مسعود ده نمکی حدود دو سال قبل در اختتامیه جشنواره فیلم فجر و درست زمانی که تهیه کننده فیلمش به عنوان احترام به شخصیت و شان کارگردانی فیلم اخراجی ها، ازش خواست که روی صحنه بره و سیمرغ بهترین فیلم از نظر بینندگان رو با هم مشترکا دریافت کنند، بعد از اینکه روی جایگاه حاضر شد و خلاصه کلی از حق و حق خوری حرف زد - البته جسارتا بیشتر داد و هوار کشید تا حرف زدن - و اینکه چرا همه سیمرغ ها رو به ساخته الفرد هیچکاکی اش اختصاص ندادند، جمله ای رو به زبون اورد که این روزها نمیدونم چرا خیلی توی ذهنم میاد و خودنمایی میکنه! اون گفت: " در جامعه ما همیشه همین طور بوده که نخبگان ما عقب تر از عموم مردم حرکت میکنند! "و منظورش این بوده که چون مردم فیلم اون رو انتخاب کردند، چرا هیئت داوران چنین نکردند!!!
دلم میخواد همین جمله عادی رو ربطش بدم به حرکت به اصطلاح آبرو مندانه و بزرگ منشانه سید محمد خاتمی که با ترک کردن صحنه رقابت نه تنها پیوندی نا گسستنی بین نا امیدها و نا کامی های سال ۸۷ با روزهای نیامده سال ۸۸ برقرار کرد که با همه وجود آب سردی پاشید بر پیکره همه آنچه که با همه وجود و عشق، آمدنش را به جشن نشسته بودند.

قصدم این نبود که در این آخرین نوشته سال، بر توسن سیاست سوار شوم و بر خوب یا بد حرکت خاتمی یکه تازی کنم اما کاش خاتمی اگر نه به خاطر خود که به خاطر دل این مردم، میگفت آن توصیه دلسوزانه از سوی کدامین مقام عالی رتبه - و همان نخبه در تعبیر ده نمکی - بود که هم او را از ادامه راه بازداشت و هم تمام آرزوی این دلبستگان وامانده به تغییر شرایط را ندید و حرف خود را به کرسی نشاند.
حال و روز خوبی ندارم این روزها و البته دلایل زیاد هستند برای درگیر بودن با این حالت. هر چقدر تلاش کردم که یا این نوشته را ننویسم و یا اگر مینویسم از امید بگویم و آرزو، نشد که نشد. در این آستانه سال نو و در شرایطی که چند ساعتی بیشتر به آغاز نوروز باستانی باقی نمانده، همان متنی را که در اس ام اس های تبریک برای دوستان نزدیکم ارسال کردم، تقدیمتان میکنم:
" بهاری ترین شادی ها، در هیاهوی رویش زیبایی ها، تقدیم به آسمان نیلگون وجودتان... نوروزتان پیروز و عیدتان مبارک "
تا بعد...
پ.ن: تصویر این نوشته مربوط است به یکی از کارهای ارزشمند بزرگمهر حسین پور که البته میتونید با کیفیت اون رو در مجله نوروزی ۴۰ چراغ یا سایت شخصی خود بزرگمهر دریافت کنید. متن این تصویر گفته ای از کوروش کبیر است که : " نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و سرزمین وارد آید "
خوب آخه واسه چی تو باید اعصاب من رو بهم بریزی تا من هم بشم مثل روانی های امین آباد اسیر قرص و آمپول و هزار جور کوفت زهر مار!!؟؟؟ مگه من تو این سال ها بهترین دوستت نبودم؟مگه من و تو بعد از این حدود ۱۵ سال، تا حالا بهم گفته بودیم بالای چشمات ابرو؟ تو که میدونی من اعتقادم چیه؟تو که میدونی من اهلش نیستم!تو که میدونی من نمی خوام گیر بدم به این کارها! نکنه باید همه چی رو بریزم بیرون؟؟
ببین کیوان! اصلا قضیه اومدن و حضور شراره توی گروه که یادته؟ آره، توصیه یکی از همسایه ها به مامانم و ماجراهای بعدش که مامانم هم نشست روی مخ من کار کردن و از این گفت که نمیدونم دختر خوبیه و تازه داره توی همین مشغله خودتون تحصیل میکنه، پدر و مادر داره، با شخصیته و هزار تا دلیل دیگه واسه اینکه من برخلاف میلم، یه آدم از توی آشناها بردارم بیارم واسه همکاری توی پروژه!!! خوب البته بعدش هم نشون داد که دختر واقعا خوبیه و خیلی بیش از انتظار من واسه کار مفید و با خاصیت بود.
