تبليغاتX
چند کوچه بالاتر
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
دست بر دست؛ در ماتم تو یا شادی من!!!

میدونی، دوست ندارم از این به بعد وقتی که به روز تولدم میرسم و دلم میخواد در کمال آرامش و اطمینان خاطر قدم بذارم توی سن بالاتر، یاد این بیافتم که باید برم سراغ خاطرات ماتم زده و به این فکر کنم که روز تولد من همزمان شده با سالروز مرگ تو! اصلا دلم نمیخواد حتی بهش فکر کنم، هیچ وقت! نه به خاطر اینکه فکر کنی نگران حالتم، نه! دارم به این فکر میکنم که با رفتن تو، خیلی ها - البته بعد از طی یه دوره زاری و شیون و ماتم - تازه میتونن یه نفس راحت بکشن و از زندگی شون لذت ببرن و به این فکر کنن که کارهایی بوده که از درد سر وجود تو نمیتونستن هیچ وقت طرفش برن و یا از شرایط شون اون طوری که باید استفاده کنن. خودت هم خوب میدونی که نفر اول این فهرست، مامان بیچاره و مریضته که انگار در عین اینکه حدود ۴۵ رو داره با یه زن ۶۰ ساله مو نمیزنه! اون هم چی، همش از دست عذاب و غصه و بد بختی هایی که به خاطر تو کشیده تا ماجرای گند کاری هات به گوش بابات نرسه و بتونی با خیال راحت باز به مصیبت آفرینی ات ادامه بدی!!!

یه جورایی این اواخر حس میکنم که شاید بعد از مامانت، خیلی های دیگه هم هستن که تو حقشون رو ضایع کردی و با مرگت میتونی بهشون آرامش رو اهدا کنی ولی نه! الان نه! اونش که کی باشه و چطوری به من ربطی نداره، فقط تولد من رو عزا نکن! خواهش میکنم ازت با همه اینکه میدونم برای تو خواهش و التماس و تمنا معنی نداره که اگر داشت گریه های نیمه شب مامانت در کنار حرف های مدام من حتما بر دل سنگت اثر میکرد و باز کارهای احمقانه ات رو ادامه نمیدادی و ... یاد اون بار آخر که اس ام اس دادی افتادم.همون روز که وقتی فهمیدم چه غلطی کردی، دیگه بین مون شکر آب شد و من این ور و جوی و تو اون ور... یادته؟

- " سلام خوبی؟ "

برام عجیب نبود که برای یک میلیون و دویست و پنجاه و ششمین بار از روزی که می شناختمت و فهمیده بودم که تو هم جزئی از فامیلمی، با این کلام بهم اس ام اس می دادی و با این شروع میخواستی بهم بفهمونی که باز یه گند دیگه زدی و باز مصیبتی دیگه رو واسه مامانت یا حتی من بیچاره پایه ریزی کردی. توی دفعات قبل که - بعد از پیگیری - می تونستم بفهمم که خانوم خانوما باز رفته خروار خروار قرص خورده و عین ادم های روانی و مست داره تلو تلو خوران با من حرف میزنه و خدا میدونست که اگر کمی دیر تر میرسیدم خونتون، شاید الان دیگه باید هر پنجشنبه می اومدیم سر قبرت واسه فاتحه خونی...

 

دفعات دیگه اش هم خیلی کم از خود کشی نداشت، خانوم داشتن میرفتن سر قرار و محض خاطر خیال آشفته بنده هم که شده، به اطلاع میرسوند که من دارم با این پسر یا اون دختر و دوست پسرش میرم خونه اون یکی یا فلان پارتی خونه فلان پسر ... و خلاصه من هم باید دوره می افتادم توی خیابون ها تا خانوم رو از لای هزار تا آدم عوضی و گرگ دندون تیز کرده، بکشم بیرون و بدون اینکه حتی تشری بهت بزنم، با کمال احترام بذارمت خونتون و حتی لام تا کام هم چیزی به مامانت نگم!

