تبليغاتX
چند کوچه بالاتر
جمعه نوزدهم تیر 1388
ماجرای من و گل اندام خانوم...

روایتی ساده از آنچه در هجدهم تیر بر من گذشت در سه برداشت...

برداشت اول /  خیابون پر شده بود  از آدم و باز حال و هوای یه عصر داغ و احتمالا دردناک – از ضربه باتوم و چوب های دسته بیل- حس می شد. هنوز یادم نرفته بود عصر سه هفته پیش  رو که خیلی اتفاقی – تو همون شنبه نحس 30 خرداد – من در چند کوچه بالاتر از جایی بودم که قرار بود چند دقیقه بعدش دختری به نام ندا از روی آسفالت داغ و سیاه اون کوچه، به آسمون پر بکشه. چند قدمی از دفتر دور نشده بودم که سر و صدا و فریاد : بگیریدش، بگیریدش... از طرف چند جوان توجهم رو به خودش جلب کرد. وقتی سر چرخوندم به طرف منشا اون سر و صدا، گل اندام خانوم رو دیدم، در حالی که چادرش رو - به  زور دندوناش - به سرش نگه داشته و یه جفت دمپایی حموم – از همین رو بسته ها که بهش دمپایی سوسکی هم میگن بعضی ها – پاش کرده، به سرعت قرقی داره از دست همون جماعت فرار میکنه.همچین که به سر نبش خیابون رسید و من رو روبروی خودش دید، اومد و به حساب نفس تازه کردن، کنار من و گوشه دیوار پناه گرفت. البته دیگه اگر نفس هم تازه نمیکرد و باز هم میدوید، خیلی امیدی به جیم شدنش نبود، چرا که در چند ثانیه بعد دور تا دور من و گل اندام خانوم پر شده بود از آدم های ریز و درشتی که هر کدوم انگار دوست داشتن زودتر چند جمله ای بد و بیراه مهمونش کنن و از همون لحظه رسیدن شون با انواع و اقسام فحش ها و داد و هوار نوازش میدادن محیط اطراف رو.

یه خورده که گذشت و به خودم اومدم، فهمیدم که ماجرا از این قراره که گل اندام خانوم، چند کوچه پایین تر داشته با موبایلش از برو بچه های معترض فیلم میگرفته و بعدش هم به خاطر چادرش و نوع رفتارش بهش شک میکنن و خلاصه ادامه ماجرا که می افتن دنبالش تا بفهمن کیه و از چی فیلم گرفته. وقتی دیدم که سر و صدا خیلی بالا گرفته و هر کسی میخواد به زبون خودش مشکل رو برطرف کنه، یه داد زدم و گفتم: " بابا ساکت... این همه آدم دارن فیلم میگیرن این روزها، اینم روش!از کجا معلوم قصد و قرضی داشته این خانوم؟؟ " و موسیقی کلام من هم شده بود التماس های گل اندام خانوم که با گریه میگفت: " تو رو خدا ولم کنید!من کاره ای نسیتم! به قرآن داشتم رد میشدم، همین طوری فیلم گرفتم... " و صدای یه جوون قطع کرد ادامه حرفاش رو " خودم اون دفعه سر بلوار کشاورز دیدمت، پیش لباس شخصی ها بودی... هی باهاشون حرف میزدی! فکر کردی ما خریم؟؟"

خلاصه ماجرا داشت به جاهای باریک می کشید و هر کسی به نوعی سعی داشت حرف خودش رو اثبات کنه. من هم دیدم که خیلی هم به قیافه گل اندام خانوم نمیخوره که اهل این برنامه ها باشه، واسه همین با یکی از افراد میانسال جمعیت یه مشورتی کردم و بعد به همه گفتم : " مگه نمی گید این با موبایل فیلم گرفته، خوب ما میگیم این خانوم رم موبایلش رو بده به ما! ما یه نگاهی بندازیم و بعد اگر موردی نبود، بیاد رمش رو پس بگیره، خوبه؟؟" با اینکه این پیشنهاد موافق چندانی نداشت اما مخالف قاطعی هم نداشت و خود گل اندام خانوم هم به این راضی بود، چرا که از همون اول دوره شدنش و به اصطلاح محاصره، همش میگفت: " بیایید بابا این گوشی من، اصلا مال خودتون! فقط بذارید من برم!!!"

با همین وساطت نصفه و نیمه و تحویل دادن رم موبایل گل اندام خانوم به یکی از افراد موجه جمعیت و بعد رد و بدل شدن شماره تلفن برای پیگیری، آروم آروم همه رفتن دنبال شعار دادن و دور و اطرف خلوت شد و باز من موندم و گل اندام خانوم و دو سه تا از کاسب های محل.یه نگاه که بهش انداختم، دیدم از زور ترس و اضطراب اصلا نمیتونه درست نفس بکشه و الانه که پس بیافته، یه بطری آب معدنی براش گرفتم و بعد بهش گفتم: " تا پشیمون نشدن زود برو خونتون، آخه این جا هم شده محل فیلم برداری آماتور!؟ اون هم با موبایل دختر؟ " و اون هم چند جمله ای در حق من و آبا اجداد طاهرینم دعا کرد و مثل موشک رفت و توی هیاهوی کوچه و دود سوختن تایر های نیم سوز، گم شد...

