<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چند کوچه بالاتر</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 27 Oct 2009 14:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بر گل نشسته...</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;این حس عجیبی که بهت دارم، این حجب و حیایی که همیشه نسبت بهت داشتم و از دستش ندادم و همه افکاری که تو این مدت طولانی که میشناسمت، درباره ات داشتم... چقدر جالبه برام که با اینکه بیشتر مدت با هم بودنمون رو از هم دور بودیم ولی همیشه حس کردم مثل یه سایه قدرتمند بالای سرم هستی و گوشه به گوشه کارهام رو رصد میکنی تا جایی از مسیر درست منحرف نشم و خدای ناکرده به سنگی نخوره سرم که دیگه توان ادامه راه رو نداشته باشم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;میدونی، یه وقت هایی با خودم فکر میکردم که چقدر وقتی در کنارمی دوست دارم نگاهت کنم.مثل یه عاشق که معشوقه اش رو به زحمت در تیر رس نگاهش صید میکنه و از همون کمترین زمان ها میخواد بیشترین سیراب شدن رو داشته باشه از چشمه عشق. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;هنوز توی ذهنم هست همه خاطرات خوبی که برام ساختی و به بهونه هر کدوم از اونها چه شب ها که تا به صبح فیلم های با هم بودنمون رو از اول تا به اخر بارها مرور میکردم. یادم نرفته همه اون سوغات هایی رو که در بازگشت از هر سفر برام می آوردی و من تا مدت ها با داشتنشون حس بودنت رو بیشتر درک میکردم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;کاش همه اون سفر هایی که همیشه از تکرارشون بیزار بودم و البته همیشه هم تو در جواب سوال تکراری ام میگفتی که &quot; عمل به تکلیفه &quot;، هیچ وقت اتفاق نمی افتاد. کاش به اندازه طولانی بودن همه اون سفر های تکراری میتونستم از بودنت بهره ببرم و کاش الان که کنارمی باز تکرار اون سفر های مدام رو نبینم.کاش اینقدر وقت داشته باشم که همه دور بودن دوران عمرم رو در این بودن الانت جبران کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt; &lt;IMG height=540 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Sahel.JPG&quot; width=581 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;میدونی بابا، امروز که دکتر در جواب سوالم درباره نتایج آزمایش های پزشکی چند باره ات، اعلام کرد که وجود سرطان محرز شده و امید به ادامه زندگی ات شاید به چند سالی محدود باشه و باید برای هر اتفاقی آمادگی داشت، مثل آدم های بی جنبه شدم.همون آدم هایی که خیلی وقت ها اونها رو نهیب میزدم به خویشتنداری و توسل بر قدرت مطلق عالم! همه اون حرف هایی که برای آرامش همه آدم های این دور و بر هزار ها بار تعریف کرده بودم، در آنی برای خودم مسخره ترین کلمه ها و جمله های این دنیا تعبیر شدند و حالم بهم خورد از هر چه تقدیر و سرنوشت و حرف آرامشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;باید باور کنم که این راه به آخر رسیده و این قطار به ایستگاه پایانی نزدیک! حس از دست دادنت و اینکه دیگه نداشته باشمت...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;کاش منطقی باشه برای صبر و شکیبایی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تا بعد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 14:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blithe&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>blithe</dc:creator>
<guid>http://blithe.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند پله بالاتر ...</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;در تابلوی اعلانات ساختمون رو باز کردم و با روان نویس سبزم روی اسم خودم رو خط کشیدم و زیرش درشت نوشتم &quot; پرداخت شد &quot;. خیلی وقت ها پیش اومده بود که بعد از گذشت روزها از پرداخت شارژ ماهیانه ام، باز هم مدیر ساختمون اسمم رو از توی لیست بدهکارها حذف نمیکرد.البته چیز مهمی نبود اون برگه ولی روی اعصابم بود هر روز موقع ورود به ساختمون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;حوصله منتظر آسانسور موندن رو نداشتم و آروم آروم راه پله رو در پیش گرفتم. جلوی آپارتمان که رسیدم، هنوز در رو بازنکرده بودم که حس کردم در واحد کناری مون باز شد. تا خودم رو آماده برگشتن و سلام کردن بکنم، جمله شسته و رفته و تکراری به گوشم خورد: &quot; سلام، آقای جان لاک! &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;برگشتم به سمتش و جواب سلامش رو دادم و رفتم طرفش. معلوم بود که تازه از حموم اومده بیرون و موهاش رو هم خشک نکرده کامل. چند تا پاکت توی دستش بود و میتونستم از اون فاصله تشخیص بدم که دی وی دی های &lt;A href=&quot;http://forum.lost.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;سریال لاست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;، که بهش داده بودم و اونها رو تماشا کرده و الان منتظره تا دی وی دی قسمت های بعدی رو بهش بدم و بتونه باز همراه شه با قهرمان های سریال.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;گفت: &quot; میدونی چقدر وقته منتظرتم؟ به خاطر تو نصفه و نیمه دوش گرفتم و حتی هنوز لای موهام کف شامپو پیداس! این روزها که دیگه رفتن و اومدن شما معلوم نیست! باید پشت در کشیک بکشم تا آقا کی تشریف فرما میشن! &quot;  ... یه خنده شیطونی کرد و پاکت های توی دستش رو گرفت طرفم و منتظر شد تا بگیرم ازش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;منم در حالی که اونها رو ازش میگرفتم، گفتم: &quot; خوب! به کجا رسیدی؟ بالاخره &lt;A href=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Locke.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;جان لاک&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; تونست برات کاری بکنه؟ &quot;... عاشق شخصیت &lt;A href=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Juliyet.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;جولیت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; دختر مرموز توی سریال شده بود و کلا خیلی وقتها با توهم جولیت بودن، چه خیال ها که برای خودش نمی بافت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;گفت: &quot; نمیدونم چرا ولی حس میکنم این جولیت باید بمیره و هیچ کسی هم نمیتونه کمکش کنه، حتی جان لاک! انگاری همه در و تخته داستان داره به این ختم میشه که جولیت تا پایان راه نباشه...اه، نمیخوام! چرا آخه؟ من دوست ندارم بمیرم! چرا این &lt;A href=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Kayte.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;کیت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; لعنتی - شخصیت دیگر سریال - نمیمیره؟چرا چرا! &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;عین بچه های لوس این حرف ها رو میزد و هی دستاش رو با هم به نشونه اعتراض بالا و پایین میبرد. از دیدن این صحنه داشت خنده ام میگرفت اما از طرفی چون میدونستم حس نابی پشت این حرفاش خوابیده و خنده من باعث آشفتگی اش میشه، جلوی خودم رو میگرفتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;گفتم: &quot; خوب اشکالی نداره! من میرم و به نویسنده هاش میگم که اگر قراره تو سیزن - فصل - ششم سریال جولیت بمیره، من که جان لاکم حاضرم جام رو با اون عوض کنم! خوب هر چی باشه من قدرت بازگشت دوباره به دنیا رو دارم و مهم نیست که یه بار دیگه کشته بشم! &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;با گفتن این حرف من، صدای خنده اش بود که کل ساختمون رو برداشت و من هم از ترس اینکه باقی همسایه ها هم تمایل پیدا کنن و به ادامه گفتگوی ما ملحق بشن زود در آپارتمان رو باز کردم و دویدم سمت اتاقم و دی وی دی چند قسمت بعدی سریال رو که از قبل براش آماده کرده بودم، از روی میزم برداشتم و اومدم سمتش دوباره. وقتی بهش دادم انگار که معمای بزرگی رو پیش چشمش رمز گشایی کرده باشم، بهم یه دوستت دارم گفت و بعد آروم رفت تو آپارتمان و قبل از اینکه در رو ببنده یه چشمک فانتزی برام فرستاد و در رو بست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt; &lt;IMG height=390 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Lost.jpg&quot; width=526 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;این روزها که از در ساختمون وارد میشم، با اینکه باز مدت هاست شارژ ماهیانه رو پرداخت کردم ولی  توی تابلو، اسمم هنوز قاطی اسم بدهکارها خودنمایی میکنه. البته برام عادی شده دیدن این صحنه و اما اون چیزی که هنوز با دیدنش چشمام دوست دارن نمناک بشن و خیس، برگه یادبودیه که از طرف ساکنان ساختمون براش نوشته شده و مرگش رو تسلیت گفتن و در کنار اون اعلامیه فوت و مراسم خاک سپاری اش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;خیلی دلم میخواد اگر این بار دست بردم توی تابلو اعلانات ساختمون، روی اون برگه و کنار اسمش با همون روان نویس سبزم بنویسم که &quot; تو زنده ای، همون طوری که جولیت زنده است! این سرطان بود که مرد، نه تو! &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تا بعد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 11:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blithe&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>blithe</dc:creator>
<guid>http://blithe.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط محض مشاوره...</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;وقتی بهم گفت بیا اینجا روی پاهام بشین، اولش یه کم جا خوردم.فکر کردم داره باهام شوخی میکنه یا اینکه به نوعی میخواد امتحانم کنه تا بفهمه چقدر سفتم! بدون هیچ مقاومتی رفتم طرفش و بعد یه نگاه کوتاه، خودم رو انداختم توی بغلش روی کاناپه! میدونم که اصلا انتظار این حرکت رو نداشت ولی خوب من از پیشنهادش به بهترین شکل ممکن استقبال کرده بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;توی این مدت ۸ ماه که پیشش میرفتم بارها شده بود که تا آستانه بغل کردنم پیش اومده بود و دقیقا همیشه هم همون زمانی بود که من از سرگذشت غم بار خودم تعریف کرده بودم و از بدی های روزگار و اشکم سرازیر بود روی گونه هام و دقیقا اما من هر بار به بهونه ای ازش دور شده بودم. همیشه هم بعد از این فرار مصلحتی من گفته بود که &quot; ای شیطون، پس میخوای بگی دم به تله نمیدی؟؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;میتونم بگم من خیلی به حرفاش عادت کرده بودم و اصلا برام قابل درک نبود که مثلا هفته ای نتونم پیشش برم و یا مسافرت و اتفاق ناخواسته ای ما رو از هم دور کنه.توی دل اون رو نمیدونستم چی میگذره ولی خوب برام مهم نبود که چی فکر میکنه! اصلا بذار فکر کنه من یه زن بدبخت ام که برای داشتن لحظه ای ارامش و روح سالم، حاضرم باهاش مدت ها در یه اتاق در بسته بمونم و شاید حاضر شم کارم به جاهای باریک هم بکشه!!! گاهی وقت ها که حرف می زد و از دغدغه هام مثال می آورد، حس می کردم انگار نسخه دیگری از من در باطن اون هم وجود داره که به این خوبی درکم میکنه و روی کوچک ترین حرف ها و فکر هام حساب باز میکنه.