حالا من اصلا کاری به این حرف ها ندارم! ببین الان بحث من سر اینه که چرا شراره واسه من شده کاسه داغ تر از آش و میخواد که من آدم بشم به تعبیر خودمون! آقا جون من نمیتونم!میفهمی؟نمیتونم! نمیتونم با این قضیه کنار بیام! همین طوری بدون هماهنگی با من؟تازه شماها که خوب میدونید من به شدت از این ماجراها فراری ام!میدونی اگر مامان بفهمه چه بدبختی واسه من درست میشه؟...چی رو من بچه ننه ام!؟تو که میدونی مامان رو تک تک رفتارهای من حساسه!فقط منتظره بفهمه من از کی خوشم اومده و بعدش لیست کنه دخترهای کوچه و محله و نمیدونم همکار و فامیل و اوووووووه...
کیوان با من بحث نکن!من نمیخوام باز کنم ماجرا رو!چی رو من نمیتونم عاشق باشم!ببین اصلا میدونی چیه؟میخوای بدونی قصه رو؟ نه، میخوای بگم اونی رو که نباید؟ میخوای بدونی من کی عاشق شدم؟ کیوان با من لجبازی نکن که هی حرف خودت رو بزنی...من نمیتونم! درک کن! خودتون میرید با اون قرار رو بهم میزنید، میفهمی؟ آخه چی بهتون بگم؟ رفتید اون سر دنیا و از اون طرف به من هوار میزنید که لنگش کن! اصلا من اون تاریخی که شما میگید تهران نیستم! من دارم میرم قبرستون! به تو چه کجا!!!

کیوان ببین حالا اصلا بذار برات بگم چی شد! ببین همون شبی که تو درباره شراره با من حرف زدی و اینکه از اون خوشت اومده و من واسطه شم برای دوستی تون، من خودم قبلش با اون حرف زده بودم درباره اینکه فردا توی کافی شاپ ببینمش و باهاش حرف بزنم! واسه کی؟ خوب معلومه واسه خودم! خوب ازش خوشم اومده بود! اصلا هر روز که از کار میگذشت بیشتر ازش خوشم میاومد!!! من فقط منتظر بودم کار تموم شه و بتونم طبق قانون نانوشته خودم با آدم های کار، چیزی غیر از مباحث کاری هم بگم!!! خوب اون هم از من خوشش میاومد! ... حالا چرا اینطوری نگاهم میکنی؟ خوب این رو نباید بهت میگفتم عزیزم! الان مجبورم کردی! خوب تو اومدی و شبش ازم خواستی که با شراره درباره دوستی تون حرف بزنم و من هم که میدونی، حتی همین الانشم جونم برای تو در میره! نمیتونستم ببینم که بین و تو و عشق، دومی رو انتخاب کردم! خوب شب تا صبح درباره همین قضیه فکر کردم و اما به نتیجه نرسیدم! یعنی میدونی قرارم رو با شراره بهم نزدم و رفتم سر قرار...
کیوان بی خیال!!! باقی اش که مهم نیست، الان که تو و شراره دارید اون گوشه دنیا با هم زندگیتون رو میکنید! الانم حرف، حرف منه که باید به خودم یه نگاهی بندازم و از این حال و هوا دربیام!!! کیوان نه! بی خیال!! آخه چیزی نیست که بخوام بگم! گفتم دیگه... آخه عوضی من چی بگم دیگه بهت؟؟؟ خوب رفتم پیش شراره و باهاش حرف زدم.. حرف های کار بود اولش و اینکه ازش ممنونم به خاطر حضورش و همه تلاش هاش!!! بعد اخرش که خواستم دیگه جمع و جور کنم حرف رو، گفتم که تو دوستش داری و به من گفتی... خوب میدونی، چند لحظه سکوت بود بینمون! من که لال شدم و اون هم مبهوت این حرف من...میدونی توی عمرم نشده بود اون طوری جلوی یه دختر کم بیارم و لام تا کام چیزی برای دفاع نداشته باشم... آروم خودش رو جمع و جور کرد و گفت، باشه! دربارش فکر میکنم و آخر هفته بهتون خبر میدم.بدون خداحافظی رفت...هنوزم یادمه که پاکت حقوقش رو همون جاروی میز گذاشت و رفت...
