تبليغاتX
چند کوچه بالاتر - سبز سبز تا محو سیاهی...
شنبه نهم خرداد 1388
سبز سبز تا محو سیاهی...

روزی که صبحش قرار بود نتیجه دور دوم انتخابات ریاست جمهوری نهم رو اعلام کنن، شبش رو توی بغل تو گذرونده بودم و چه خاطره ای شده برای من اون شب! اصلا همیشه دو تا برخورد تا همیشه تو ذهن آدم میمونه، یکی اولین برخورد  که همه فکر و خیالت درگیر اینه که طرفت کیه و چه شکل و شمایلی و با چه نوع رفتاری میاد پیشت و دومی هم برخورد آخر و همون زمانی که دیگه نمیتونی از فرداش، به طرفت زنگ بزنی و یا باهاش بری سینما و گردش! واسه من اما هر چقدر که هنوز مو به موی اتفاقات برخورد اولم با تو یادم مونده، همه جزییات آخرین روز با هم بودنمون هم فراموش نشده از خاطرم!

یادمه وقتی با صدای بوق ماشین های تو خیابون بغلی تون، از خواب پریدم و چشم باز کردم و دیدم که تو مثل یه پری مهربون توی بغلم خوابیدی و محکم بغلم کردی، باز یادم افتاد که دیگه باید همه این حال و هوا رو به دست خاطرات بسپارم و فراموش کنم که منی بوده و تویی که با هم ما میشدیم! قرار هامون رو گذاشته بودیم و  شب قبل وداعمون رو انجام داده بودیم، ما باید از هم خداحافظی میکردیم و هر کدام میرفتیم سوی تقدیری که دیگه وقت با هم بودنمون رو به اتمام رسونده بود.

بارها و بارها همه اون روز و شب رو با خودم مرور کردم و خیلی وقت هاش هم با چشم هایی خیس و سرخ، جمع و جور میکردم همه اندیشه بی نتیجه ام رو از دلتنگی تو، اما یه چیزی تو اون صبح آخر برام مونده که هیچ وقت نخواستم اون رو به همه تلخی های اون روزم اضافه کنم ولی مگر میشه؟؟ همون صبح که با چشم هایی خسته از بیداری شب قبل، از توی بغل تو در اومدم و با عجله رفتم سراغ تلویزیون تا بشنوم که آخر کار با اعلام رای آوردن هاشمی، میشه امیدوار بود به اینکه شاید اوضاع خیلی تغییر نکنه بعد از خاتمی!!! هنوز ساعت خبر نبود و من کلافه و تو پریشان از بیداری ناگهانی به خاطر صدای تلویزیون. یادمه اومدی و باز پریدی توی بغلم و بعد از بوسه ای گرم، گفتی : " عوضی! باز رفتی تو سیاست!!؟ " و من موندم و اینکه این روز آخر آرامش میخوام و فقط آرامش! من از فردا،تو رو نداشتم و همین درد برام بس بود!

ساعت از ۸ گذشت و خبرها اعلام شد و آنی که نباید می شد، شد و من ماندم و یک عالم آرزوهای سوخته و یک دنیا پریشانی و نا امیدی. این روزها که فکر میکنم به اون روز،  همه اش دلم میخواد همه بد بختی ها و از دست دادن تو رو هم از پا قدم سیاهی ببینم که اون روز سر از انتخاب ما در آورد. کاش اگر اون روز تو رو باید از دست میدادم اما با شنیدن خبری غیر از آنچه به گوشمان رسید، امیدم به آینده کور نمیشد و در دلم آب از آب تکانی نمیخورد.

این روزها که میگذرد باز حال و هوای همان روز برایم زنده شده و یاد تو مثل شعله ای جانسوز در دلم رخنه کرده باز -  که اگر بگویم که هیچ وقت نرفته بود از دلم به گزاف نگفته ام - و  نمیدانم این بار این تقدیر باز برایم چه نشانه رفته که باید بگویم برایمان چه تدبیر کرده. فاش بگویم عزیزم، دیگر طاقت آن روز را هم ندارم که اگر این بار باز صبحی به اندیشه شنیدن نامی آشنا به سراغ تلویزیون روم و خدای ناکرده همان نام سیاه را برایم تکرار کند، آن وقت من میمانم و از دست رفتن همه آنی که بعد از تو برایم سبب زندگی بود.

اما میدانم دعا میکنی، میدانم! مثل همان روز که برایم از این روزها گفتی و خبری که برایم شاد ترین ها خواهد بود.

تا بعد...

كنكاشي در تصورات یک آدم معمولی | | لينک به اين مطلب