
استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم!
تا بعد...
۱- اشکالی نداره اگر اینجا رو بخونی! به هر حال فکر کنم یه روزی باید این حرف ها رو ازم می شنیدی و بعد بهت میگفتم بای! میدونی، خیلی وقت ها آدم ها نون اسمشون رو میخورن و اما تو نونی که خوردی - البته نه از زمان رسانه ملی که از زمان کیهان نویسی - نه از سر اسم و رسمت، که نون حرصت بود! حرص برای تفاوت داشتن و فرق آفرینی ات! اینکه همه یه جوری نگاهت کنن و بگن ای ول بابا، چه سوژه هایی!چه تفکری! چه طرز بیانی!... اما حیف که تو اونی که نباید موندی و خودت رو به ثمن بخس - یعنی چیزی شبیه همون آب عطسه بز که امروز تو خطبه های نماز دشمن شکن مثالش رو زدن - فروختی و ازت جز تاریکی و تباهی چیزی در اذهان سفید این مردم هموطنت نموند! از قدیم گفتن پشت سر مرده نباید حرف زد و از نظر من - و البته خیلی های دیگه از دوستان - تو دیگه فرقی با مرده نداری، پس من هم بیش از این گناهت رو نمی شورم و فقط میگم : " کامران جان، پست خبرنگاری رسانه مثلا ملی، در ولایت پاریس کار شایسته ای است در جبران بخشی از خدماتت به حکومت دروغ برادر! "
۲- خیلی وقت پیش ها وقتی خواستم مثال بزنم از دردانه های زمانه که شاید به خاطر از دست در رفتن در معرض نمایش عمومی قرار گرفته اند در رسانه مثلا ملی، همین برنامه دو قدم مانده به صبح ات باشد برادر! گفتگوهای شیرین و فصیح در همراهی مردان و زنان ناب این روزگار که برای شنیدن صدای هر کدامشان باید سالها و ماه ها تلاش میکردی و شاید آن وقت بهشان می رسیدی که از دستشان داده بودی، برای همه مان فرصتی بود مغتنم که شاید مهم ترین ملزوم گیرا شدنش همان نوا و فن بیان قدرتمند تو بود و بس! اما این شب ها خبری از دو قدم مانده به صبح ندارم، نه اینکه خواب امانم نداده باشد نه! از دیدنت به تهوع می افتم و درنگی ندارم در تغییر شبکه به سویی دیگر و شاید به سمت و سوی رسانه شیطان بزرگ! کاش آن روز در آن ضیافت احیای تقلب، که رنگی از صداقت در آن نبود ندیده بودمت! کاش در پشت همان پرده که پناه گرفته بودی، بیشتر میخزیدی و از دیدگانم دور میماندی تا این انگ تا ابد بر چهره و نامت نمی نشست! اطاله نمیکنم در کلام... خواستم بگویم دیگر در تعبیرات گفتاری ات، هیچ وقت نگو " بینندگان جان " که دیگر آنانی که مستحق این جان گفتن تو باشند، در روبروی شبکه محترم چهارت نخواهند نشست!
۳- قرمز بودن در ذاتم بوده و هست و اما با امپراطوری تو بر سرزمین پرسپولیس دیگر این عشق به تیمی که پر طرفدار ترین تیم قاره کهن است، برایم معنایی تازه تر پیدا کرده بود. نوع گفتار و کلامت و اینکه از رنگی دیگر هستی و آدم دوست دارد تکه تکه حرفهایت را به خاطر بسپارد و البته قبل از آن صداقتت را در گفتار تحسین کند. تو برای من - و شاید خیلی از همفکران همراه با من - شدی همه آنی که در ورزش این مملکت به مانند کیمیا بود و نمی توانستی اثری از آن ببینی! با هر برد تیم، تو را به اوج میبردیم و با هر شکست، تیم را مستحق تشر و تنبیه میدانستیم و نه تو را، چرا که از ته دل باورت داشتیم و شاید قبل از این باور، دوست داشتنی برایمان از تو شکل گرفته بود در وجودمان که هیچ خللی در آن راه نداشت! ... اما چه زود پرپر شدی در آسمان دل این مردم! کاش قدر این حرمتی را که برایت قایل شده بودند را میدانستی و از آن سوء استفاده نمیکردی برای تمکین در برابر ظلم! به دروغگویی و غلو که افتاده بودی این اواخر، کاری که با ورودت به ورزش این مملکت، همه حس میکردند دیگر باید شاهد از بین رفتنش باشیم را خودت هم پیشه کرده بودی و در آخر با آن حضور چشمگیر در تایید تقلب، برایمان مسجل شد که تو در حد یک محافظ ساده دربار امپراطور هم نیستی چه برسد به جایگاه امپراطوری! کاش به این سوالم جواب میدادی که در آن روز که در آن میانه نشسته بودی و خودت را به اطاعت از دستور مقام بالاتر راغب کرده بودی، دل شیری را که همیشه از آن مثال میزدی همراه داشتی یا مثل خیلی از حاضران دیگر آن مجلس تو هم کمتر از گربه ای خیابانی نبودی!؟؟
تا بعد...