برداشت دوم / روزنامه ها رو به سختی - با چشم های نیمه باز و اشک آلود - از دست دخترک گرفتم و فندک رو کنارش بردم تا روشن بشه. از چشم و بینی ام به شدت احساس آب ریزش داشتم و سعی میکردم که سرفه ام رو مهار کنم.بقیه هم دست کمی از من نداشتند و تنها راه چاره در این بود که زودتر با روشن کردن یه شعله بتونم اثر گاز اشک آور رو از بین ببرم. کمی بعد تر به کمک یه خانوم تقریبا مسن موفق شدم و خلاصه دودی از سوختن روزنامه به هوا بلند شد که انگار تو اون شرایط برای من و دور و بری هام حکم اکسیژن پاک رو داشت برای ادامه زندگی و تنفس!!! چشمام که به حالت عادی برگشت، تونستم ببینم که گوشه به گوشه خیابون های اطرف هم دود آتیش به هوا رفته و هر کسی سعی میکنه تا اونجا که از دستش میاد کمک کنه به اونهایی که هنوز تو حالت استشمام گاز بودن. ماشین های یگان ویژه بود که گروه گروه دنبال هم روان شده بودن به سمت میدون انقلاب و انگار که دشمن از مرزها گذشته باشه و به این نقطه از تهران رسیده باشه، آدم حس فیلم های جنگی بهش دست می داد، اما دریغ از اینها که باید حافظ امنیت باشند برای این همه آدم درد مند و حق مدار و شده اند شبح درد و باتوم و گاز اشک آور و اوین و مرگ...

برداشت سوم / سرو صدای مردم بود که از ترس هجوم موتورسوارهای لباس شخصی به هر طرف خیابون که می شد فرار میکردن و خلاصه هر کسی سعی میکرد تو خونه ای یا گوشه ای از دیوار خودش رو از کتک خوردن و نوازش باتوم نجات بده. جالب بود که اون همه نیروی یگان ویژه و انتظامی حاضر در خیابون، این قدر احساس خطر و اضطراب واسه مردم ایجاد نکرده بود که اومدن این چند موتور سوار لباس شخصی با اون قیافه های اخمو و عصبی!!! خوب البته حق باید داد به ترس مردم، اینها همون هایی بودن که با لباس عادی و مثلا شخصی، هم ندا رو کشته بودند و هم میگفتند که نکشته اند و چه بسا باز هم ندا های دیگری طلب میکردن!

از سر نبش که دویدم تا به ورودی دفتر برسم، از روبرو خودم رو در مقابل چند موتور سوار دیدم و دیگر مجالی نبود برای ادامه راه. آقایی که به نظر می رسید فرمانده اون ها باشه از ترک موتور پیاده شد و اومد طرف من و با حالت به شدت عصبی و بدون کنترل شروع کرد به بد و بیراه گفتن: " کثافت مگه بهت نگفتن برو تو خونتون؟ واسه چی اومدی اینجا؟ چه گهی داری میخوری تو خیابون و ..." و در همین حال لانچر گاز اشک آورش رو به طرف من گرفته بود و به حالت اینکه انگار آخرین مدل وینچستر یا شات گان رو در دست داره، تهدیدم میکرد به شلیک و وقتی من میگفتم: " گناه من رو بهم بگو تا بدونم" اون بیشتر فریاد میزد و باز هم تهدید به زدن: "برو گم شو بهت میگم، بزنم؟بزنم؟ "

تو همون حالی که اون برادر داشت عقده های فرو خورده اش رو سر من خالی میکرد، ناگهان چیزی رو دیدم و شنیدم که هیچ وقت تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد. گل اندام خانوم از پشت سر اون موتورسوار ها بیرون اومد و با حالت یه قهرمان پیروز در کنار اون برادر لباس شخصی قرار گرفت و شروع کرد به فحش دادن: " عوضی های مزدور! کی بهتون پول داده؟ بهش بگید کور خونده که بتونید انقلاب کنید.همتون رو میکشیم... همتون یه مشت آشغال کثیف هستید و ..." حس بدی داشتم و سعی میکردم تمرکز کنم روی چیزی که داشتم میدیدم و بفهمم که چی و کجا اشتباهی شده بود که در یه لحظه قنداق لانچر گاز اشک آور اون برادر رو روی سینه ام احساس کردم و بعد از اون ولو شدن روی زمین و ...

تا بعد...

 پ.ن 1: " گل اندام " اسم شخصیت مونثی بود که سید ابراهیم نبوی در سال های حضور در ایران و در مضمون نوشته های طنزش، توی هفته نامه مهر حوزه هنری، ازش استفاده میکرد. با احترام به حفظ حقوق معنوی نوشته های سید، من هم این اسم رو روی اون خانوم گذاشتم.

پ.ن 2: گل اندام نمونه شاخصی است از کسانی که به جای اینکه خودشان فکر کنند به ساختن سرنوشت خودشان، دیگرانی به جایشان فکر میکنند و حتما به جایشان تصمیم هم خواهند گرفت.

پ.ن 3: من هنوز هم همان آدم فراری از سیاست زدگی این روزها هستم و خواهم بود، اما رنگ سبز دلم کم رنگ نشده.

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب