
سلام آقای همسایه محترم!
با تقدیم احترامات فائقه میخواستم به اطلاع برسانم که من از همون شبی که یواشکی و در ساعات نیمه شب - با حس اینکه من نمیتونم توی دفتر باشم - جرات کردی و پوستر کاندیدای مورد علاقه ام رو از روی در شرکت - که البته حریم شخصی من محسوب میشه - پاره کردی و وقتی من با زرنگی خاص خودم مثل یوز پلنگ پریدم بیرون و مچت رو گرفتم و تو به تته پته کردن افتادی و بهونه آوردی که کار پسرته که از سر بچگی این حرکت رو کرده، پیش خودم فکر کردم که این میتونه نشونه یه چیزی باشه، تو و همه هم فکرات هیچ وقت نتونستید در عالم منطق و برهان و رو در رو، جوابگوی من و تفکر امثال من باشید و از کاندیدای خودتون دفاع کنید و همیشه با تخریب و فحش و تهمت و در آخر هم با پنهان کاری در جایی که حضور ما نباشه، خواستید که به همه اعلام کنید شما بر حقید!
میدونی آقای همسایه محترم، الان برو بچ تون دارن نتایج رای گیری دیروز رو اعلام میکنند و من دارم به اون شب فکر میکنم! باز دارم به این می اندیشم که تو و امثال تو دوباره این جرات و توان رو نداشتید که در یک میدان سالم با من و هزاران نفر امثال من رقابت کنید و وقتی که در ساعات پایانی شب - مثل همون وقتی که اون پوستر رو از در پاره کردی - و در جایی که ما نبودیم و تو و هم فکرات فهمیده بودید که میدون رو واگذار کردید، باز با نامردی خودت رو برنده اعلام کردی غافل از اینکه من بیدار بودم و هوش و حواسم هم سر جاش! نه دنبال حاشیه بودم و نه در پی جنجال اما خواب هم نبودم!

آقای همسایه محترم، فقط میخواستم این رو بهت بگم که حالا من باز مچ تو رو گرفتم ولی کاش خودت یه خورده از اون فسفر مغزت رو به کار میگرفتی و همه رو خر فرض نمیکردی و با این آمار بالای رای که واسه خودت ساختی، یه ارقامی رو اعلام میکردی که بشه باهاش کنار اومد، نه اینکه رای بالای رقیبت رو بریزی تو سبد خودت و بعد هم با غرور از پیروزی قاطع سخن بگی!حتما خودت هم خوب میدونی که دیگه مردم رو نمیشه مثل سال های دهه چهل دهاتی فرض کرد و ماجرای مصدق رو سر اونها آورد!
آقای همسایه محترم، می خواستم بگم که ما به زودی از این محل میریم و تو راحت میتونی نه تنها پوستر روی در واحد من رو بکنی و پاره کنی که حتی میتونی به آدمی که بعد از من میاد اینجا بگی که من آدم ترسویی بودم که گذاشتم تو صاف صاف تو چشمام نگاه کنی و بهم دروغ بگی، توهین کنی و در آخر فکر کنی حق با توست!
تا بعد...
پ.ن : میدونم که این میخ آهنین در سنگ وجودت رخنه ای نخواهد داشت آقای همسایه عزیز وگرنه ما آدم هایی که غیر از شما در این کشور زندگی میکنیم، گذر این ۴ سال ها رو زیاد از روبروی دیده گذرانده ایم، این یکی هم - که البته دزدی حق دیگران است - هم روی همه قبلی ها!!! این صندلی برای هیچ کس وفایی نکرده و حالا برای تو نیز هم...
خیلی بده که حس کنی چیزی که داری و شرایطی که برش تکیه کردی تا همیشه پایداره! این خیال رو داشته باشی که با یه ظاهر مظلوم و طرز رفتاری عوام پسند و نوع گفتاری که همش بر مبنای ریا و خیال پردازی و دروغه، بتونی تا مدت ها بر دل ها و جسم ها حکومت کنی غافل از این اندیشه که این روال شاید برای حکومت بر جسم ها - البته اون هم نه زیاد طولانی - دوامی داشته باشه اما برای پادشاهی بر دل ها باید هم نقش اونها بود نه همرنگ دروغین!