به همه چی یه جور دیگه نگاه میکنم و آروم آروم نفسم رو از سینه بیرون میدم.خاکی که روی میز کارم نشسته به اندازه ای هست که اگر انگشتی روش بکشی بتونی حس خوبی - مثل همون حس هایی که تو فیلم های نوستالژیک معمولا هست - پیدا کنی. حس اینکه انگار سال هاست کسی اینجا نبوده تا حتی بخواد ناخوداگاه دستی روی این میز بکشه یا اینکه چیزی رو از روش جابجا کنه تا ردی از زندگی رو بتونی حداقل در همین نزدیکی ها پیدا کنی!
اون طرف تر کتابخونه هم حال و روز بهتری نداره، قفسه های بلند و کوتاه بهم ریخته و پوشه ها و مقاله ها و کاغذهای دسته شده رنگ به رنگ که انگار منتظر یه نسیم کوچیک باشن واسه بهم ریختگی بیشتر و سقوط آزادی رمانتیک در آغوش سرامیک کف اتاق! چلچراغ ها رو هم که اینقدر گرفتم و نخوندم، الان خودشون شدن یه آرشیو مفصل چند ماهه! آخری شون رو که خوندم هنوز یادمه که با شور و شیدایی - در حالی که محو نقاشی پر قدرت روش شده بودم، همون سوپر من سبز پوش - با بچه های دفتر ورق زدیم و درباره جمعه بعد گفتیم و اینکه چه شنبه ای بشه اون شنبه ۲۳ خرداد چلچراغ و ...
اینطوری که زوایای اتاق رو نگاه میکنم، بیشتر در خیالات فرو میرم و مدام با خیره شدن به یه سوژه تازه، دوباره در یه باغ خاطره - یا شاید هم یه برهوت ماتم زده - به روم باز میشه و من رو همراه میکنه با یه عالم فکر و خیال و معما و سوال و پرسش بی سر و ته و بی پاسخ!
نگاهم رو میبرم به طرف مونیتور و صفحه باز شده اینباکس ایمیل هام. آخرین ایمیلی که برام اومده هنوز روی صفحه هست. باز میرم توی جمله هاش:
" من به طور كلي مسئله رو مطرح ميكنم، اميدوارم كه شما بتونيد كمكم كنيد.متولد سال 59 هستم. سال 79 توي دفتر يكي از دوستان بابام به عنوان تايپيست مشغول بكار شدم. حدود 4 ماه از كارم نگذشته بود كه دوست پدرم به نام ... به من ابراز علاقه كرد. البته تا قبلش تقريبا متوجه فساد اخلاقيش شده بودم ولي برام مهم نبود. زن و دو تا پسر داشت ولي خوب شيطوني ميكرد. يكبار منو توي اتاقش موقع ناهار بوسيد. من دو روز سركار نرفتم تا تماس گرفت با بابام گفت كه به ... بگيد بياد سركار كارها مونده. وقتي من رفتم ازم عذرخواهي كرد و گفت كه ديگه اينكارو نميكنه.
با يكي از همكارام كه دختر بود درد و دل كرده بودم. من تا قبل اين مرد با هيچ پسري رابطه نداشتم فقط يه علاقه و عشق يه طرفه نوجواني به پسر همسايمون داشتم. كه همه اينها رو به همكارم گفته بودم. و او هم اين چيزارو به ... گفته بود. در ضمن گفته بودم كه دوست دارم مشروب بخورم.
يه روز قبل از اينكه بيام خونه ... گفت ميخواد با من صحبت كنه، برام آبميوه ريخت با اينكه تلخ بود خوردم و مست شدم. 2 تا 3 دقيقه اول فهميدم سرم داره گيج ميره. دست و پا بي حس شد و ... اومد سمتم و به من تجاوز كرد. بهم گفت كه ازم فيلم داره و اگه به خانواده بگم آبرومو ميبره. من هم سكوت كردم. خانوادگي جز سازمان ... هستند و فعال هم بودن. گفت براي اينكه خيالت راحت باشه كه مامان و بابات نمي فهمن ميفرستم پيش اونا بعد خودمم ميام. اين برنامه 2 سال طول كشيدو منو نفرستاد تا اينكه فهميدن زنش سرطان داره يه مدت درگير كاراي اون بود و من هم با مشاور صحبت كردم و مشاور گفت ازش جدا بشم. من هم خواستم با پسري دوست بشم كه فهميد و اجازه نداد وبه خاطر ارتباط و اعتمادي كه خانواده ام بهش داشتن به اونا اطلاع داد و ميشه گفت كه خانواده رو به جونم انداخت. دوباره ارتباط باهاش رو ادامه دادم تا سال 86 كه ديگه خسته شده بودم، به هر حال سن و سالش به من نميخورد نميتونست منو درك كنه. حتي به خاطر حفظ آبرو خانواده بارها بهش گفته بودم خونه اي برام بگيره تا من از خونه مامان و بابام بيام بيرون يه جور احساس گناه ميكردم ولي مدام منو مي پيچوند. اجازه هيچ ارتباطي نداشتم... خلاصه خسته شدم و ازش جدا شدم.