میدونی توی اون هفته تو هم فهمیده بودی که من یه جوری ام! یادته قرار شمال رو کنسل کردم و تو هم پای من موندی و نرفتی... خوب فکرم درگیر بود و نمیخواستم ازش جواب منفی بگیرم برای تو! میدونی، اما ته ذهنم هنوز خودم رو میدیدم و اینکه شاید هنوز وقت باشه واسه هر کاری... اینکه برم و بگم، شراره جان، من شوخی کردم! میخواستم ببینم شما چه رفتاری نشون میدین و از این چرت و پرت ها... ولی خوب من خودم رو می شناختم! حاضر نبودم شکست روحی تو رو تماشا کنم! مرد حسابی بعد از عمری دوستی برای هم شده بودیم داداشی... تو که میدونی همین الانم پیش مامان اینا که حرفتون میشه، میگم داداش کیوان!!!
ببین کیوان... خوب بابا بذار حرفم رو بزنم! خوب باشه! عوضی... خوب اون هفته گذشت و شراره باهام تماس گرفت و قرار همون کافی شاپ رو گذاشت. نمیدونی توی دلم چه آشوبی بود...تو هم که هی راه به راه زنگ و اس ام اس...رفتم و دیدم که زودتر از من اومده و نشسته سر همون میز اون دفعه ای... خوب من هم رفتم و انگار نه انگار اتفاقی و حرفی هست ... نشستم و بدون مقدمه پاکت حقوقش رو از توی کیفم دراوردم و گرفتم طرفش... بفرمایید خانم یزدانیان، اون روز یادتون رفت ببریدش و اون با یه مکث کوتاه گفت: " آقای عزیز... صرف امور خیریه بکنیدش! ظاهرا دستتون توی این کارها خیلی بازه...
میدونی هنوز هم که هنوزه، سوزش اون حرفش رو توی دلم حس میکنم... حتی یه بار به خودشم گفتم و اون هم درباره این حرفش سکوت کرد. میدونی اون شب خیلی زود مهمونی دو نفرمون تموم شد... از توی کیفش یه پاکت در آورد و گفت :" من نظرم با نظر شما موافقه! دلایلش هم اگر براتون مهمه، توی این نوشته آوردم " ... و یه پاکت داد دستم و رفت... چقدر سردم بود اون شب، اینقدر سردم بود که فاصله پایین تا بالای میدون هفت تیر رو با ماشین رفتم و وقتی رسیدم خونه با همون لباس های بیرون نشستم رو ی تختم و پاکت رو باز کردم و شروع کردم به خوندن:
" آقای واسطه،
خیلی شجاعت میخواد آدم بین خواسته خودش و دوستش، هر چقدر هم که بهترین دوستش باشه، دومی رو انتخاب کنه ولی خوب انگار شما واقعا میخواهید جا بذارید جای پای هر چی مرتاض و تارک دنیاست.
از نظر من که اشکالی نداره و اصلا میتونم بگم به من ربطی نداره ولی خوب گفتم شاید بخواهید بدونید که من چرا قبول کردم این پیشنهاد رو.این سه دلیل برای من مهم بود.
اول اینکه شما این کار رو به من پیشنهاد دادید و من روی مصلحت اندیشی و نیت خیر شما شک ندارم و میدونم درباره همه جوانبش فکر کردید.
دوم اینکه من از شما خوشم اومده و دوست ندارم روی حرف کسی که یه روزی فکر میکردم میشه عشقم حرف بزنم!
سوم هم اینکه میدونم اگر به شما جواب منفی میدادم، هیچ وقت قبول نمیکردی با کسی که به بهترین دوستت جواب منفی داده، رابطه داشته باشی! پس من خواستم با کیوان باشم و بر مبنای اینکه میدونم هیچ وقت تنهاش نمیذارید، تا همیشه من هم شما رو داشته باشم و ازت با خبر باشم.
اگر دوست داشتی میتونی بهش بگی از همین امشب منتظر تماسش هستم و میتونه بهم بگه شراره!
مراقب خودت باش اقای مهربان. "
ببین کیوان، تو مجبورم کردی اینها رو بهت بگم! رازی که قرار بود هیچ وقت از طرف من و شراره پیش روی تو فاش نشه ولی تو مجبورم کردی به گفتن!!! میدونی الان که گفتم حالم از خودم بهم میخوره! اصلا میدونی به شراره بگو که من دوست ندارم اون بخواد برای من کاری کنه...کیوان نذار دوستیمون خراب شه! من همینی که هستم رو دوست دارم، بی خیال آدم های دیگه...
تا بعد...