البته از این بدتر اینه که روزی رو پیش روی خودت داشته باشی و بهش برسی که دیگه کسی بودنت رو نمیخواد و همه با تمام وجود مرگت و رفتنت رو فریاد میزنن!
تا بعد...
پ.ن ۱: حیف که نمیخوام مستقیم بهت اشاره کنم، لیاقتش رو نداری اصلا که اسمت رو بیارم تو وبلاگم! سید خوب بهت گفت: ادب مرد به ز دولت اوست!
پ.ن ۲: هر چند تف سر بالاست اما نمیتونم نگم! ای مرده شورت رو ببره رسانه ملی که حالم رو بهم میزنه این سبک برخوردت با سیاست! ای بمیری با اون منطقه آزادت که باید اسمش رو گذاشت منطقه دروغ! ای بخوره تو سرت این دکترای شیر برنجی ات دکتر پور حسین که تو نحوه اداره مناظره هم فرق قایل می شی!
پ.ن ۳: یعنی شرکت تولیدی پوشاک گراد، به خاطر دل ما هم که شده میاد یه تریپ کت و شلوار سبز رنگ بفرسته تو بازار؟ ![]()
روزی که صبحش قرار بود نتیجه دور دوم انتخابات ریاست جمهوری نهم رو اعلام کنن، شبش رو توی بغل تو گذرونده بودم و چه خاطره ای شده برای من اون شب! اصلا همیشه دو تا برخورد تا همیشه تو ذهن آدم میمونه، یکی اولین برخورد که همه فکر و خیالت درگیر اینه که طرفت کیه و چه شکل و شمایلی و با چه نوع رفتاری میاد پیشت و دومی هم برخورد آخر و همون زمانی که دیگه نمیتونی از فرداش، به طرفت زنگ بزنی و یا باهاش بری سینما و گردش! واسه من اما هر چقدر که هنوز مو به موی اتفاقات برخورد اولم با تو یادم مونده، همه جزییات آخرین روز با هم بودنمون هم فراموش نشده از خاطرم!
یادمه وقتی با صدای بوق ماشین های تو خیابون بغلی تون، از خواب پریدم و چشم باز کردم و دیدم که تو مثل یه پری مهربون توی بغلم خوابیدی و محکم بغلم کردی، باز یادم افتاد که دیگه باید همه این حال و هوا رو به دست خاطرات بسپارم و فراموش کنم که منی بوده و تویی که با هم ما میشدیم! قرار هامون رو گذاشته بودیم و شب قبل وداعمون رو انجام داده بودیم، ما باید از هم خداحافظی میکردیم و هر کدام میرفتیم سوی تقدیری که دیگه وقت با هم بودنمون رو به اتمام رسونده بود.
بارها و بارها همه اون روز و شب رو با خودم مرور کردم و خیلی وقت هاش هم با چشم هایی خیس و سرخ، جمع و جور میکردم همه اندیشه بی نتیجه ام رو از دلتنگی تو، اما یه چیزی تو اون صبح آخر برام مونده که هیچ وقت نخواستم اون رو به همه تلخی های اون روزم اضافه کنم ولی مگر میشه؟؟ همون صبح که با چشم هایی خسته از بیداری شب قبل، از توی بغل تو در اومدم و با عجله رفتم سراغ تلویزیون تا بشنوم که آخر کار با اعلام رای آوردن هاشمی، میشه امیدوار بود به اینکه شاید اوضاع خیلی تغییر نکنه بعد از خاتمی!!! هنوز ساعت خبر نبود و من کلافه و تو پریشان از بیداری ناگهانی به خاطر صدای تلویزیون. یادمه اومدی و باز پریدی توی بغلم و بعد از بوسه ای گرم، گفتی : " عوضی! باز رفتی تو سیاست!!؟ " و من موندم و اینکه این روز آخر آرامش میخوام و فقط آرامش! من از فردا،تو رو نداشتم و همین درد برام بس بود!

ساعت از ۸ گذشت و خبرها اعلام شد و آنی که نباید می شد، شد و من ماندم و یک عالم آرزوهای سوخته و یک دنیا پریشانی و نا امیدی. این روزها که فکر میکنم به اون روز، همه اش دلم میخواد همه بد بختی ها و از دست دادن تو رو هم از پا قدم سیاهی ببینم که اون روز سر از انتخاب ما در آورد. کاش اگر اون روز تو رو باید از دست میدادم اما با شنیدن خبری غیر از آنچه به گوشمان رسید، امیدم به آینده کور نمیشد و در دلم آب از آب تکانی نمیخورد.
این روزها که میگذرد باز حال و هوای همان روز برایم زنده شده و یاد تو مثل شعله ای جانسوز در دلم رخنه کرده باز - که اگر بگویم که هیچ وقت نرفته بود از دلم به گزاف نگفته ام - و نمیدانم این بار این تقدیر باز برایم چه نشانه رفته که باید بگویم برایمان چه تدبیر کرده. فاش بگویم عزیزم، دیگر طاقت آن روز را هم ندارم که اگر این بار باز صبحی به اندیشه شنیدن نامی آشنا به سراغ تلویزیون روم و خدای ناکرده همان نام سیاه را برایم تکرار کند، آن وقت من میمانم و از دست رفتن همه آنی که بعد از تو برایم سبب زندگی بود.
اما میدانم دعا میکنی، میدانم! مثل همان روز که برایم از این روزها گفتی و خبری که برایم شاد ترین ها خواهد بود.
تا بعد...
مگر میتوان فراموش کرد همه آن عزتی را که به همه مان هدیه دادی یا مگر میشود از یاد برد که این سال ها برای ما، همه خرداد مفهومی نهفته است در دومین روز آغازین اش!! کاش این بار جوانه امیدمان در آستانه بهار، نمی خشکید و کاش دوباره بهار با بوی آمدنت به رویمان لبخند میزد ...

... راستی نرنج از این تلخ گویی ها، این روزها رنگ سبزی که نشانه امیدت بود و حال به رنگ آرزوهایمان تبدیل شده بر سر در دلمان نقش بسته، کاش میر حسین این سبزی را بر تارک اندیشه و افکارمان جاودانه سازد!
تا بعد...
وقتی حمید ماشین رو آورد، بهم گفت:
- " کجا انشالله؟
= نمیدونم...هنوز بهش فکر نکردم ولی از سه حال خارج نیست!یا شمال یا جنوب یا شرق!
- ( خنده کوتاهی کرد )... پس خدا رو شکر قصد امام حسین و کربلا نداری!!؟
= نه! این روزها خودم کم از آشوب کربلا همراه ندارم.بی خیال...
وقتی این بی خیال رو میگم، همه اون هایی که اخلاقم دستشون هست، میدونن که دیگه نباید باهام کلنجار برن و هر چقدر هم که اون حس کنجکاوی شون درباره رفتار اون لحظه من تحریک شده باشه ولی نباید دیگه ازم انتظار حرف بیشتری داشته باشن. خوب حمید هم که دیگه تو این سالها برام از برادر نزدیک تر بوده و خوب میدونه اخلاق سگی ام رو.
سوییچ رو بهم داد و بعد از اینکه از آب روغن ماشین و بنزین کافی اش و اینها گفت، رفت.هنوز دور نشده بود که داد زدم:
= من مخابراتم تعطیله! حواست باشه.
- میدونم!این هم چشم، نگران نمی شم!
وقتی راه افتادم، نمیدونستم واقعا کجا باید برم! هیچ امادگی برای سفر نداشتم و ظرف شاید یک ساعت به این تصمیم رسیده بودم. همه ماجراهای این روزها اینقدر روی افکارم اثر کرده بود که شاید دیگه وقت اهمال نبود.باید کلنجار رفتن با خودم رو پایان میدادم و به یه دلیل قانع کننده میرسیدم و بعد از اون تکلیف خودم رو روشن میکردم!