ولي مي دونست من پيش استاد روانشناسيم ميرم خواست ديد خانوادمو نسبت به اون هم تغيير بده كه تقريبا موفق هم بود. همه خواستگارامو به نوعي رد ميكرد. تا آبان همون سال با ... آشنا شدم. از همه نظر عالي بود. بعد از 1 ماه از من رسما خواستگاري كرد ومن هم جواب مثبت دادم، فقط تنها مسئله اي كه داشتم اين بود كه نمي تونستم بگم دختر نيستم.
يه روز كه با دكتر قرار داشتم كه در مورد ازدواجم باهاش مشورت كنم اشتباها شماره ... رو گرفتم و اون تا 1هفته ولم نكرد. بهش گفتم كه ميخوام ازدواج كنم واون گفت كه ميخواد كمكم كنه. و من احمق بهش اعتماد كردم شماره و آدرس محل كار ... رو بهش دادم. و بعد از 2 هفته رفتار ... به طور كامل با من تغيير كرد و به نوعي اذيت ميكرد كه انگار منصرف شده. تازه فهميدم كه ... همه چيزرو به... گفته.
حالا بعد از گذشت 1 سال و 10 ماه هنوز من و ... با هم ارتباط داريم و من نميتونم ازش دل بكنم. و گاهي ... مياد و حسرت آينده اي كه ميتونستم داشته باشم و به هم خورده عذابمون ميده. با ... 6 جلسه رابطه داشتيم. س ك س كامل. اون اصلا اهل ارتباط با هيچ دختري نبود و من اولين كسي بودم كه اين ارتباط رو باهاش داشت. "
ساعت رو که نگاه میکنم، تقریبا از ۳ گذشته و واسه اونهایی که اهل روزه و سحر هستند وقت بیدار شدنه تقریبا.هدفون رو روی گوشم جابجا میکنم.میخوام بهتر بشنوم صدا رو، نوایی رو که برای من از خود فیلم اش جالب تر بوده، موسیقی فیلم " درباره الی ... " . خوابم نمیاد و برام البته تعجبی هم نداره بنابر عادتی که الان سال هاست درگیرش شدم. هر چند این بی خوابی ها رو باید از نوع تازه رسوخ یافته در وجودم تعبیر کرد، چرا که وقتی بهم هجوم میاره تقریبا دیگه کامل مسخم میکنه و باید فاتحه همون خواب یکی دو ساعته ماه های قبل رو بخونم کامل!

تیترهای بالاترین رو مرور میکنم و خبرهای داغ اش رو. " نماز جمعه سبز با حضور هاشمی..." "همراه با سید محمد خاتمی در شب های قدر..." یاد آقای همسایه میافتم و اینکه خیلی احساس غرور میکنه این روزها، هر چند که سر قضیه آمار دادن ماهواره من به پلیس و اینکه من باخبر شدم و جمع کردم بساط رو قبل از تشریف فرمایی شون، خیلی تو برجکش خورد.این روزها انگار که همه چی وفق مراد اون و دوستانش میگذره، تهمت میزنند و محکوم میکنند و شاید همین روزها اعدام کنند... شعر سریال خانه سبز رو زمزمه میکنم : سبز سبز ریشه دارم من درختی استوارم!
جرعه آخر چای توی لیوان رو سر میکشم و بخش پایانی ایمیل رو مرور میکنم واسه اینکه ببندم صفحه اش رو :
" ۱.ميتونم ... رو برگردونم طوري كه منو مثل روزاي اول بخواد؟ چون ... ميگه با حرفاي ... بتي كه از من پاك ونجيب ساخته بوده خراب شده.
2.ميخوام از ... شكايت كنم ميتونم برنده بشم؟
3.اميدوارم فكر نكنيد كه ميخوام براي شما دردسر درست كنم و يا مزاحمتون بشم. "
توی دلم با خودم کلنجار میرم و حس بدی بهم دست میده. چی باید در جواب بگم؟با کدوم منطق و با کدوم پشتوانه از امید بگم؟از کدومشون دفاع کنم برای اینکه نگهش داره و درباره کدوم یکی حکم به دوری و ترک کردن بدم.خدایا چقدر این روزها قضاوت و نظر دادن سخته برای من. البته همین روزهایی که برای آقای همسایه و دوستانش تجاوز و تخریب آسون تر از همیشه شده...
قاب عکس میر حسین رو توی کتابخونه جابجا میکنم تا بتونم زیرش رو دستمال بکشم و خاک ها رو پاک کنم. هوا تقریبا روشن شده و مثل هر روز باید زودتر جمع و جور کنم و به عادت روزه خواری های ماه مبارک، لیوان شیرم رو سر بکشم و از خونه بزنم بیرون. باید یادم بمونه برای امشب حتما بهش ایمیل بزنم و بگم که یه راه سبز برای حل مشکلش هست. همون راهی که من رو هنوز امیدوار نگه داشته و حتما برای اون هم چاره سازه!
تا بعد...