هیچی رو از قلم نمی انداخت.حتی باور نکردنی بود که در روز تولدم که من فقط یه بار توی فرم نوشته بودم و اصلا باهاش در این باره صحبتی نداشتم و حتی کسی از دور و بری هام شاید براش مهم نبود که همچین روزی هم وجود داره در زندگی من، چنان هیجانی برام به وجود آورد با اون کادوی ارزشمندش که تا مدت ها توی فکر بودم چطور میتونم با جمع کردن پول هام کاری کنم که جبران اون کادوی قشنگش رو بکنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;وقتی شروع میکرد به حرف زدن، مست می شدم در زبان و کلامش، انگار که باید فقط سکوت میکردم تا اون بهم بگه به چی فکر کنم و از چی دوری کنم. معمولا روزهای اخر هفته رو برای من مشخص میکرد تا با هم باشیم. روزهایی که هیچ مزاحمی نباشه و من و باشم و خودش. از روز اولی که پیشش رفتم نوع نگاهش رو به خودم خاص دیدم.  نگاهی که شاید باید بین یه دختر و پسر خیلی جوون تر از ما به وجود می اومد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt; &lt;IMG height=405 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Moshaver.jpg&quot; width=536 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;روی پاهاش که نشسته بودم و اون لمس میکرد بدنم رو داشتم به نوشته مجوز مشاوره اش که روی دیوار نصب بود نگاه میکردم و می خوندمش، &quot; آقای دکتر ... متخصص مشاوره خانواده و بیماری های روان &quot;. یاد خودم افتادم، به این فکر می کردم که من با رامین مشکل مون اساسی نبود و فقط درباره دخالت های مادرش به مشکل برخورده بودیم که بعد از ۵ سال زندگی مشترک هنوز هم نمی تونست بفهمه که پسرش دیگه ازدواج کرده و اون حق نداره سر هر موضوع کوچیکی براش تصمیم بگیره و به راحتی دخالت کنه توی زندگی مون. به الان فکر می کردم که من عاشق کسی شده بودم که قرار بود مشاور و راهنمای من باشه در رهایی از مشکلات و ساختن آینده ای بهتر با رامین! من توی بغل کسی بودم که بهونه ام برای دیدن و هم کلامی باهاش، فقط و فقط کمک خواستن بود برای ادامه زندگی مشترک با رامین.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;افکارم نیمه تمام موند وقتی آروم در گوشم گفت: &quot; خوب، خوشگل خانوم ما تصمیم گرفتن واسه جدایی از رامین؟ &quot;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تا بعد... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 06:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blithe&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>blithe</dc:creator>
<guid>http://blithe.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه سبز...</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=624 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Green%20friday.jpg&quot; width=541 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تا بعد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 06:41:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blithe&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>blithe</dc:creator>
<guid>http://blithe.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زیاده حرفی نیست با تو...</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;۱-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; اشکالی نداره اگر اینجا رو بخونی! به هر حال فکر کنم یه روزی باید این حرف ها رو ازم می شنیدی و بعد بهت میگفتم بای! میدونی، خیلی وقت ها آدم ها نون اسمشون رو میخورن و اما تو نونی که خوردی - البته نه از زمان رسانه ملی که از زمان کیهان نویسی - نه از سر اسم و رسمت، که نون حرصت بود! حرص برای تفاوت داشتن و فرق آفرینی ات! اینکه همه یه جوری نگاهت کنن و بگن ای ول بابا، چه سوژه هایی!چه تفکری! چه طرز بیانی!... اما حیف که تو اونی که نباید موندی و خودت رو به ثمن بخس - یعنی چیزی شبیه همون آب عطسه بز که امروز تو خطبه های نماز دشمن شکن مثالش رو زدن - فروختی و ازت جز تاریکی و تباهی چیزی در اذهان سفید این مردم هموطنت نموند! از قدیم گفتن پشت سر مرده نباید حرف زد و از نظر من - و البته خیلی های دیگه از دوستان - تو دیگه فرقی با مرده نداری، پس من هم بیش از این گناهت رو نمی شورم و فقط میگم : &quot; کامران جان، پست خبرنگاری رسانه مثلا ملی، در ولایت پاریس کار شایسته ای است در جبران بخشی از خدماتت به حکومت دروغ برادر! &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;۲-&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; خیلی وقت پیش ها وقتی خواستم مثال بزنم از دردانه های زمانه که شاید به خاطر از دست در رفتن در معرض نمایش عمومی قرار گرفته اند در رسانه مثلا ملی، همین برنامه دو قدم مانده به صبح ات باشد برادر! گفتگوهای شیرین و فصیح در همراهی مردان و زنان ناب این روزگار که برای شنیدن صدای هر کدامشان باید سالها و ماه ها تلاش میکردی و شاید آن وقت بهشان می رسیدی که از دستشان داده بودی، برای همه مان فرصتی بود مغتنم که شاید مهم ترین ملزوم گیرا شدنش همان نوا و فن بیان قدرتمند تو بود و بس! اما این شب ها خبری از دو قدم مانده به صبح ندارم، نه اینکه خواب امانم نداده باشد نه! از دیدنت به تهوع می افتم و درنگی ندارم در تغییر شبکه به سویی دیگر و شاید به سمت و سوی رسانه شیطان بزرگ! کاش آن روز در آن ضیافت احیای تقلب، که رنگی از صداقت در آن نبود ندیده بودمت! کاش در پشت همان پرده که پناه گرفته بودی، بیشتر میخزیدی و از دیدگانم دور میماندی تا این انگ تا ابد بر چهره و نامت نمی نشست! اطاله نمیکنم در کلام... خواستم بگویم دیگر در تعبیرات گفتاری ات، هیچ وقت نگو &quot; بینندگان جان &quot; که دیگر آنانی که مستحق این جان گفتن تو باشند، در روبروی شبکه محترم چهارت نخواهند نشست! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 526px; HEIGHT: 473px&quot; height=523 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Gandide.JPG&quot; width=488 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;۳-&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; قرمز بودن در ذاتم بوده و هست و اما با امپراطوری تو بر سرزمین پرسپولیس دیگر این عشق به تیمی که پر طرفدار ترین تیم قاره کهن است، برایم معنایی تازه تر پیدا کرده بود. نوع گفتار و کلامت و اینکه از رنگی دیگر هستی و آدم دوست دارد تکه تکه حرفهایت را به خاطر بسپارد و البته قبل از آن صداقتت را در گفتار تحسین کند. تو برای من - و شاید خیلی از همفکران همراه با من - شدی همه آنی که در ورزش این مملکت به مانند کیمیا بود و نمی توانستی اثری از آن ببینی! با هر برد تیم، تو را به اوج میبردیم و با هر شکست، تیم را مستحق تشر و تنبیه میدانستیم و نه تو را، چرا که از ته دل باورت داشتیم و شاید قبل از این باور، دوست داشتنی برایمان از تو شکل گرفته بود در وجودمان که هیچ خللی در آن راه نداشت! ... اما چه زود پرپر شدی در آسمان دل این مردم! کاش قدر این حرمتی را که برایت قایل شده بودند را میدانستی و از آن سوء استفاده نمیکردی برای تمکین در برابر ظلم! به دروغگویی و غلو که افتاده بودی این اواخر، کاری که با ورودت به ورزش این مملکت، همه حس میکردند دیگر باید شاهد از بین رفتنش باشیم را خودت هم پیشه کرده بودی و در آخر با آن حضور چشمگیر در تایید تقلب، برایمان مسجل شد که تو در حد یک محافظ ساده دربار امپراطور هم نیستی چه برسد به جایگاه امپراطوری! کاش به این سوالم جواب میدادی که در آن روز که در آن میانه نشسته بودی و خودت را به اطاعت از دستور مقام بالاتر راغب کرده بودی، دل شیری را که همیشه از آن مثال میزدی همراه داشتی یا مثل خیلی از حاضران دیگر آن مجلس تو هم کمتر از گربه ای خیابانی نبودی!؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تا بعد...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 11:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blithe&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>blithe</dc:creator>
<guid>http://blithe.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلنجاری در بیم و امید...</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;به همه چی یه جور دیگه نگاه میکنم و آروم آروم نفسم رو از سینه بیرون میدم.خاکی که روی میز کارم نشسته به اندازه ای هست که اگر انگشتی روش بکشی بتونی حس خوبی - مثل همون حس هایی که تو فیلم های نوستالژیک معمولا هست - پیدا کنی. حس اینکه انگار سال هاست کسی اینجا نبوده تا حتی بخواد ناخوداگاه دستی روی این میز بکشه یا اینکه چیزی رو از روش جابجا کنه تا ردی از زندگی رو بتونی حداقل در همین نزدیکی ها پیدا کنی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;اون طرف تر کتابخونه هم حال و روز بهتری نداره، قفسه های بلند و کوتاه بهم ریخته و پوشه ها و مقاله ها و کاغذهای دسته شده رنگ به رنگ که انگار منتظر یه نسیم کوچیک باشن واسه بهم ریختگی بیشتر و سقوط آزادی رمانتیک در آغوش سرامیک کف اتاق! چلچراغ ها رو هم که اینقدر گرفتم و نخوندم، الان خودشون شدن یه آرشیو مفصل چند ماهه! آخری شون رو که خوندم هنوز یادمه که با شور و شیدایی - در حالی که محو نقاشی پر قدرت روش شده بودم، همون سوپر من سبز پوش - با بچه های دفتر ورق زدیم و درباره جمعه بعد گفتیم و اینکه چه شنبه ای بشه اون شنبه ۲۳ خرداد چلچراغ و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;اینطوری که زوایای اتاق رو نگاه میکنم، بیشتر در خیالات فرو میرم و مدام با خیره شدن به یه سوژه تازه، دوباره در یه باغ خاطره - یا شاید هم یه برهوت ماتم زده - به روم باز میشه و من رو همراه میکنه با یه عالم فکر و خیال و معما و سوال و پرسش بی سر و ته و بی پاسخ!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;نگاهم رو میبرم به طرف مونیتور  و صفحه باز شده اینباکس ایمیل هام. آخرین ایمیلی که برام اومده هنوز  روی صفحه هست. باز میرم توی جمله هاش:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&quot; من به طور كلي مسئله رو مطرح ميكنم، اميدوارم كه شما بتونيد كمكم كنيد.متولد سال 59 هستم. سال 79 توي دفتر يكي از دوستان بابام به عنوان تايپيست مشغول بكار شدم. حدود 4 ماه از كارم نگذشته بود كه دوست پدرم به نام ... به من ابراز علاقه كرد. البته تا قبلش تقريبا متوجه فساد اخلاقيش شده بودم ولي برام مهم نبود. زن و دو تا پسر داشت ولي خوب شيطوني ميكرد. يكبار منو توي اتاقش موقع ناهار بوسيد. من دو روز سركار نرفتم تا تماس گرفت با بابام گفت كه به ... بگيد بياد سركار كارها مونده. وقتي من رفتم ازم عذرخواهي كرد و گفت كه ديگه اينكارو نميكنه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;با يكي از همكارام كه دختر بود درد و دل كرده بودم. من تا قبل اين مرد با هيچ پسري رابطه نداشتم فقط يه علاقه و عشق يه طرفه نوجواني به پسر همسايمون داشتم. كه همه اينها رو به همكارم گفته بودم. و او هم اين چيزارو به ... گفته بود. در ضمن گفته بودم كه دوست