دلم سوخت، یه دفعه! بی هوا! نفهمیدم، انگاری از درون داغ شدم. نه، نه! به خاطر داغی چای توی لیوانم نبود، نه! خوب میدونی نمی دونستم اشک هام رو با دستم پاک کنم یا عینکم رو هی جابجا کنم تا بتونم به سفیدی سقف بالای سرم بیشتر زل بزنم!
این غروب جمعه ای بد جوری هوایی شدم، از اون هوایی شدن ها که سال ها بود نداشتمش! یادم میاد هر جمعه که هممون میرفتیم کوه نوردی بالای دربند و غروبش برمی گشتیم پایین، خسته و کوفته، عین جنازه ای که فقط دلش میخواد زودتر بپره تو یه وان آب گرم و خودش رو خلاص کنه از هر چی خستگی و گرد و غباره، اون یه دندگی تو واسه اینکه اول بریم یه بستنی بخوریم و بعد بریم خونه، دقیقا کاری میکرد با زمان که وقتی همه بچه ها رو میرسوندیم و تو رو هم پیاده میکردم دم در خونه تون و بعد خودم می رسیدم به خونه، آفتاب دیگه به قول معروف لب بوم و غروب دلگیر جمعه به نهایت رسیده بود.
تو خونه که میرفتم و وقتی تن به آب حموم میزدم، تو همون حالی که چشمام رو بسته بودم، همه روزم رو مرور میکردم و تو همون مرور کردن یه دفعه با یه شوک تلخ از حالتم بیرون میافتادم و قلبم میشد حکایت تند تند زدن قلب جکی - سنجاب دست آموزم - که وقتی از غریبه ای میترسید، اون طوری به تپش می افتاد و تا دستم رو روی تنش حس نمیکرد، آروم نمی شد!
فکرم رو تو همون لحظه جایی میدیدم که دیگه انگار خودم بودم و خودم و تک و تنها! نه تو بودی و نه خبری از بچه ها بود و نه امیدی و نه آرزویی... تو دلم میگفتم یعنی میشه یه روزی هیچ کدوم از شماها نباشین؟؟؟ بعدش با آروم کردن خودم و مثلا جمع و جور کردن فکرم، به روحم تلقین میکردم که نه بابا! این چه فکریه! مگه میشه؟تا همیشه همه دور هم هستیم و خوش و خرم و ...

اون روزی که شماها همه رفتید واسه اون جشن عروسی و من موندم و خودم و مریضی سختی که چند روز بود درگیرم کرده بود و بعد به قول خنده دار اون جوک معروف، جاده پیچید و شما نپیچیدید، دیگه مطمئن شدم که یه عمر به خودم دروغ گفته بودم، من یه روزی تنها میشدم و خودم رو واسه اون روز آماده نکرده بودم!
میدونی، همه این مقدمه رو گفتم که برسم به همون غمناکی غروب جمعه، همون غمی که سال هاست با کار و مشغله زیاد - با بی خیالی لذت بردن از تعطیلی جمعه - از شرش خلاص شده بودم و دیگه بهش فکر نمیکردم ولی امروز باز اون رو حس کردم و این بار با همراهی غمش دلم هم سوخت...
وقتی بهم گفت که بی احساسم! وقتی بهم گفت که با یکی قرار گذاشته واسه دوستی! وقتی بهم گفت که از لج من میره و باهاش رفیق میشه، دلم سوخت...توی دلم میگفتم، کاش اون روز، همون روزی که اون جاده لعنتی پیچید و شما نپیچیدید، من نفر پنجمتون بودم...
تا بعد...
نقشه روی میزم رو هزار بار بالا و پایین کردم و هر بار با انگشت هام اندازه گرفتم! یه بار دو انگشت شد و یه بار یه انگشت و نیم و بار دیگه هم نزدیک به سه انگشت! نمیدونم این اندازه گرفتن انگشتی اصلا توی خود ماجرا تاثیری داره یا نه ولی هر چی که باشه میدونم حس خوبی بهم میده! میدونی اینکه از راه دور بهت بگن : " نیای جلو، سخته! تو مال این حرف ها نیستی! ما به درد هم نمیخوریم ... " انگار تحریکت میکنه تا بیشتر بخوای نزدیک شی به اون دور...
خوب میدونی واسه من سخته که باور کنم این روزها عشق رو با نزدیکی فیزیکی دل ها اندازه میگیرن نه با هم نوایی دل ها در هزاران کیلومتر فاصله از هم! انگار هر چی نزدیک تر باشی و در همین همسایگی، تضمینی هست برای پیوستگی بیشتر و ای دریغ... من تنها در این فاصله دور، با کدام توان برایت از دوست داشتن بنویسم؟