به اون روزهایی فکر میکردم که دعوتت کردم به زندگیم و ازت خواستم باهام باشی و خوب، ناز و ادا و اطوار و هزار تا حرف منطقی و گاهی هم غیر منطقی که نثارم کرده بودی و اما بعد از مدتی انگار که همه چی فراموشت شده باشه، بهم لبخند زده بودی و از دوستی گفته بودی و اینکه میشه به آینده امیدوار بود، اما چه سود که من خودم رو درگیر برزخ بودن و نبودن میدیدم و هزاران باری که بر دوش دارم و آیا از میان همه این سختی ها و دغدغه ها - که شاید قیل از دعوتت به زندگیم بهشون فکر نکرده بودم - میتوانم گزینه مناسبی باشم برای برآورده کردن همه خواسته های معمول و غیر معمول و کوچک و بزرگ تو!!؟
فکر و خیال که درگیرم کرده بود، با نشستن چند قطره باران روی صورتم، خودم رو در جاده بی امتداد دیدم و تابلویی که نشان از گذرم بود از آبعلی و مسیری در راستای رسیدن به دریا! باورم نمیشد که شاید تا دو ساعت دیگر من در برابر دریا باز اشک می ریختم و به نهایت خودم رو خالی می کردم از همه اون افکاری که این روزها از سر افراط کاری و همه بی توجهی هایم در حق خودم و آدم های دور و برم، نشان داده بودم. سی دی سلین رو توی ضبط گذاشتم و باهاش تا رسیدن به شهر آمل هم نوایی کردم تا بلکه خاطرم اندکی آروم شده باشه و بتونم پشت فرمون خودم رو جمع و جور کنم تا جایی که بشه خارج از فضای ماشین و رانندگی، به ادامه افکارم برسم.
حدود ۱۲ نیمه شب بود که تایر های ماشین، نمناکی ماسه های لب ساحل رو حس کرد و من هم خسته از راه طی شده، خودم رو رها کردم در نسیم خنک دریا و ازاد کردن اشک هایی که باید همین جا با قطرات اب دریا همراه میشدن و درون آتشینم رو سرد میکردن برای یه شروع تازه...
چادر رو که سرپا کردم، آتش کوچکی هم راه انداختم و در کنارش قوری و کتری چای و اندکی بیسکویت که توی راه بسته اش رو به نصفه رسونده بودم. وقتی کمی گرم شدم، روی زیراندازم دراز کشیدم و خیره شدم به آسمون و باز در فکر فرو رفتم. باز همه روزمرگی ها و افکار این چند مدتم رو مرو ر کردم و اما این بار از سر خواستن، خودم رو در در انتخاب دو مسیر مختار گذاشتم تا شاید بتونم زود تر از این بلاتکلیفی فرار کنم.

ساعت حدود ۸ صبح بود و من در راه بازگشت اما با حسی که از درون شادم میکرد و این بار آروم آروم بودم.من با خودم کنار اومده بودم و برای اولین بار، اولین تصمیم جدی احساسی ام رو در زندگی گرفته بودم. خیلی دوست داشتم که همون جا و در همون حال فریاد میزدم و به همه میگفتم که این آدم پر ادعا مثل بچه های دبستانی، تصمیمی کبری گرفته و خودش رو از شر یه عالمه فکر و خیال راحت کرده. در طول مسیر با خودم قرار گذاشتم که همه روز رو تا شب مال خودم باشم و فارغ از کار و تلفن و همه افکار مزاحم، عکس بگیرم و عکس بگیرم و عکس...
وقتی رسیدم خونه، ساعت از دو نیمه شب گذشته بود و حسابی خسته بود م اما نه خسته مثل هر روز که خسته از اون چیزی که به خاطرش باید سال ها قبل تلاش میکردم و انگار ازم فراری شده بود. با یه دوش آب سرد، خودم رو خیس و نمناک رها کردم توی رختخواب و قرار گذاشتم که فردا وقتی چشم هام رو از خوب باز کردم، اولین کاری که میکنم این باشه که بهت اس ام اس بدم و توش بنویسم:
" سلام..."
تا بعد...