دارم مشروب بخورم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;يه روز قبل از اينكه بيام خونه ... گفت ميخواد با من صحبت كنه، برام آبميوه ريخت با اينكه تلخ بود خوردم و مست شدم. 2 تا 3 دقيقه اول فهميدم سرم داره گيج ميره. دست و پا بي حس شد و ... اومد سمتم و به من تجاوز كرد. بهم گفت كه ازم فيلم داره و اگه به خانواده بگم آبرومو ميبره. من هم سكوت كردم. خانوادگي جز سازمان ... هستند و فعال هم بودن. گفت براي اينكه خيالت راحت باشه كه مامان و بابات نمي فهمن ميفرستم پيش اونا بعد خودمم ميام. اين برنامه 2 سال طول كشيدو منو نفرستاد تا اينكه فهميدن زنش سرطان داره يه مدت درگير كاراي اون بود و من هم با مشاور صحبت كردم و مشاور گفت ازش جدا بشم. من هم خواستم با پسري دوست بشم كه فهميد و اجازه نداد وبه خاطر ارتباط و اعتمادي كه خانواده ام بهش داشتن به اونا اطلاع داد و ميشه گفت كه خانواده رو به جونم انداخت. دوباره ارتباط باهاش رو ادامه دادم تا سال 86 كه ديگه خسته شده بودم، به هر حال سن و سالش به من نميخورد نميتونست منو درك كنه. حتي به خاطر حفظ آبرو خانواده بارها بهش گفته بودم خونه اي برام بگيره تا من از خونه مامان و بابام بيام بيرون يه جور احساس گناه ميكردم ولي مدام منو مي پيچوند. اجازه هيچ ارتباطي نداشتم... خلاصه خسته شدم و ازش جدا شدم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;ولي مي دونست من پيش استاد روانشناسيم ميرم خواست ديد خانوادمو نسبت به اون هم تغيير بده كه تقريبا موفق هم بود. همه خواستگارامو به نوعي رد ميكرد. تا آبان همون سال با ... آشنا شدم. از همه نظر عالي بود. بعد از 1 ماه از من رسما خواستگاري كرد ومن هم جواب مثبت دادم، فقط تنها مسئله اي كه داشتم اين بود كه نمي تونستم بگم دختر نيستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;يه روز كه با دكتر قرار داشتم كه در مورد ازدواجم باهاش مشورت كنم اشتباها شماره ... رو گرفتم و اون تا 1هفته ولم نكرد. بهش گفتم كه ميخوام ازدواج كنم واون گفت كه ميخواد كمكم كنه. و من احمق بهش اعتماد كردم شماره و آدرس محل كار ... رو بهش دادم. و بعد از 2 هفته رفتار ... به طور كامل با من تغيير كرد و به نوعي اذيت ميكرد كه انگار منصرف شده. تازه فهميدم كه ... همه چيزرو به... گفته.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;حالا بعد از گذشت 1 سال و 10 ماه هنوز من و ... با هم ارتباط داريم و من نميتونم ازش دل بكنم. و گاهي ... مياد و حسرت آينده اي كه ميتونستم داشته باشم و به هم خورده عذابمون ميده. با ... 6 جلسه رابطه داشتيم. س ك س كامل. اون اصلا اهل ارتباط با هيچ دختري نبود و من اولين كسي بودم كه اين ارتباط رو باهاش داشت. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;ساعت رو که نگاه میکنم، تقریبا از ۳ گذشته و واسه اونهایی که اهل روزه و سحر هستند وقت بیدار شدنه تقریبا.هدفون رو روی گوشم جابجا میکنم.میخوام بهتر بشنوم صدا رو، نوایی رو که برای من از خود فیلم اش جالب تر بوده، موسیقی فیلم &quot; درباره الی ... &quot; . خوابم نمیاد  و برام البته تعجبی هم نداره بنابر عادتی که الان سال هاست درگیرش شدم. هر چند این بی خوابی ها رو باید از نوع تازه رسوخ یافته در وجودم تعبیر کرد، چرا که وقتی بهم هجوم میاره تقریبا دیگه کامل مسخم میکنه و باید فاتحه همون خواب یکی دو  ساعته ماه های قبل رو بخونم کامل!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 506px; HEIGHT: 352px&quot; height=377 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Sabze.jpg&quot; width=554 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تیترهای &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://balatarin.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;بالاترین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; رو مرور میکنم و خبرهای داغ اش رو. &quot; نماز جمعه سبز با حضور هاشمی...&quot; &quot;همراه با سید محمد خاتمی در شب های قدر...&quot;  یاد &lt;A href=&quot;http://blithe.blogfa.com/post-155.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;آقای همسایه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;میافتم و اینکه خیلی احساس غرور میکنه این روزها، هر چند که سر قضیه آمار دادن ماهواره من به پلیس و اینکه من باخبر شدم و جمع کردم بساط رو قبل از تشریف فرمایی شون، خیلی تو برجکش خورد.این روزها انگار که همه چی وفق مراد اون و دوستانش میگذره، تهمت میزنند و محکوم میکنند و شاید همین روزها اعدام کنند... شعر سریال خانه سبز رو زمزمه میکنم : سبز سبز ریشه دارم  من درختی استوارم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;جرعه آخر چای توی لیوان رو سر میکشم و بخش پایانی ایمیل رو مرور میکنم واسه اینکه ببندم صفحه اش رو :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&quot; ۱.ميتونم ... رو برگردونم طوري كه منو مثل روزاي اول بخواد؟ چون ... ميگه با حرفاي ... بتي كه از من پاك ونجيب ساخته بوده خراب شده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;2.ميخوام از ... شكايت كنم ميتونم برنده بشم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;3.اميدوارم فكر نكنيد كه ميخوام براي شما دردسر درست كنم و يا مزاحمتون بشم. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;توی دلم با خودم کلنجار میرم و حس بدی بهم دست میده. چی باید در جواب بگم؟با کدوم منطق و با کدوم پشتوانه از امید بگم؟از کدومشون دفاع کنم برای اینکه نگهش داره و درباره کدوم یکی حکم به دوری و ترک کردن بدم.خدایا چقدر این روزها قضاوت و نظر دادن سخته برای من. البته همین روزهایی که برای آقای همسایه و دوستانش تجاوز و تخریب آسون تر از همیشه شده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;قاب عکس میر حسین رو توی کتابخونه جابجا میکنم تا بتونم زیرش رو دستمال بکشم و خاک ها رو پاک کنم. هوا تقریبا روشن شده و مثل هر روز باید زودتر جمع و جور کنم و به عادت روزه خواری های ماه مبارک، لیوان شیرم رو سر بکشم و از خونه بزنم بیرون. باید یادم بمونه برای امشب حتما بهش ایمیل بزنم و بگم که یه راه سبز برای حل مشکلش هست. همون راهی که من رو هنوز امیدوار نگه داشته و حتما برای اون هم چاره سازه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تا بعد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 23:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blithe&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>blithe</dc:creator>
<guid>http://blithe.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سبزی که هنوزیم ما...</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#333399&gt;صبح در کار چراغی نو،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تکه تکه نور در جریان،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;روز با آیینه هم پیمان،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;چاوشان فتح عالمگیر در میدان...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 559px; HEIGHT: 407px&quot; height=448 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Rahe_IRAN.jpg&quot; width=601 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تا بعد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;پ.ن ۱:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; شعر این مطلب رو از اشعار استاد عبدالجبار کاکایی انتخاب کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;پ.ن ۲:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; فکر نمی کنم زیاد نیازی به توضیح داشته باشه اینکه چرا کم کارم این روزها و یا این ماه ها!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 15:32:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blithe&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>blithe</dc:creator>
<guid>http://blithe.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای من و گل اندام خانوم...</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;روایتی ساده از آنچه در هجدهم تیر بر من گذشت در سه برداشت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت اول /&lt;/STRONG&gt;  خیابون پر شده بود  از آدم و باز حال و هوای یه عصر داغ و احتمالا دردناک – از ضربه باتوم و چوب های دسته بیل- حس می شد. هنوز یادم نرفته بود عصر سه هفته پیش  رو که خیلی اتفاقی – تو همون شنبه نحس 30 خرداد – من در چند کوچه بالاتر از جایی بودم که قرار بود چند دقیقه بعدش دختری به نام ندا از روی آسفالت داغ و سیاه اون کوچه، به آسمون پر بکشه. چند قدمی از دفتر دور نشده بودم که سر و صدا و فریاد : بگیریدش، بگیریدش... از طرف چند جوان توجهم رو به خودش جلب کرد. وقتی سر چرخوندم به طرف منشا اون سر و صدا، گل اندام خانوم رو دیدم، در حالی که چادرش رو - به  زور دندوناش - به سرش نگه داشته و یه جفت دمپایی حموم – از همین رو بسته ها که بهش دمپایی سوسکی هم میگن بعضی ها – پاش کرده، به سرعت قرقی داره از دست همون جماعت فرار میکنه.همچین که به سر نبش خیابون رسید و من رو روبروی خودش دید، اومد و به حساب نفس تازه کردن، کنار من و گوشه دیوار پناه گرفت. البته دیگه اگر نفس هم تازه نمیکرد و باز هم میدوید، خیلی امیدی به جیم شدنش نبود، چرا که در چند ثانیه بعد دور تا دور من و گل اندام خانوم پر شده بود از آدم های ریز و درشتی که هر کدوم انگار دوست داشتن زودتر چند جمله ای بد و بیراه مهمونش کنن و از همون لحظه رسیدن شون با انواع و اقسام فحش ها و داد و هوار نوازش میدادن محیط اطراف رو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;یه خورده که گذشت و به خودم اومدم، فهمیدم که ماجرا از این قراره که گل اندام خانوم، چند کوچه پایین تر داشته با موبایلش از برو بچه های معترض فیلم میگرفته و بعدش هم به خاطر چادرش و نوع رفتارش بهش شک میکنن و خلاصه ادامه ماجرا که می افتن دنبالش تا بفهمن کیه و از چی فیلم گرفته. وقتی دیدم که سر و صدا خیلی بالا گرفته و هر کسی میخواد به زبون خودش مشکل رو برطرف کنه، یه داد زدم و گفتم: &quot; بابا ساکت... این همه آدم دارن فیلم میگیرن این روزها، اینم روش!از کجا معلوم قصد و قرضی داشته این خانوم؟؟ &quot; و موسیقی کلام من هم شده بود التماس های گل اندام خانوم که با گریه میگفت: &quot; تو رو خدا ولم کنید!من کاره ای نسیتم! به قرآن داشتم رد میشدم، همین طوری فیلم گرفتم... &quot; و صدای یه جوون قطع کرد ادامه حرفاش رو &quot; خودم اون دفعه سر بلوار کشاورز دیدمت، پیش لباس شخصی ها بودی... هی باهاشون حرف میزدی! فکر کردی ما خریم؟؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;خلاصه ماجرا داشت به جاهای باریک می کشید و هر کسی به نوعی سعی داشت حرف خودش رو اثبات کنه. من هم دیدم که خیلی هم به قیافه گل اندام خانوم نمیخوره که اهل این برنامه ها باشه، واسه همین با یکی از افراد میانسال جمعیت یه مشورتی کردم و بعد به همه گفتم : &quot; مگه نمی گید این با موبایل فیلم گرفته، خوب ما میگیم این خانوم رم موبایلش رو بده به ما! ما یه نگاهی بندازیم و بعد اگر موردی نبود، بیاد رمش رو پس بگیره، خوبه؟؟&quot; با اینکه این پیشنهاد موافق چندانی نداشت اما مخالف قاطعی هم نداشت و خود گل اندام خانوم هم به این راضی بود، چرا که از همون اول دوره شدنش و به اصطلاح محاصره، همش میگفت: &quot; بیایید بابا این گوشی من، اصلا مال خودتون! فقط بذارید من برم!!!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;با همین وساطت نصفه و نیمه و تحویل دادن رم موبایل گل اندام خانوم به یکی از افراد موجه جمعیت و بعد رد و بدل شدن شماره تلفن برای پیگیری، آروم آروم همه رفتن دنبال شعار دادن و دور و اطرف خلوت شد و باز من موندم و گل اندام خانوم و دو سه تا از کاسب های محل.یه نگاه که بهش انداختم، دیدم از زور ترس و اضطراب اصلا نمیتونه درست نفس بکشه و الانه که پس بیافته، یه بطری آب معدنی براش گرفتم و بعد بهش گفتم: &quot; تا پشیمون نشدن زود برو خونتون، آخه این جا هم شده محل فیلم برداری آماتور!؟ اون هم با موبایل دختر؟ &quot; و اون هم چند جمله ای در حق من و آبا اجداد طاهرینم دعا کرد و مثل موشک رفت و توی هیاهوی کوچه و دود سوختن تایر های نیم سوز، گم شد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت دوم /&lt;/STRONG&gt; روزنامه ها رو به سختی - با چشم های نیمه باز و اشک آلود - از دست دخترک گرفتم و فندک رو کنارش بردم تا روشن بشه. از چشم و بینی ام به شدت احساس آب ریزش داشتم و سعی میکردم که سرفه ام رو مهار کنم.بقیه هم دست کمی از من نداشتند و تنها راه چاره در این بود که زودتر با روشن کردن یه شعله بتونم اثر گاز اشک آور رو از بین ببرم. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;کمی بعد تر به کمک یه خانوم تقریبا مسن موفق شدم و خلاصه دودی از سوختن روزنامه به هوا بلند شد که انگار تو اون شرایط برای من و دور و بری هام حکم اکسیژن پاک رو داشت برای ادامه زندگی و تنفس!!! چشمام که به حالت عادی برگشت، تونستم ببینم که گوشه به گوشه خیابون های اطرف هم دود آتیش به هوا رفته و هر کسی سعی میکنه تا اونجا که از دستش میاد کمک کنه به اونهایی که هنوز تو حالت استشمام گاز بودن. ماشین های یگان ویژه بود که گروه گروه دنبال هم روان شده بودن به سمت میدون انقلاب و انگار که دشمن از مرزها گذشته باشه و به این نقطه از تهران رسیده باشه، آدم حس فیلم های جنگی بهش دست می داد، اما دریغ از اینها که باید حافظ امنیت باشند برای این همه آدم درد مند و حق مدار و شده اند شبح درد و باتوم و گاز اشک آور و اوین و مرگ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Goll%20andam.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت سوم /&lt;/STRONG&gt; سرو صدای مردم بود که از ترس هجوم موتورسوارهای لباس شخصی به هر طرف خیابون که می شد فرار میکردن و خلاصه هر کسی سعی میکرد تو خونه ای یا گوشه ای از دیوار خودش رو از کتک خوردن و نوازش باتوم نجات بده. جالب بود که اون همه نیروی یگان ویژه و انتظامی حاضر در خیابون، این قدر احساس خطر و اضطراب واسه مردم ایجاد نکرده بود که اومدن این چند موتور سوار لباس شخصی با اون قیافه های اخمو و عصبی!!! خوب البته حق باید داد به ترس مردم، اینها همون هایی بودن که با لباس عادی و مثلا شخصی، هم ندا رو کشته بودند و هم میگفتند که نکشته اند و چه بسا باز هم ندا های دیگری طلب میکردن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;از سر نبش که دویدم تا به ورودی دفتر برسم، از روبرو خودم رو در مقابل چند موتور سوار دیدم و دیگر مجالی نبود برای ادامه راه. آقایی که به نظر می رسید فرمانده اون ها باشه از ترک موتور پیاده شد و اومد طرف من و با حالت به شدت عصبی و بدون کنترل شروع کرد به بد و بیراه گفتن: &quot; کثافت مگه بهت نگفتن برو تو خونتون؟ واسه چی اومدی اینجا؟ چه گهی داری میخوری تو خیابون و ...&quot; و در همین حال لانچر گاز اشک آورش رو به طرف من گرفته بود و به حالت اینکه انگار آخرین مدل وینچستر یا شات گان رو در دست داره، تهدیدم میکرد به شلیک و وقتی من میگفتم: &quot; گناه من رو بهم بگو تا بدونم&quot; اون بیشتر فریاد میزد و باز هم تهدید به زدن: &quot;برو گم شو بهت میگم، بزنم؟بزنم؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تو همون حالی که اون برادر داشت عقده های فرو خورده اش رو سر من خالی میکرد، ناگهان چیزی رو دیدم و شنیدم که هیچ وقت تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد. گل اندام خانوم از پشت سر اون موتورسوار ها بیرون اومد و با حالت یه قهرمان پیروز در کنار اون برادر لباس شخصی قرار گرفت و شروع کرد به فحش دادن: &quot; عوضی های مزدور! کی بهتون پول داده؟ بهش بگید کور خونده که بتونید انقلاب کنید.همتون رو میکشیم... همتون یه مشت آشغال کثیف هستید و ...&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;حس بدی داشتم و سعی میکردم تمرکز کنم روی چیزی که داشتم میدیدم و بفهمم که چی و کجا اشتباهی شده بود که در یه لحظه قنداق لانچر گاز اشک آور اون برادر رو روی سینه ام احساس کردم و بعد از اون ولو شدن روی زمین و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تا بعد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;پ.ن 1:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &quot; گل اندام &quot; اسم شخصیت مونثی بود که سید ابراهیم نبوی در سال های حضور در ایران و در مضمون نوشته های طنزش، توی هفته نامه مهر حوزه هنری، ازش استفاده میکرد. با احترام به حفظ حقوق معنوی نوشته های سید، من هم این اسم رو روی اون خانوم گذاشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;پ.ن 2:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; گل اندام نمونه شاخصی است از کسانی که به جای اینکه خودشان فکر کنند به ساختن سرنوشت خودشان، دیگرانی به جایشان فکر میکنند و حتما به جایشان تصمیم هم خواهند گرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;پ.ن 3:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; من هنوز هم همان آدم فراری از سیاست زدگی این روزها هستم و خواهم بود، اما رنگ سبز دلم کم رنگ نشده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 19:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blithe&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>blithe</dc:creator>
<guid>http://blithe.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرخی خون تو گره در سبزی دل من دارد...</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=591 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Shahid.jpg&quot; width=524 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt; </description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 20:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blithe&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>blithe</dc:creator>
<guid>http://blithe.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای به آقای همسایه...</title>
<link>http://blithe.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#333399&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;سلام آقای همسایه محترم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;با تقدیم احترامات فائقه میخواستم به اطلاع برسانم که من از همون شبی که یواشکی و در ساعات نیمه شب - با حس اینکه من نمیتونم توی دفتر باشم - جرات کردی و پوستر کاندیدای مورد علاقه ام رو از روی در شرکت - که البته حریم شخصی من محسوب میشه - پاره کردی و وقتی من با زرنگی خاص خودم مثل یوز پلنگ پریدم بیرون و مچت رو گرفتم و تو به تته پته کردن افتادی و بهونه آوردی که کار پسرته که از سر بچگی این حرکت رو کرده، پیش خودم فکر کردم که این میتونه نشونه یه چیزی باشه، تو و همه هم فکرات هیچ وقت نتونستید در عالم منطق و برهان و رو در رو، جوابگوی من و تفکر امثال من باشید و از کاندیدای خودتون دفاع کنید و همیشه با تخریب و فحش و تهمت و در آخر هم با پنهان کاری در جایی که حضور ما نباشه، خواستید که به همه اعلام کنید شما بر حقید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;میدونی آقای همسایه محترم، الان برو بچ تون دارن نتایج رای گیری دیروز رو اعلام میکنند و من دارم به اون شب فکر میکنم! باز دارم به این می اندیشم که تو و امثال تو دوباره این جرات و توان رو نداشتید که در یک میدان سالم با من و هزاران نفر امثال من رقابت کنید و وقتی که در ساعات پایانی شب - مثل همون وقتی که اون پوستر رو از در پاره کردی - و در جایی که ما نبودیم و تو و هم فکرات فهمیده بودید که میدون رو واگذار کردید، باز با نامردی خودت رو برنده اعلام کردی غافل از اینکه من بیدار بودم و هوش و حواسم هم سر جاش! نه دنبال حاشیه بودم و نه در پی جنجال اما خواب هم نبودم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 519px; HEIGHT: 403px&quot; height=501 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blithe.persiangig.com/image/Gilas.jpg&quot; width=511 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;آقای همسایه محترم، فقط میخواستم این رو بهت بگم که حالا من باز مچ تو رو گرفتم  ولی کاش خودت یه خورده از اون فسفر مغزت رو به کار میگرفتی و همه رو خر فرض نمیکردی و با این آمار بالای رای که واسه خودت ساختی، یه ارقامی رو اعلام میکردی که بشه باهاش  کنار اومد، نه اینکه رای بالای رقیبت رو بریزی تو سبد خودت و بعد هم با غرور از پیروزی قاطع سخن بگی!حتما خودت هم خوب میدونی که دیگه مردم رو نمیشه مثل سال های دهه چهل دهاتی فرض کرد و ماجرای مصدق رو سر اونها آورد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;آقای همسایه محترم، می خواستم بگم که ما به زودی از این محل میریم و تو راحت میتونی نه تنها پوستر روی در واحد من رو بکنی و پاره کنی که حتی میتونی به آدمی که بعد از من میاد اینجا بگی که من آدم ترسویی بودم که گذاشتم تو صاف صاف تو چشمام نگاه کنی و بهم دروغ بگی، توهین کنی و در آخر فکر کنی حق با توست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;تا بعد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;پ.ن :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; میدونم که این میخ آهنین در سنگ وجودت رخنه ای نخواهد داشت آقای همسایه عزیز وگرنه ما آدم هایی که غیر از شما در این کشور زندگی میکنیم، گذر این ۴ سال ها رو زیاد از روبروی دیده گذرانده ایم، این یکی هم - که البته دزدی حق دیگران است - هم روی همه قبلی ها!!! این صندلی برای هیچ کس وفایی نکرده و حالا برای تو نیز هم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Jun 2009 07:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blithe&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>blithe</dc:creator>
<guid>http://blithe.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