میدونی، امروز که توی مترو دیدمت فهمیدم هنوز هم سرپایی و از اون آرایش غلیظ و رنگ و وارنگت، ذره ای کم که نشده هیچ، بلکه کلی تنقلات دیگه هم بهش اضافه شده که طبق معمول من خیلی درباره اسم و رسمشون نمیدونم. چقدر دلم میخواست بیام جلو و باهات حرف بزنم و بپرسم کجایی؟چه کار میکنی؟ اما خوب راستش از اون پسر هیکلی که مثل آهن ربا دستت به دستش چسبیده بود، ترسیدم! فکر نمکینم شوهر کرده باشی، که اصلا اهل این برنامه ها نبودی!
میدونی فکر کنم دوستت بود یا شاید هم یه مشتری! خوب چیه چرا بهت برمیخوره؟مگه بده بگم مشتری؟خودت میگفتی من کاسبم و نمیدونم کار کاره، فرقی نداره با دستت باشه یا با ...!!! ولی خدایی خیلی هیکلت درشت شده بود، اینقدری که حس کردم شاید اضافه وزنت سر به فلک گذاشته. نمیدونم اون آقاهه - همون که هنوز هم نمیدونم دوستت بود یا مشتری ات - چطوری با این هیکل سنگینت کنار اومده! خوب بابا، شوخی کردم!تو که اینقدر بی جنبه نبودی! یادته اون برنامه عروسکی، توی لوکیشن - محل فیلمبرداری - دهکده المپیک با فرشید اینها کار میکردی؟ من یه روز اومدم بهتون سر بزنم، هیچ کسی نبود و تو و فرشید هم از پشت دکور چوبی اومدین بیرون و تو هول هولکی رفتی تا لباست رو درست کنی و فرشید هم برگشت با خنده - همون خنده های حال بهم زنش - گفت: " این پرده پشت دکور پاره شده بود، بردمش تا چند تا کوک بزنه بهش پاره نشه! ... اصلا فکر کنم همون جا استارت این بود که تو کاسب خوبی بشی یا شاید هم اصلا فرشید کارخونه کاسب سازی باشه! تا الان یه عالمه آدم کاسب تحویل جامعه داده!
نه انگار با تو نمیشه حرف زد، خیلی عوض شدی.اون وقت ها اینقدر بد اخلاق نبودی که!همیشه میگفتی و میخندیدی! اصلا بذار یه چیزی بگم بخندیم، داشتم به این فکر میکردم که رفته بودید با گروه ... سر ضبط برنامه ...! یادت اومد؟ آره بابا، همون که یه سوییت داده بودن واسه ۶ نفر آدم که از قضا تو هم تنها زن گروه بودی! یادته از شب تا صبح نخوابیده بودی و پشت در تنها اتاق اون سوییت، رختخوابت رو انداخته بودی تا کسی نتونه بیاد تو اتاقت! خیلی خنده دار بود نه؟خوب به من چه؟خودت وقتی تعریفش میکردی، میخندیدی! خوب اصلا بی خیال! میگم این تازگی ها نمیدونی چه گوگولی هایی میان به هوای کار کردن و هنوز دو روز از کارشون نگذشته، یا آویزون فیلمبردار شدن و یا با عوامل دکور ریختن روی هم! جات خالی ببینی این فرشید چه حالی میکنه از اینکه یه گروه دختر براش هر روز کار میکنن و اون هم میتونه از صبح تا شب باهاشون بلاسه و هی از این اتاق به اون اتاق راهنمایی شون کنه واسه تست اینکه به درد بازی توی نقش ... میخورن یا نه!

نه، دیگه اصلا هیچی نمیگم! اینطور که تو ماتم گرفتی و داری اشک میریزی، حال من هم گرفته شد!فقط هیچ وقت بهم نگفتی چرا نخواستی ادامه بدی؟ از فرشید ترسیدی؟ از اینکه کار به جایی برسه که هر روز تعداد مشتری هایی که بدون پول میخواستن مشتری ات باشن بیشتر بشه؟؟؟خوب اونها همکارت بودن، واسه خودشون حق آب و گل قایل بودن! آره، راست میگی، من خفه شم بهتره، خیلی بهتره!
میدونی فقط این رو بذار بگم که اگر این فرشید نبود، تو و خیلی از دخترهای دیگه که میشناسمشون، الان باید اسمتون توی تیتراژ خیلی از کارها دیده می شد و توی کلی از جشنواره ها ازتون تقدیر میشد! دروغ میگم؟بیا بزن تو دهنم!!!
تا بعد...