خدایی دیگه بریده بودم و خودم هم نمیدونستم چرا باید من جور و تاوانی رو بکشم که نمیدونستم گناهش چی بوده!بارها گفتم به درک، بذار هر غلطی میخوای بکنی و اصلا بذارم خودت رو نفله کنی! به من چه؟ اما یه کم که میگذشت میگفتم، آخرش که چی؟ تف سر بالاس که من رو هم درگیر خودش میکنه! به هر حال نمی شد بی خیالت شد و یه روز که حس کردم حالت سر جاشه، باهات سر صحبت رو باز کردم، یادته؟بهت گفتم:

- ببین، تو چرا سر عقل نمیایی؟تاکی میخوای با این پسر و اون پسر بچرخی؟به صرف اینکه میخوای روی من رو کم کنی، چرا داری خودت رو بد بخت میکنی؟

= من؟من دارم حالم رو میکنم! به تو چه اصلا؟من اگر هم بهت خبر میدم واسه اینه که اگر یه وقت مامانم سراغم رو گرفت تو ازم خبر داشه باشی!بالاخره پسر دلسوز فامیل و ...( صدای خنده آنچنانی تو)

- راستی تو نظرت درباره صکص چیه؟ اصلا نکنه تو همه این کار ها رو میکنی واسه اینکه...

= حرف مفت نزن! من هر چی باشم جن ده نیستم! من گه بخورم بخوام با کسی بخوابم! هنوز عقلم سرجاشه و میدونم چطوری باید با امثال همجنس های تو برخورد کرد...

همین جواب نصفه و نیمه ات دلم رو خوش کرده بود به اینکه اهلش نیستی و خلاصه با اخلاقت آشنا بودم که حتی برای حال گیری از من با صکص کنار نمیای و ازش راحت حرف نمیزنی اما این آخرین اس ام اس چیز دیگه ای میگفت. تو چکار کرده بودی دختر؟ تویی که حتی از سایه خودت هم میترسیدی، تو دو روز تنهایی و اینکه خونه کسی نیست، جلوی چشم اون همه در و همسایه و آشنای محله و کوچه، کدوم خری رو نصفه شب آورده بودی خونه تون...

حالا اصلا همه اینها به جهنم، دوستش داشتی و عاشقش شده بودی و هر چی، چرا دیگه گذاشتی هر بلایی میخواد سرت بیاره؟؟ تویی که تا اون روز حتی کسی نتونسته بود بغلت کنه، چطور گذاشتی یه پسر که از خودت ۵ سال کوچیکتر بود، اون بلا رو سرت بیاره؟؟ چرا؟  ادامه اس ام اس آخرت یادته؟

- برای یه کاری ۴۰۰ تومن میتونی بهم قرض بدی ؟

= واسه چی؟ من الان تهران نیستم ولی بگو برای چی میخوای؟

- من دیگه دختر نیستم، شدم یه زن خیابونی! اه، اصلا به تو چه...

یادم میاد که خشکم زده بود وسط کار، رفتم و یه گوشه نشستم و به حرفات فکر کردم! نیازی نبود به توضیح اضافه، خوب درک میکردم فرهنگ لغاتت رو ولی مگه میشه؟ تو و این حرف ها... باقی حرف ها رو هم که مرضیه بهم خبر داد و ازم خواهش کرد که جواب تلفنت رو بدم و نذارم داغون تر بشی... نذارم کار به مامانت بکشه و من هم که برای اولین بار توی عمرم خواستم در مورد تو، پای حرف عقلم بمونم و دلم رو خاک کنم و همون کاری رو کردم که تا امروز کردم... فراموش کردمت و عین یه بیگانه یادم رفت تویی هم وجود داره، هر چند درد دل های گاه و بی گاه مامانت با من به راه بود و گریه های پشت تلفنش از اینکه نمیدونه باید با تو چیکار کنه و ...

نمیدونم چرا برگشتم به اون روز... اصلا فراموش کن میفهمی؟ فقط تولد من رو عزا نکن!این جمعه من رو سیاه پوش نکن! امیدوارم این بار هم قرص هایی که خوردی، مثل همون قبلی ها باشه، همون هایی که باهاشون سه بار امتحان کردی و باز هم هنوز نفس میکشی... بار بودنت رو تحمل میکنم اما روز تولدم رو تا ابد غم آلود نکن!

تا بعد...

پ.ن: من منتظر ماتمی بودم که بارها و بارها خودم رو برای برخورد باهاش آماده کرده ام ولی بر خلاف تصورم این ماتم از جایی دیگر سر برآورد و من رو در همراهی با دوست نازنینی عزادار کرد. به هر حال سالروز تولدم همراه شد با از دست دادن برادر یکی از دوستان و من این پیوند رو دوست میدارم چرا که اون سرباز راه وطن بود و با شهادت به خدا رسید. روحش شاد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب