در تابلوی اعلانات ساختمون رو باز کردم و با روان نویس سبزم روی اسم خودم رو خط کشیدم و زیرش درشت نوشتم " پرداخت شد ". خیلی وقت ها پیش اومده بود که بعد از گذشت روزها از پرداخت شارژ ماهیانه ام، باز هم مدیر ساختمون اسمم رو از توی لیست بدهکارها حذف نمیکرد.البته چیز مهمی نبود اون برگه ولی روی اعصابم بود هر روز موقع ورود به ساختمون.
حوصله منتظر آسانسور موندن رو نداشتم و آروم آروم راه پله رو در پیش گرفتم. جلوی آپارتمان که رسیدم، هنوز در رو بازنکرده بودم که حس کردم در واحد کناری مون باز شد. تا خودم رو آماده برگشتن و سلام کردن بکنم، جمله شسته و رفته و تکراری به گوشم خورد: " سلام، آقای جان لاک! "
برگشتم به سمتش و جواب سلامش رو دادم و رفتم طرفش. معلوم بود که تازه از حموم اومده بیرون و موهاش رو هم خشک نکرده کامل. چند تا پاکت توی دستش بود و میتونستم از اون فاصله تشخیص بدم که دی وی دی های سریال لاست، که بهش داده بودم و اونها رو تماشا کرده و الان منتظره تا دی وی دی قسمت های بعدی رو بهش بدم و بتونه باز همراه شه با قهرمان های سریال.
گفت: " میدونی چقدر وقته منتظرتم؟ به خاطر تو نصفه و نیمه دوش گرفتم و حتی هنوز لای موهام کف شامپو پیداس! این روزها که دیگه رفتن و اومدن شما معلوم نیست! باید پشت در کشیک بکشم تا آقا کی تشریف فرما میشن! " ... یه خنده شیطونی کرد و پاکت های توی دستش رو گرفت طرفم و منتظر شد تا بگیرم ازش.
منم در حالی که اونها رو ازش میگرفتم، گفتم: " خوب! به کجا رسیدی؟ بالاخره جان لاک تونست برات کاری بکنه؟ "... عاشق شخصیت جولیت دختر مرموز توی سریال شده بود و کلا خیلی وقتها با توهم جولیت بودن، چه خیال ها که برای خودش نمی بافت!
گفت: " نمیدونم چرا ولی حس میکنم این جولیت باید بمیره و هیچ کسی هم نمیتونه کمکش کنه، حتی جان لاک! انگاری همه در و تخته داستان داره به این ختم میشه که جولیت تا پایان راه نباشه...اه، نمیخوام! چرا آخه؟ من دوست ندارم بمیرم! چرا این کیت لعنتی - شخصیت دیگر سریال - نمیمیره؟چرا چرا! "
عین بچه های لوس این حرف ها رو میزد و هی دستاش رو با هم به نشونه اعتراض بالا و پایین میبرد. از دیدن این صحنه داشت خنده ام میگرفت اما از طرفی چون میدونستم حس نابی پشت این حرفاش خوابیده و خنده من باعث آشفتگی اش میشه، جلوی خودم رو میگرفتم.
گفتم: " خوب اشکالی نداره! من میرم و به نویسنده هاش میگم که اگر قراره تو سیزن - فصل - ششم سریال جولیت بمیره، من که جان لاکم حاضرم جام رو با اون عوض کنم! خوب هر چی باشه من قدرت بازگشت دوباره به دنیا رو دارم و مهم نیست که یه بار دیگه کشته بشم! "
با گفتن این حرف من، صدای خنده اش بود که کل ساختمون رو برداشت و من هم از ترس اینکه باقی همسایه ها هم تمایل پیدا کنن و به ادامه گفتگوی ما ملحق بشن زود در آپارتمان رو باز کردم و دویدم سمت اتاقم و دی وی دی چند قسمت بعدی سریال رو که از قبل براش آماده کرده بودم، از روی میزم برداشتم و اومدم سمتش دوباره. وقتی بهش دادم انگار که معمای بزرگی رو پیش چشمش رمز گشایی کرده باشم، بهم یه دوستت دارم گفت و بعد آروم رفت تو آپارتمان و قبل از اینکه در رو ببنده یه چشمک فانتزی برام فرستاد و در رو بست.

این روزها که از در ساختمون وارد میشم، با اینکه باز مدت هاست شارژ ماهیانه رو پرداخت کردم ولی توی تابلو، اسمم هنوز قاطی اسم بدهکارها خودنمایی میکنه. البته برام عادی شده دیدن این صحنه و اما اون چیزی که هنوز با دیدنش چشمام دوست دارن نمناک بشن و خیس، برگه یادبودیه که از طرف ساکنان ساختمون براش نوشته شده و مرگش رو تسلیت گفتن و در کنار اون اعلامیه فوت و مراسم خاک سپاری اش.
خیلی دلم میخواد اگر این بار دست بردم توی تابلو اعلانات ساختمون، روی اون برگه و کنار اسمش با همون روان نویس سبزم بنویسم که " تو زنده ای، همون طوری که جولیت زنده است! این سرطان بود که مرد، نه تو! "
تا بعد...
وقتی بهم گفت بیا اینجا روی پاهام بشین، اولش یه کم جا خوردم.فکر کردم داره باهام شوخی میکنه یا اینکه به نوعی میخواد امتحانم کنه تا بفهمه چقدر سفتم! بدون هیچ مقاومتی رفتم طرفش و بعد یه نگاه کوتاه، خودم رو انداختم توی بغلش روی کاناپه! میدونم که اصلا انتظار این حرکت رو نداشت ولی خوب من از پیشنهادش به بهترین شکل ممکن استقبال کرده بودم.
توی این مدت ۸ ماه که پیشش میرفتم بارها شده بود که تا آستانه بغل کردنم پیش اومده بود و دقیقا همیشه هم همون زمانی بود که من از سرگذشت غم بار خودم تعریف کرده بودم و از بدی های روزگار و اشکم سرازیر بود روی گونه هام و دقیقا اما من هر بار به بهونه ای ازش دور شده بودم. همیشه هم بعد از این فرار مصلحتی من گفته بود که " ای شیطون، پس میخوای بگی دم به تله نمیدی؟؟ "
میتونم بگم من خیلی به حرفاش عادت کرده بودم و اصلا برام قابل درک نبود که مثلا هفته ای نتونم پیشش برم و یا مسافرت و اتفاق ناخواسته ای ما رو از هم دور کنه.توی دل اون رو نمیدونستم چی میگذره ولی خوب برام مهم نبود که چی فکر میکنه! اصلا بذار فکر کنه من یه زن بدبخت ام که برای داشتن لحظه ای ارامش و روح سالم، حاضرم باهاش مدت ها در یه اتاق در بسته بمونم و شاید حاضر شم کارم به جاهای باریک هم بکشه!!! گاهی وقت ها که حرف می زد و از دغدغه هام مثال می آورد، حس می کردم انگار نسخه دیگری از من در باطن اون هم وجود داره که به این خوبی درکم میکنه و روی کوچک ترین حرف ها و فکر هام حساب باز میکنه.هیچی رو از قلم نمی انداخت.حتی باور نکردنی بود که در روز تولدم که من فقط یه بار توی فرم نوشته بودم و اصلا باهاش در این باره صحبتی نداشتم و حتی کسی از دور و بری هام شاید براش مهم نبود که همچین روزی هم وجود داره در زندگی من، چنان هیجانی برام به وجود آورد با اون کادوی ارزشمندش که تا مدت ها توی فکر بودم چطور میتونم با جمع کردن پول هام کاری کنم که جبران اون کادوی قشنگش رو بکنه!
وقتی شروع میکرد به حرف زدن، مست می شدم در زبان و کلامش، انگار که باید فقط سکوت میکردم تا اون بهم بگه به چی فکر کنم و از چی دوری کنم. معمولا روزهای اخر هفته رو برای من مشخص میکرد تا با هم باشیم. روزهایی که هیچ مزاحمی نباشه و من و باشم و خودش. از روز اولی که پیشش رفتم نوع نگاهش رو به خودم خاص دیدم. نگاهی که شاید باید بین یه دختر و پسر خیلی جوون تر از ما به وجود می اومد.

روی پاهاش که نشسته بودم و اون لمس میکرد بدنم رو داشتم به نوشته مجوز مشاوره اش که روی دیوار نصب بود نگاه میکردم و می خوندمش، " آقای دکتر ... متخصص مشاوره خانواده و بیماری های روان ". یاد خودم افتادم، به این فکر می کردم که من با رامین مشکل مون اساسی نبود و فقط درباره دخالت های مادرش به مشکل برخورده بودیم که بعد از ۵ سال زندگی مشترک هنوز هم نمی تونست بفهمه که پسرش دیگه ازدواج کرده و اون حق نداره سر هر موضوع کوچیکی براش تصمیم بگیره و به راحتی دخالت کنه توی زندگی مون. به الان فکر می کردم که من عاشق کسی شده بودم که قرار بود مشاور و راهنمای من باشه در رهایی از مشکلات و ساختن آینده ای بهتر با رامین! من توی بغل کسی بودم که بهونه ام برای دیدن و هم کلامی باهاش، فقط و فقط کمک خواستن بود برای ادامه زندگی مشترک با رامین.
افکارم نیمه تمام موند وقتی آروم در گوشم گفت: " خوب، خوشگل خانوم ما تصمیم گرفتن واسه جدایی از رامین؟ "
تا بعد...