دست از سر نقشه بر میدارم. انگار حس موسیقی ام گل کرده، پای پیانو انگشت هام رو رها میکنم بر کلید ها..
" فریاااااااااااااااااااااااد از سکووووووووووووت...
فریااااااااااااااااااااااااااااااااااد از سکوووووت... فریااااد از سکوت... "
نه، نمیشه! باید نت هام رو زیر و رو کنم! آهنگم انگار فالش بودن رو دوست داره! نه، امشب نمیشه! باز برمیگردم کنار میز و باز نگاه روی خط های رنگ و به رنگ و ریز و درشت نقشه! حرفهای امروزت رو مرور میکنم: تردید و دو دلی و ناهمگونی... با هم فرق داریم! چقدر تفاوت و من سلامت و پاک و تو غرق در همه آنچه که عادت می گویی بهشان! برو دنبال زندگیت پسر...
فنجون قهوه رو می ذارم روی همون جایی که تو درونشی در این نقشه کاغذی! دلم میخواد در سیاهی قهوه گم بشی تا شاید من هم گم کنم خودم رو توی این تنهایی باز! اما نه، تو باید باشی و این بار مثل احمق ها جای فنجون سیاه رو با لیوان شفاف آب عوض میکنم و از بالای لیوان به زیر نگاه میکنم! شهر تو درشت تر از همیشه توی چشمم میاد و برام دست تکون میده، انگار این گرم و سرد شدن براش قلقلک آور بوده... هنوز لبخندش رو میبینم و اما... به یاد حرف هایت میافتم باز: فراموش کن پسر، نمیشه اعتماد کرد از این فاصله دور...
انگار باید به کفش هام واکسی تازه بنوازم و با کمی روغن صیقلشون بدم واسه سفر! اما نه شاید همین طوری کثیف و چرک بهتر باشه! شاید به هوای خاک آلودگی ام، فراموش کنی که فاصله ما زیاده، خیلی زیاد!
راستی تو تا حالا اندازه گرفتی؟ با انگشت تو، از پیش من تا پیش تو چقدر راهه؟
تا بعد...
خودم هم میدونم خیلی ادعا کردم! آره تو راست میگی، من نمیتونم تو رو بفهمم... همش توقع و خواسته های زیادی! ولی خدایی تو هم یه خورده کوتاه بیا! اینکه دلم برات تنگ شده که الکی نیست! اینکه دوستت دارم! اینکه میخوام باهات روراست باشم و اوقاتم رو به یادت بگذرونم! باید کمکم کنی خوب... میدونی اگر بهم بی محلی کنی که اوضاع بد تر میشه!اصلا من بد ترین آدم روی زمین، چرا برام حرف نمیزنی؟چرا یه جوری بهم نمیفهمونی که من رفتارم ناجوره!خوب شاید خودم نمیدونم، منتظرم یکی بهم بگه :" هوووووو... آدم باش! "
نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده، برای یه لحظه صدات! اینکه فقط بگی حالت خوبه!؟ زنده ای!؟ و اینکه حس کنم میخوای بمونی کنارم! بی ترس و واهمه از دوری و رفتنت... میخوام اعتراف کنم که دیگه مغرور نیستم و میخوام بی ادعا باشم! اصلا خودم بهت گفتم خیلی از دوستی ها به خاطر ادعای زیادیه که به بن بست میرسه! حالا من خورد شدم و کم آوردم... مچاله شدم و سوسک... خوبه؟؟

چقدر دلم میخواست الان این دکمه سبزه گوشی ام رو فشار بدم و همه اینها رو بهت بگم و آخرش هم بگم دوست مهربونم، ببخش من رو... ولی امان از این غرور... من مغرورم!!!!!!
تا بعد...

