون اون بسته هیچ وقت برگشت نخورد. دیگه هیچ خبری از اون دختر ندارم و نمیدونم که اصلا اون راضی شد به اون دستگاه یا اینکه ...
تا بعد...
گفت: " تازه شدی عینهو خودم! "
گفتم: " خوب دو تا آدم تنها که بهم میرسن، چی میگن؟ "
گفت:" نمیدونم! چی میگن؟ "
گفتم: " میگن! ای واااای فدات شم! تا حالا کجا بودی... "

...
میدونی، فکر کنم همین گفتم و گفت ها، همه عمرمون رو تلف کرد! آیا الان وقتی هست برای اینکه بهت بگم دوستت دارم یا هنوز هم باید بگم گفتم و گفت؟؟؟
تا بعد...

